تبليغاتX
استاد سینما ابراهیم حاتمی کیا

نامه ای از زبان اقلیما به ابراهیم حاتمی کیا
پنجشنبه یازدهم تیر 1388 ساعت 16:17

سلام آقا ابراهیم

نامه ای برای شما نوشتم تا بگم که چی شد که من شیفته سینمای شما شدم و این وب رو برای شما راه اندازی کردم.

اولین تصویری که از شما در ذهن من شکل گرفت با برج مینو بود.

دختر بچه کوچیکی که دست خواهر و پدرشو گرفته بود....بلیت فیلمی که میخواستن برن تموم شده بود و انگار سرنوشت طوری چیده شده بود که تصویری که از شما در ذهن من شکل میگیره با مینویی باشه که قصد این رو داره که دونستن رو تجربه کنه.

دختر بچه ای که تو سینما بود با خودش گفت:مگه حقیقت ارزش داره که مینو انقدر برای دونستنش داره زجر میکشه.گفت اگه مینو میتونه منم باید بتونم رفتن دنبال حقیقت رو تجربه کنم.

یاد گرفت که حقیقت از همه چیز مهم تره.

دختر کوچولو یه ذره بزرگ تر شد ...سعید از کرخه تا راین رو دید ... سعید رو دوست داشت چون سعید هم بچه ها رو دوست داشت...وقتی میدید سعید داره برای امام گریه میکنه دوست داشت بدونه مگه امام کی بود که سعید انقدر دوسش داره.وقتی دید سعید حتی نتونست بچه شو ببینه دلش شکست و از هر چی جنگ بود متنفر شد....از جنگی که باعث شد سعید انقدر توش زجر بکشه....

دختر کوچولو یادگرفت که چقدر خوب میشه با خدا حرف زد...چقدر عاشقانه و راحت...دید خدا انقدر بزرگه که وقتی از همه جا دلت گرفت و حوصله دنیا رو نداشتی هیچ کس مثل اون نیست که راحت بتونی باهاش حرف بزنی....پیشش داد بزنی....گریه کنی

یکی از دلایل راحت حرف زدن من با خدا فیلم های شماست...من از کودکی با فیلم بزرگ شدم....خیلی از مسائل رو از فیلم های شما یاد گرفتم...

مسائلی مثل شجاعت....صراحت.....عشق

حاج کاظم رو که دیدم شیفتش شدم....دوست نداشتم کسی اذیتش کنه...دوست نداشتم کسی به حاجی من بی احترامی کنه...وقتی میدیدم یه نفر به حاج کاظم داره بی احترامی میکنه عصبانی میشدم.گریم میگرفت...با خودم میگفتم من هیچ وقت مردم تو آژانس نمیشم که حاجی رو انقدر اذیت کنم...میگفتم منم باید مثل حاجی بتونم همیشه حرفمو رو بزنم....میگفتم یادم باشه که اگه یه حاج کاظم دیدم بهش بی احترامی نکنم....اخه اون به خاطر من رفته جنگیده...وصیت حاج کاظم رو با جون و دلم فهمیدم وقتی حاج کاظم به سلمان گفت که با امثال عباس مهربون تر باش پیش خودم گفتم هیچ وقت به عباس ها بی احترامی نمیکنم چون حاجی گفته...قصه حاج کاظم رو حفظ کردم با جون و دلم فهمیدمش...با خودم میگفتم یادم باشه که این قصه رو برای بقیه حتما تعریف کنم.

 

دقت کردید که دعوای حاج کاظم و سلحشور چقدر به درد الان میخوره ...وقتی سلحشور به حاجی میگه:

دهه منم نیست...دهه تو هم نیست ..دهه این پسرته...دهه ما دهه ثبات..این کشور کی باید روی آرامش رو ببینه...این مملکت کی باید روی آسایش رو ببینه

تویه این اتفاق های اخیر همیشه این دیالوگها ورد زبونم بود...همیشه میگفتم دهه ما دهه ثبات...ما بالاخره کی باید روی آرامش رو ببینیم....

ایکاش میشد برای مسئولان الان یه بار دیگه آژانس شیشه ای رو اکران کرد تا توی دعواشون یه کم هم به ما فکر کنن

 

یه حرف حاج کاظم همیشه تو گوشمه اونم وقتی میگفت:

من خیبریم...اهله حور..عود...نی ...ساز...خیبری دود نداره سوز داره

از روبان قرمز بگم و بلایی که این فیلم سر من اورد اخه من روبان قرمز رو حدود 10-15 بار دیدم (خدایی تو 5 بار آخر متوجه فیلم شدم)روبان قرمز به من یاد داد که دور خودم روبان نزارم...به من یاد داد که میشه روبان ها رو برداشت...طوری که پات روی مین نره و مین ها رو خنثی کرد.....به من ارزش عشق رو یاد داد که میتونه چقدر با ارزش باشه...میتونه باعث عوض شدن زندگی بشه....

چقدر روبان قرمز به درد حال و هوای الان من میخوره.

عاشق محبوبه بودم...چون با اومدنش باعث تغییر تو زندگی داوود شد...داوود اون رو از خودش روند ولی اخرش نمیخواست از دستش بده...صادقانه بگم جمعه رو دوست نداشتم...چون اون رو رقیب داوود میدونستم.

سردار راشد موج مرده من رو دیوونه خودش کرد...تا قبل از این که موج مرده ببینم از هواپیمای ایرباس و ناو وینسنس چیز زیادی نمیدونستم.اما وقتی تو سکانس اول فیلم دیدم که سردار داره جنازه بچه از توئ آب میکشه بیرون همه تنم لرزید...موج مرده خیلی تلخ بود ولی خوب بود...وقتی سردار راشد گفت:آمریکایی ها به ملوان ناو وینسنس مدال دادن اون وقت شما دارید من رو به خاطر یه مشت زدن به این غول اهنی مواخذه میکنید...

من همون لحظه شکستم....

دیالوگ شاهکار موج مرده اونی بود که میگفت:قرار بود ما بریم جنگ شما از بچه هامون نگهداری کیند حالا کلاه تون رو قاضی کنید کدوم یکی از ما کم فروشی کرد.

وقتی ارتفاع پست رو دیدم از مرزها حالم به هم خورد گفتم من دیگه دور خودم مرزی نمیزارم...من دیوار ها رو بر میدارم...

همیشه در مورد قصب خرمشهر زیاد شنیده بودم اما وقتی خاک سرخ رو دیدم با جون و دلم اون رو فهمیدم..

یه گلایه از شما دارم اونم این که چرا سکانس اخر دعوت رو حذف کردید ...وقتی این سکانس رو تو دی وی دی دیدم...حسرت خوردم...این سکانس میتونست شاه سکانس فیلم باشه و باعث این بشه که خیلی از منتقدا نتونن این طوری بی رحمانه دعوت رو بکوبن.اپیزود دانشجو هم عالی بود...ایکاش حذفش نمیکردید.

اگه نامه من طولانی شد ببخشید....اوایل همه به من ایراد میگرفتم که چرا اسم وب هست استاد سینما ابراهیم حاتمی کیا....فکر کنم با خوندن این نامه اکثرا" هدف من رو بفهمن...روزی هم که تصمیم به راه اندازی اینجا گرفتم دوست داشتم یه مکانی باشه تا همه هوادارهای شما بتونن به روز ترین خبر ها رو در مورد شما بفهمن...چون خود من همیشه برای پیدا کردن یه خبر از شما زجر زیادی رو باید میکشیدم....

به شما قول میدم که توی این وب همیشه از شما و فیلم هاتون حمایت بشه....

دوست دار شما

م.ا(اقلیما)


پ.ن:اول پستم سلام نکردم از بابتش معذرت میخوام چون متنم نامه بود ...

پ.ن:دست نوشته های من رو میتونید توی این وب بخونید....توی این وب از سینما خیلی کم حرف زده میشه

م.ا اقلیما

یا علی

شب آروزها
دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 19:8

سلام به همه شما عزیزان

هفته قبل هفته تلخی بود....هر روز خبری از شلوغی و کشتار....این وبلاگ به احترام آقای حاتمی کیا که هم در دوران قبل از انتخابات و هم بعد از اون سکوت رو اختیار کردن حرفی از این شلوغیها نزد و گرنه بدونید مدیر این وبلاگ حرفهای زیادی داشت...

پست امروز در مورد یه روز خاص و مهم برای همه ماست

شب آرزوها...توی این شب مسلما" یکی از خواسته های همه ما تموم شدن این درگیری هاست.

یک سال دیگه هم گذشت....درست پارسال همین موقع ها بود که برای اولین بار تو اینترنت اومدم و شب آرزوها رو مطرح کردم.

شب آرزوها شب عجیب و به یاد موندنی....پارسال شب آرزوها برای من شب فراموش نشدنی بود.این حس فقط مال من نبود بلکه مشترک بین اکثر دوستانم بود.

 

توی شب آرزوها برای من خیلی دعا کنید.حال و روز خوبی ندارم ... به دعای همه شما احتیاج دارم.

توی شب آرزوها برای دوستان خوب کنکوری هم دعا کنید.

شب آرزوها پنج شنبه اول ماه رجب...

یکی از این اعمال روزه در این روز عزیز و دوست داشتنی...

بقیه اعمال توی مفاتیح ذکر شده....من به دلیل اینکه آیان قرآن هستن و باید حتما با نشانه های مخصوص باشند نمیتونم بزارم.

و اما آرزوی من برای شما:

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش
آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد.و چون زندگی بدین
گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.و نیز آرزومندم
مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا
نگهدارد.همچنین، برایت آرزومندم
صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران
ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران
نمونه شوی.و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان
یابند.امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره
گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.امیدوارم
که دانهای هم بر خاک
بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود
دارد.بعلاوه، آرزومندم پول داشته
باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من
است »
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ
دیگری است!و در پایان، اگر مرد
باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو
بیاغازید.اگر همه ی اینها که گفتم
فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم

ویکتور هوگو

 


توی شب آرزوها برای همتون دعا میکنم تا به آرزوهای قشنگتون برسید

یا علی