آدم ها اگر برای شخصیت خود و مقام خود به عنوان یک انسان ارزشی قائل نسیتند (و این آزادی را به خود می دهند که هر توهینی به هر شخصی کنند) باید به جایگاهی که در اجتماعی کوچک تر دارند و نامی که به عنوان شغل یا حرفه یا حتی نام یک گروه بر آن ها گذاشته شده اهمیت دهند. ممکن است به نظر خیلی از افراد نباید با دیدن یک نفر روی گروه اظهار نظر کرد٬ اما من -نوعی- باید در نظر داشته باشم وقتی حرفی را می زنم علاوه بر نام خانوادگی ام٬ اسامی دیگری را هم پذیرفته ام و در برابر گروهی که در این اسم با من مشترک اند ٬ مسئولم که کنترل گفته هایم را داشته باشم. حتی اگر به وجهه ی اجتماعی خودم اهمیت ندهم.
گذشته از این ها کسی که می نویسد موظف است برای خواننده اش احترام قائل شود حال آن که برخی از اشخاصی که نام منتقد بر خود گذاشته اند نه تنها برای خوانندگانشان ارزشی قائل نمی شوند بلکه به صراحت و بی شرمانه به کسانی توهین می کنند که کارنامه شان حداقل برای گروه خاصی قابل ستایش است (چه بسا برای گروه بزرگی) کسی که نمی شود در این چند خط آثارش را تعریف کرد و همه کسانی که یادداشت مرا می خوانند از آن اگاهند. کسی که می دانیم آن قدر بزرگ هست که در مقام پاسخ گفتن به «این گونه» حرف ها بر نیاید. چه رسد به این که از خودش دفاع کند. وقتی کارگردانی از فیلمش می گوید٬ برای من که خودم را در جایگاه یک مخاطب می بینم٬ خیلی از مسائل روشن می شود. این با «مبارزه» کردن متفاوت است. و جالب تر (!) آن که جبهه ها را هم مشخص می کنند.
امروز مطلبی خواندم و به نام نویسنده آن نگاه کردم٬ می شناختم. نمی دانم چرا٬ واقعا هر چه فکر می کنم تنها دلایلی بی اهمیت برای نوشتن چنین مطلبی پیدا می کنم. شاید نمی خواهم قبول کنم که جامعه ی منتقدین روزگار من -مثلا روشنفکر- این گونه بنویسند.
بین نام مطلب و نام اشخاصی که در آن برده شده و جملات آن ارتباطی ندیدم جز مسائل قدیمی و...
من نمی دانم که آقای منتقد با آن لحن روانشناسانه و با آن توهین های آشکار قصد انتقاد سازنده از چه کسی را داشنتد (!) چه چیزی از هدف بیش تر اهمیت دارد!؟ به هر حال فکر نمی کنم با این قلم به این هدف رسیده باشند.
اما می دانم که هر کسی از سخنان و اتفاقات پیرامونش برداشت خود را دارد. که به نسبت می تواند صحیح یا غلط باشد. ولی گاهی این برداشت ۱۸۰ درجه از مقصود گوینده دور است. و بدتر این که این برداشت ها را به دیگران هم منتقل کنیم و باز بدتر این است که گفته های فردی را آن طور که می خواهیم و نقل به مضمون خود برای کسانی که از آن بی خبرند بیان کنیم. همان طور که در جای دیگری به نقل از آقای حاتمی کیا خواندم: «به کوری چشم منتقدان»*. نمی دانم کجا این حرف را زدند؟! و در این مطلب اخیر هم که...
آیا این خنده دار نیست که فیلمسازی مانند ابراهیم حاتمی کیا قصد داشته باشد که منتقدان به خاطر شنیدن افترا (!) از نقد نوشتن دست بکشند و نقد فیلم در کل منکوب شود ؟! (من واقعا به جمله خندیدم)
در تعجم که آقای منتقد این حرف ها را از کجا شنیده اند. کدام ابراهیم حاتمی کیا را می گویند که...؟! (حتی شرم تکرار آن جملات را دارم).
باید اعتراف کنم که آن مطلب را تا آخر نخواندم وگرنه...
پس پیشنهاد می کنم که دوباره مصاحبه های آقای حاتمی کیا را بخوانید (در همین وب لاگ می توانید پیدا کنید) و خودتان قضاوت کنید.
من در این یادداشت نام شخص نبردم تا به کسی بی احترامی نشود که قصدم این نیست. هر چند عصبانیت در این پست موج می زند.
*گفته بودند: «به کوری چشو منتقدان کور»
اقلیما:به طور کامل با آزاده عزیز موافقم...من خودم وقتی با اون مطلب رو به رو شدم ترجیح دادم نخونم برای نویسنده اون مطلب احترام قائل هستم...اما!!!!!!!!!!!!!!
آقای عزیز از شما انتظار چنین حرفی رو نداشتم.
خیلی دوست دارم فحاشی آقای حاتمی کیا به شما رو بدونم.نمیدونم اگر یکی از شما منتقدان جای ابراهیم حاتمی کیا بودید چی کار میکردید.
شما اگر منتقدی خودتون باید جنبه نقد داشته باشید
آقای حاتمی کیا از شما انتقاد کرد اما شما جنبه کوچکترین انتقاد از خودتون رو ندارید...
بقیه صحبتهای من صحبتهای آزاده در بالاست

بازهم خبری از دعوت
با وجود مشکلات اکران٬باز هم «دعوت» به عنوان پر فروش ترین فیلم پاییزی:
سینمای ما-از 13 فیلم اکران شده در سه ماه سوم سال "دعوت" ابراهیم حاتمیکیا توانست عنوان پرفروشترین را به خود اختصاص دهد. این فیلم پس از 92 روز نمایش 850 میلیون تومان فروش کرد که در دهه اول محرم با توجه به تغییر اکران و نمایش این فیلم در برخی سالنها میتواند اندکی تغییر کند.
این فیلم بدون حضور در جشنواره فیلم فجر پس از آماده شدن راهی اکران سینماها شد و با تکیه بر موضوع زنانه و حساس، حضور جمعی از بازیگران حرفهای و چهره سینما و تلویزیون و جایگاه این فیلم اجتماعی در کارنامه حاتمیکیا توانست مخاطبان را به سالنهای سینما بکشاند.
صحبت های اخیر سید جمال ساداتیان از به رنگ ارغوان
سينماي ما- تهیهکننده فیلم سینمایی "به رنگ ارغوان" با اشاره به اینکه فیلم تمام مراحل قانونی رابرای تولید و اکران طی کرده، خواستار تعیین تکلیف و روشن شدن وضعیت فیلم ابراهیم حاتمیکیا پس از چهار سال شد. سیدجمال ساداتیان در این باره گفت: "به رنگ ارغوان" از همان ابتدا طبق شرایط قانونی وزارت ارشاد مجوز تولید گرفت و پس از ساخته شدن نیز در سال 83 پروانه نمایش دریافت کرد. در مجموع این فیلم تمام قوانین و شرایط اداری را در زمان خود پشت سر گذاشته است.
وی در ادامه افزود: اما همان زمان به ما اعلام کردند به دلیل نزدیک بودن انتخابات ریاست جمهوری بهتر است چند صباح اکران فیلم به تعویق بیفتد. حالا همان چند صباح به چهار سال تبدیل شده و با وجود اینکه فیلم تمام شرایط قانونی را طی کرده، حالا این وزارت ارشاد است که باید برای اکران آن رایزنی کند.
تهیهکننده "دایره زنگی" گفت: در این سالها هر بار ما پیگیر قضیه از وزارت ارشاد یا وزارت اطلاعات شدیم، متاسفانه پاسخی روشن نگرفتیم و دلایل به نمایش درنیامدن فیلم نیز به روشنی گفته نشده است. چهار سال سرمایه معنوی و مادی ما بلاتکلیف است و حاتمیکیا نیز اخیرا در صحبتهایش تقاضا کرده مشکل اکران "به رنگ ارغوان" برطرف شود.
ساداتیان با اشاره به تلاشهای خود برای نمایش "به رنگ ارغوان" در جشنواره گفت: ما به مناسبت 30 سالگی انقلاب برای حضور فیلم در جشنواره اقدام کردیم، اما متاسفانه به نتیجه نرسیدیم. "به رنگ ارغوان" فیلمی است که در هر شرایطی مخاطب خود را خواهد داشت. ما با جلسات حضوری و رایزنیهای مختلف به نتیجه نرسیدیم و امیدوارم پیگیری رسانهها به ما کمک کند.
اقلیما:در باره دعوت فقط میتونم بگم خوشحالم
خیلی ها نمیخواستند دعوت پرفروش بشه...خیلی ها با حرفهای غیر منصفانه خودشون دوست داشتن ابراهیم حاتمی کیا رو زمین بزنند که باز هم هوادار حاتمی کیا ثابت کرد که همیشه فیلم ساز محبوبشو دوست داره و همیشه ازش حمایت میکنه
اما در مورد به رنگ ارغوان:
خبری که بی نهایت ناراحتم کرد.خیلی امید داشتم که این کار رو امسال تو جشنواره ببینم.خیلی
ولی متاسفانه بازم نشد
بازم نشد که این کار رو تو جشنواره دید
نمیدونم کی
ولی امید دارم طلسم دیدن به رنگ ارغوان بشکنه
اقلیما:راستش این مصاحبه رو همین الان تو سایت سینمای ما خوندم
بدون هیچ چیزی به شما هم پیشنهاد میکنم بخونید...
| گفتگوی تند و تیز حمید فرخنژاد؛ بیرنگ و بو کردن «حاتمی کیا» افتخار نیست! / این روند اگر ادامه پیدا کند جشنواره فجر اعتبارش را از دست خواهد داد | |
![]() |
|
سینمای ما - عبدالله خلیلی: حمید فرخنژاد متولد 1348 آبادان و فارغ التحصیل دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران در رشت کارگردانی تئاتر است. فعالیت خود را به عنوان دستیار کارگردان و با ساخت چند فیلم کوتاه و نمایشنامه دانشجویی آغاز کرد. فرخنژاد در سال 1378 برای بازی در فیلم «عروس آتش» از جشنواره فجر، سیمرغ بلورین دریافت کرد. تندیس جشن خانه سینما برای «عروس آتش» بهترین بازیگر مرد جشنواره «کارلووی وادی» جمهوری چک و بهترین بازیگر جشنواره مسکو برای فیلم «طبل بزرگ زیر پای چپ» از دیگر افتخارات او در سینماست. * حمید فرخنژاد امسال با چند فیلم در جشنواره فجر حضور خواهد یافت؟ - قرار است با فیلمهای «پوسته» مصطفی آل ا حمد، «حریم» رضا خطیبی، «آتشکار» محسن امیریوسفی و «به رنگ ارغوان» ابراهیم حاتمیکیا در جشنواره حضور یابم، اما این که فیلمها به نمایش در بیاید یا نه؟ نمیدانم! * چرا دست اندرکاران سینما، امسال با قاطعیت از به نمایش درآمدن فیلمهایشان در جشنواره سخن نمیگویند؟ - به خاطر روند گزینشی است که صورت میگیرد، دو فیلم از چهار فیلمی که نام بردم چون دیدهام میدانم فیلمهای با کیفیتی است ولی الان یکی 5 سال و دیگری 3 سال است که بلاتکلیف ماندهاند. * منظورتان از 5 سال در مورد «به رنگ ارغوان» حاتمی کیا است؟ - بله، الان همین بلا هم دارد سر «آتشکار» میآید. * سوالی که مطرح است، این که چرا فیلمها همواره پس از ساخت دچار مشکل میشوند، مگر فیلمنامه ها تصویب نمیشوند؟ - من یک نکته جالب بگویم هم «به رنگ ارغوان» هم «آتشکار» هر دو پروانه نمایش دارند، اما آن چیزی که من نمیدانم این است که چرا اجازه نمایش ندارند! هیچ کس هم رسماً اعلام نمیکند که من گفتم جلوی این فیلمها را بگیرند، مکانیسم نظارت در سینمای ما معلوم نیست وقتی به قوانینی که وضع کردهایم، احترام نمیگذاریم و ارزش آن را پایین میآوریم همین میشود که میبینیم! نکته مهم این که «خانه سینما» که صنف من است، هم پاسخگو نیست! من در سختترین شرایط در ارتفاعات فیروزکوه و با هزار و یک امید کار کردم و مثل بعضیها تن به سادگی ندادم و نرفتم فیلمهای سطحی بازی کنم، چرا با «حاتمیکیا» این گونه رفتار میشود؟ برای کدام مدیر فرهنگی مملکت افتخار است که «حاتمیکیا» دیگر فیلمهای دلخواه خود را نسازد و فیلمهایی تهیه کند که در سطح او نیست. این برای کدام مدیر افتخار است که بگوید من «حاتمیکیا»یی ساختم که بیرنگ و بو شده است! یک وقت به آدم میگویند آقا! فلان فیلم شما، فلان مشکل رادارد و اجازه نمایش نگرفته است. «سفر سرخ» را که خود من ساختم در بخش مسابقه جشنواره قبول شد اما هنوز که هنوز است یک نفر از تلویزیون به من نگفته دلیل عدم پخش «سفر سرخ» چیست؟ هیچ کس حاضر نیست گردن بگیرد، در این میان وزارت ارشاد هم حاضر نیست پشت فیلمها بایستد. * دلیل غیبت برخی بزرگان در جشنواره امسال هم همین است؟ - خوب وقتی قوانین رعایت نمیشود، باعث دلسردی میگردد، یک نفر دقیقه 90 میآید و برای عاقبت فیلمها تصمیم میگیرد و ماهیت رقابتی جشنواره را زیر سوال میبرد. * توصیه شما برای اعتمادسازی در جشنواره چیست؟ - مشکل سینمای ما این است که فرمول ندارد و تابع سلیقه است الان هم ابلاغ تصمیمات شفاهی شده و نوشته دست شما نمیدهند، میگویند برو این را ببین، آن را ببین. سینمای ما شده این را ببین و آن را ببین! باید بروی و یک واسطه پیدا کنی، این قشنگ نیست. تا لابی نکنی اموراتت پیش نمیرود. «خانه سینما» هم در این میان غایب است. آدمهایی که اهل سینما هستند باهوشند و اینها را میفهمند. ماحصل این گونه اقدامات این است که جشنواره از اعتبار میافتد. در برخی جشنوارهها با این که با فیلمی از نظر محتوا مشکل دارند، عادلانه برخورد میکنند و این بر اعتبار جشنواره شان میافزاید. برعکسش هم وجود دارد و این اتفاقی است که کمکم دارد گریبان جشنواره فجر را میگیرد، تعارف که نداریم. یک زمانی مردم میگفتند برویم جشنواره و مثلاً فلان فیلم مخملباف را ببینیم چون ممکن است بعداً حک و اصلاح شود اما الان فیلمهایی به جشنواره میآید که چلانده شدهاند. سینما را نباید دستخوش ارادههای شخصی کرد چرا که حاصل آن یک سینمای بیرنگ و بو است که نمیتواند پذیرای فیلمهای صاحب فکر شود. | |
حرفهای جالبی توی مصاحبه زده شده
از حمید فرخ نژاد ممنونم به خاطر حمایت هاش از ابراهیم حاتمی کیا.
ایشون در برنامه دو قدم مانده به صبح هم از ایشون حمایت کردند.این وبلاگ هم همواره حمایت خودشو از این بازیگر اعلام میکنه
با آرزوی موفقیت برای این بازیگر
بخش دوم پرونده به نام پدر رو برای شما میزارم....این پرونده هم در مورد مصاحبه هاست
مصاحبه های....کامبیز دیرباز.....گلشیفته فراهانی.....ابراهیم حاتمی کیا.....
توی این پست پرونده مصاحبه های به نام پدر بسته میشه....و در پست های بعدی سراغ نقد ها و دست نوشته های شما عزیزان میریم.
حتما دست نوشته های خودتون رو در مورد به نام پدر برای من بفرستید که منتظرم....
اما مصاحبه ها:
اولین مصاحبه مصاحبه کامبیز دیربار در مورد به نام پدر
بازي در «دوئل» و دريافت سيمرغ بلورين آغاز يك جريان تازه در كارنامه حرفهاي اين بازيگر بود. ديرباز پس از «دوئل» در فيلمهاي «گرداب»، «به نام پدر»، «مقلد شيطان»، «سرگيجه» و «اخراجيها» بازي كرد. اين گفتوگو به بهانه اكران «اخراجيها» فيلمي كه ديرباز در آن نقش مجيد سوزوكي شخصيت اصلي را بازي كرده انجام شده در روزهاي پاياني سال 85 كه ديرباز مشغلههاي زيادي داشت. چند روز را سر صحنه مجموعه «در چشم باد» در شمال كشور ميگذراند و چند روز به تهران ميآمد تا به ضبط برنامه نوروزياش در راديو برسد.
بعد از «دوئل» و گرفتن سيمرغ چه اتفاقي افتاد؟ به نظر ميرسد كامبيز ديرباز كاملاً حرفهاي با موضوع برخورد كرده، احساساتي نشده و فقط به فكر بازي در نقش اول نبوده. در عين حال كه به تنوع انتخابهايش هم اهميت داده.
قطعاً اينها كه گفتيد در ذهن من بوده، البته چقدر به اين ايدهآل نزديك شدهام، بحث ديگري است. بعد از «دوئل» و گرفتن سيمرغ بلورين و پخش «تب سرد» پيشنهادهاي زيادي داشتم. تا جايي كه توانستم سعي كردم به متن اهميت بدهم و به اينكه پيشنهاد در مديوم سينماست يا تلويزيون كمتر توجه كردم. سعي كردم به عنوان يك مخاطب با پيشنهادهايم برخورد كنم، خيلي حسي انتخاب كردم و پيشنهادهايي را پذيرفتم كه دوستشان داشتم. همين حساسيتها باعث شد 14 ماه هيچ كاري را قبول نكنم تا «به نام پدر».
كار با حاتميكيا برايتان مهم بود؟
در كنار همكاري با آقاي حاتميكيا كه مهم بود، نقش و فيلمنامه را هم دوست داشتم.
نقش هم با كارهاي قبليتان متفاوت بود.
بله. ميثم با پيمان در «تب سرد» ويحيي در «دوئل» خيلي تفاوت داشت. من هم تمام انرژيام را گذاشتم كه اين تفاوتها به چشم بيايد.
پروژه «در چشم باد» بعد از «به نام پدر» پيشنهاد شد؟
بله. «در چشم باد» يك كار ويژه و متفاوت تلويزيوني است. نقشي را كه در اين مجموعه بازي ميكنم خيلي دوست دارم.
در اين مدت به نظر ميرسد تعمداً نخواستهايد كار تلويزيوني قبول كنيد؟
اگر «در چشم باد» را جزو مجموعههاي مرسوم تلويزيون حساب نكنيم، 3 سال است كه در مجموعهاي بازي نكردهام. با وجودي كه به متن فيلمنامه اهميت ميدهم اما در انتخابهايم سعي كردم نگاهم به سينما باشد.
در اين فاصله در نمايش «يك زن، يك مرد» هم روي صحنه رفتيد. آزيتا حاجيان درباره انتخاب شما درست عمل كرد. ويژگيهاي چهرهتان طوري است كه هم براي بازي در نقش مثبت مناسب هستيد، هم منفي و يكي از بازيهاي خوبتان را در قالب يك شخصيت كاملاً خبيث در اين نمايش ديديم.
خيلي وقت بود روي صحنه نرفته بودم و خيلي خوشحالم كه با آن نقش، دوباره به تئاتر برگشتم. بازي در نقشي با اين ميزان جذابيت يك تمرين فوقالعاده بود. يك نكته ديگر كه در اين نمايش برايم اهميت دارد، استقبالي است كه از آن شد. كار ما بدون مخاطب بيمعني است، دوست ندارم فقط براي دلم بازي كنم.
در «به نام پدر» با آزيتا حاجيان همبازي بوديد. احتمالاً به همين دليل براي بازي در اين نمايش انتخاب شديد.
تجربه مشتركي كه در «به نام پدر» داشتيم در انتخاب من تاثير داشت. خانم حاجيان بازيگردان آن فيلم بود و احتمالاً شناختي كه از جنس بازي من داشته باعث شده من را انتخاب كند.
گفتيد كه مخاطب خيلي برايتان اهميت دارد. اگر پيشنهاد بازي در فيلمي داشته باشيد كه در چند جشنواره داخلي و خارجي نمايش داده شود اما اكران عمومي گسترده نداشته باشد، رد ميكنيد؟
اگر يك فيلم اكران محدود داشته باشد به معني اين نيست كه مخاطب ندارد. بعضي فيلمها، اصلاً مخاطب ندارند حتي اگر در تعداد زيادي سينما روي پرده بروند. فيلمهايي كه جنبه هنري و فرهنگي بيشتري دارند هم مخاطب دارند و بازي كردن در آنها، تجربه خوبي است. همانطور كه گفتم فيلمنامه و نقش براي من اهميت زيادي دارد. وقتي فيلمنامهاي را ميخوانم تقريباً ميتوانم تشخيص بدهم كه مخاطب چگونه با آن برخورد ميكند. در اين مدت در يك فيلم كوتاه هم بازي كردم. اين فيلمها مخاطب كمتري نسبت به فيلمهاي سينمايي دارد، اگر براي من فقط مخاطب انبوه مهم بود در چنين فيلمي بازي نميكردم اما اين تجربهها هم مخاطب خاص خودش را دارد و اين مخاطب براي من مهم است.
مسعود دهنمكي سوابق سياسي روشني دارد. از همكاري با او و داوريهايي كه ممكن بود درباره شما و فيلم «اخراجيها» بشود، نترسيديد؟
ديدگاه و سوابق سياسي آقاي دهنمكي به خودشان مربوط است. من از زماني كه با او آشنا شدم به عنوان يك كارگردان به او نگاه كردم و او هم من را به عنوان بازيگر فيلمش پذيرفت، رابطهاي كاملاً حرفهاي بين ما حاكم بود.
در اين مدت با كارگردانهايي كار كردهايد كه اولين فيلمشان را ميسازند. اعتماد كردن به قابليتهاي اين كارگردانها آسان است؟ دهنمكي البته دو فيلم مستند ساخته، آنها را ديده بوديد؟
در مقطعي كارگرداني به من اعتماد كرده و فرصت داده در فيلمي مثل «دوئل» براي اولينبار به طور جدي خود را محك بزنم. اين اعتماد را من به عنوان بازيگر به بعضي فيلمسازها دادهام و هيچوقت فكر نكردهام نبايد با يك كارگردان فيلم اولي همكاري كرد. در مورد آقاي دهنمكي هم دو فيلم مستند از او ديده بودم. «فقر و فحشا» به نظرم فيلم جسورانه و متفاوتي است. در همان مستندها هم ميتوان استعداد آقاي دهنمكي در فيلمسازي را تشخيص داد. در كنار اينها تيمي كه قرار بود در ساخت «اخراجيها» او را كمك كند، تيمي حرفهاي بود و من ميدانستم نتيجه همكاري اين گروه اگر شاهكار نشود، كار قابل دفاعي ميشود.
كسي توصيه نكرد با دهنمكي همكاري نكنيد؟
نه. اصلاً. واقعاً كسي چنين توصيهاي نكرد.
مجيد سوزوكي كاراكتري است كه دهنمكي او را ديده، يك كاراكتر واقعي كه وجود داشته. بازي در چنين نقشي جذابيت خاصي دارد؟
آقاي دهنمكي عكس او را به من نشان داد، خاطرات مختلفي از او برايم تعريف كرد كه شناخت من را از اين كاراكتر بيشتر ميكرد. مجيد، جواني است با ذهنيت مثبت، كمحرف و جدي. تلاش من و آقاي دهنمكي اين بود تا تصويري كه از مجيد سوزوكي ارائه ميدهيم واقعاً به او نزديك باشد.
اين شباهتها در ويژگيهاي ظاهري هم رعايت شد؟ يعني نوع لباس پوشيدن و گريم شما قرار است مجيد سوزوكي واقعي را تداعي كند.
نوع لباس پوشيدن، شكل گريم، انگشترهايي كه در دست من است و حتي استفاده از تكيهكلام ما چاكريم در جهت نزديك شدن به آن شخصيت بود. شخصيتي كه ميخواستيم دوباره او را زنده كنيم.
جديتي كه در بازي شما ميبينيم دقيقاً خواسته دهنمكي بود؟ اين جديت كه در رفتار مجيد هست، جنس شوخيها و نوع متلكها او را كاملاً از دوستانش متفاوت كرده.
از قبل رويش فكر كرده بوديم و خواسته آقاي دهنمكي بود. دوستان مجيد به جز مصطفي كه سينهسوخته و از همه بزرگتر است، بقيه اهل فكر كردن نيستند، آنها اول عمل ميكنند بعد فكر ميكنند (ميخندد) اما مجيد سوزوكي با بقيه فرق دارد. در اين گروه، فقط او هدف دارد و به همين دليل، از بقيه متفاوت است.
مرگ مجيد در پايان فيلم، قابل پيشبيني و كليشهاي است. هر چند دهنمكي سعي كرده روي تحول مجيد خيلي تاكيد نكند.
مرگ مجيد بايد اتفاق ميافتاد. در دنياي واقعي هم مجيد سوزوكي در جبهه شهيد شد و اين فيلم بخشي از زندگي او را به تصوير ميكشد. همان بخشي كه با مرگش به پايان ميرسد.
در واقعيت هم مجيد سوزوكي همين مدت در جبهه بوده و در همين فاصله زماني شهيد شده؟
بله، مجيد سوزوكي ميآيد كه در جبهه گشتي بزند و بعد برگردد كه شهيد ميشود.
تحول مجيد براي شما قابل قبول است؟
به نظر من تحول باسمهاي در فيلم نميبينيم. زماني كه فيلمنامه را ميخواندم آرزو ميكردم مجيد در پايان متحول نشود. اگر ميشد اين نقش را بازي نميكردم. وقتي فيلمنامه به آخر رسيد خيلي خوشحال بودم كه تحول باسمهاي اتفاق نيفتاد و مجيد در لحظات آخر زندگي هم مرام خودش را دارد. اگر تحولي در مجيد ميبينيم از جنس خود اوست.
فكر ميكرديد براي بازي در نقش مجيد سوزوكي نامزد سيمرغ بشويد؟
موقع فيلمبرداري نميشود به اين چيزها فكر كرد. موقع بازي در اين نقش اصلاً به اين بخش از ماجرا فكر نميكردم.
يعني اصلاً گرفتن سيمرغ يا نامزد شدن در جشنواره اهميتي ندارد؟
مگر ميشود اهميت نداشته باشد. ديده شدن بازيام در جشنواره و بعد از آن خيلي مهم است. درباره «اخراجيها» اين اتفاق افتاد و من حس كردم كه مردم بازي من را ديدهاند. اگر نامزد ميشدم يا جايزه ميگرفتم اين شيريني بيشتر ميشد ولي براي من كه يك بار سيمرغ بلورين گرفتهام، نظر مردم و استقبال آنها اهميت بيشتري پيدا كرده است.
اين روزها مشغول اجراي يك برنامه در راديو هستيد. اولين بار است كه در راديو فعاليت ميكنيد؟
اجراي يك برنامه سينمايي را برعهده دارم. با برگزيدگان سينماي ايران در سال 85 صحبت ميكنيم. اين روزها مشغول ضبط برنامه هستيم و از فروردينماه پخش برنامه شروع ميشود. خوشبختانه اولين تجربهام در راديو، اجراي يك برنامه سينمايي است كه در سرتاسر ايران پخش ميشود.
به نظر ميرسد به بازيگر محبوب كارگردانهاي سينماي جنگ تبديل شدهايد؟
(ميخندد) «به نام پدر» فيلم جنگي نبود.
حاتميكيا بيشتر در حوزه سينماي جنگ فعاليت كرده.
به هر حال فيلمنامه خوب معيار انتخاب من است. اگر باز هم در اين حوزه پيشنهادهايي بشود ميپذيرم.داريد؟
«اخراجيها» جزو فيلمهايي است كه دوستش من همه فيلمهايي كه بازي كردهام، دوست دارم. خوشحالم كه «اخراجيها» فيلمي است كه هم من آن را دوست دارم، هم مردم.
به اندازه «دوئل» آن را دوست داريد؟
«دوئل» براي من يك قصه ديگر دارد و آغاز يك جريان است و با ديگر تجربههايم قابل مقايسه نيست
مصاحبه با گلشیفته فراهانی:
براى يادآورى گلشيفته فراهانى نيازى نيست به ذهنمان خيلى فشار بياوريم. او از همان اولين فيلمش آشنا بود. جلوه اى از تمام دختران ساده، صميمى و البته كمى شيطان و سبك سر ايرانى در بازى او نمايان بود و همين آينده درخشانى را براى او قابل پيش بينى مى كرد. از «درخت گلابى» تا «به نام پدر» گل شيفته فراهانى همپاى بزرگ شدنش، فيلم به فيلم اين تركيب را محكم تر و استوارتر كرده است. از آنچه به عنوان دختر ساده و صميمى شناخته مى شد در «بوتيك» بازى چشمگيرى ارائه داد و از آن سو بعضى تجربه ها در تغيير اين تصوير به فيلم هايى چون «اشك سرما» انجاميد. اما در همه آنها گلشيفته فراهانى از چند كيلومترى قابل تشخيص بود. نوع بيان، نگاه، راه رفتن و صميميت بازى منحصر به فردش فراهانى را از بقيه مشخص مى كرد. فراهانى در ادامه روند گزيده كارى اش امسال با يك فيلم در جشنواره حاضر است. هرچند كميت حضور فراهانى در جشنواره امسال پايين است اما او در يكى از مهمترين فيلم هاى جشنواره بيست و چهارم بازى كرده است. «به نام پدر» ساخته ابراهيم حاتمى كيا، فيلمسازى كه بازيگران آثارش معمولاً نقاط عطف دوران حرفه اى شان را در اين فيلم ها پشت سر مى گذارند، فيلمى است كه فراهانى با آن به جشنواره مى آيد. حاتمى كيا به نام پدر را در ادامه دغدغه هاى قبلى اش ساخته. تقابل فعل ها و نگاه ها در دوره اى كه ايده آل ها و اهداف افراد تغيير كرده است اصلى ترين مضمون به نام پدر است و در اين راه فراهانى نمايندگى نسل جديد را به عهده دارد. او كه سال گذشته در «ماهى ها عاشق مى شوند» عاشق پرشور و كم طاقتى در تطابق با فضاى آن فيلم بود، در به نام پدر اصلى ترين فرد آسيب پذير از اقدامات گذشته پدرش است. اينكه زندگى و آرزوهايش در تقابل با عملكرد گذشته در خطر قرار مى گيرند. همين موضوع مى تواند جلوه اى از كل دوران بازيگرى و اصلاً هويت بازيگرى او باشد. شادابى و نشاط و سادگى كه از سوى جامعه مورد تهديد قرار مى گيرد و همه اقدامات متقابل در هاله اى از نااميدى راه به جايى نمى برند. اما فراهانى تا حالا دست از اين سرخوشى برنداشته است. همان است كه او را براى همه از كارگردان و تماشاگر گرفته تا منتقد محبوب مى كند. هرچه باشد او براى سينماى جدى و خشك كه معمولاً كمتر نمونه هاى موسوم جامعه را در خود دارد موهبتى است.
مانى تهرانى: •از چگونگى بازى در «به نام پدر» و كار با ابراهيم حاتمى كيا بگوييد؟
پرويز پرستويى با من تماس گرفتند و درباره كار صحبت كردند، بعد هم از من دعوت كردند تا به دفتر كار آنها بروم تا درباره جزئيات فيلمنامه بيشتر با من صحبت كنند. قبول كردم و فرداى آن روز به دفتر توليد فيلم رفتم و مثل روال هميشگى ساخت اين گونه فيلم ها فيلمنامه را گرفتم تا خود را براى اجرا آماده كنم.
•چه چيزى در اين نقش وجود داشت كه باعث شد آن را بازى كنيد؟
خب برخلاف كارهاى ديگر كه فيلمنامه خيلى برايم مهم است در اين فيلم حضور پرويز پرستويى و كار كردن با ابراهيم حاتمى كيا و بازيگردان خوبى مثل آزيتا حاجيان اهميت زيادى برايم داشت.
•يعنى علاوه بر فيلمنامه عوامل فيلم هم برايتان مهم است؟
دوست داشتم با اين آدم ها، كه حرفه اى هستند كار كنم به خصوص بازى در كنار پرويز پرستويى برايم جذاب بود. البته فيلمنامه هم جذابيت هاى خاص خودش را داشت كه چون هنوز فيلم اكران نشده بيشتر از اين نمى توانم بگويم.
•خلاصه داستان «به نام پدر» مى گويد كه شما نقش دخترى را بازى مى كنيد كه پايش روى مين مى رود و...، خب فكر نمى كنيد اين نقش تكرار همان «اشك سرما» باشد؟
شما خيلى راحت مى گوييد دخترى مى رود روى مين، نه اين دو نقش هيچ ربطى به هم ندارد. در «اشك سرما» نقش دخترى را بازى نكردم كه مى رود روى مين، نقش يك دختر چوپان كرد را بازى كردم كه با سربازى غيركرد وارد رابطه مى شود و... حالا ممكن است صد نفر آدم توى صد موقعيت مختلف بروند روى مين! اما محتواى فيلم حميدنژاد چه ربطى به فيلمنامه حاتمى كيا دارد. «حبيبه» فيلم «به نام پدر» يك دختر شهرى است و اصلاً فضاى كار با «اشك سرما» خيلى فرق مى كند. چيزى كه خيلى برايم جالب بود «حبيبه» اين داستان نماد حرف ها و ديدگاه هاى نسل من است.
•حالا يك پله برگرديم عقب تر، به طور كلى فيلمنامه «به نام پدر» چه چيزى داشت كه شما جذب آن شديد؟
به هر حال پيام كلى فيلم يك پيام ضدجنگ است و نسل من كه قربانى تفكرات و سنت هاى نسل هاى قبلى مان بوديم.
•از چه لحاظ و بر چه اساسى فيلمنامه بايد نوشته شده باشد تا براى تو راضى كننده باشد.
معيار خوب يا بد بودن فيلمنامه براى آدم هاى مختلف فرق مى كند. مثل تعريف آدم ها از خوب و بد است. معيارهاى من آنقدر گسترده است كه اصلاً نمى توانم دقيقاً بگويم چيست چون فيلمنامه ها مثل رمان ها خيلى با هم متفاوتند. ممكن است من كتاب «دايى جان ناپلئون» را بخوانم و خوشم بيايد و كتاب «تولستوى» را هم بخوانم خوشم بيايد. چطور مى شود در اينها يك مشخصه مشترك پيدا كنم؟
•اين معيارها در كارگردانى ملموس تر است مثلاً داريوش مهرجويى كارگردان خوبى است، عباس كيارستمى هم همين طور اما سينماى اين دو نفر كاملاً با هم متفاوت و متضاد است...
ممكن است يك كارگردان خوب، وسوسه انگيز باشد اما فيلمنامه خوب برايم مهمتر است. همان طور كه خيلى از كارگردان هايى كه با آنها كار كرده ام فيلم اولى بوده اند مثل حميد نعمت الله، مهدى كرم پور و...
•ببينيد وقتى فيلمنامه اى را مى خوانيد مفاهيم براى تان مهم است يا جذابيت ها؟
كارى كه براى گيشه نوشته شده باشد كمتر مرا جذب مى كند. خيلى فيلمنامه ها را خوانده ام كه تضمين مى دادم فيلمش مى آيد بالا و پرفروش مى شود اما براى من جذاب نبود. بنابراين من به سينما جور ديگرى نگاه مى كنم. البته خنداندن و سرگرم كردن مردم رسالت بزرگى است اما من احساس مى كنم قابليت هاى ديگرى دارم و ترجيح مى دهم نوع ديگرى از سينما را انتخاب كنم.
•گلشيفته دخترى ماجراجو است كه دنبال كارهاى خاص مى گردد، اين خاص بودن در مورد «به نام پدر» هم صدق مى كند؟
در حال حاضر ماجراجويى من در سينما جست وجوى نقش هاى متفاوت است. شما با اين سئوالات من را توى هچل مى اندازيد. شديد مثل وكيل ها كه الان من هر چيزى بگويم عليه خودم استفاده مى كنيد. «به نام پدر» آن قدرى كه هنگام كار برايم جذابيت داشت موقع خواندن فيلمنامه جذاب نبود. كار با حاتمى كيا با آن شيوه خاص كارگردانى اش خيلى جالب بود و براى من تازگى داشت. همه اش مى خواستم ياد بگيرم. از طرفى ۹۵ درصد بازى من مقابل پرويز پرستويى بود كه اين تجربه بى نظيرى بود و پنجره جديدى به رويم باز شد كه تازه فهميدم بازيگر مقابل جور ديگرى هم مى تواند باشد؛ متفاوت از آن چيزى كه تا به حال ديدم.
•بعد از خواندن فيلمنامه و قبل از فيلمبردارى، اطلاعات ديگرى هم درباره نقش داشتيد يا اينكه نقش جلوى دوربين درآمد؟
ما در جلسات دورخوانى اى كه داشتيم، درباره نقش ها صحبت مى كرديم گاهى نظراتمان پذيرفته مى شه گاهى هم نمى شه و آزيتا حاجيان هم كه هميشه حاضر بيطرف بودند و خيلى كمك مى كردند.
•قبل از اين فيلم با بازيگردان كار كرده بوديد؟
نه كار نكرده بودم و زياد اعتقادى هم به بازيگردان نداشتم اما الان نظرم عوض شده البته اگر همه بازيگردان ها مثل آزيتا حاجيان باشند. ايشان به عنوان بازيگردان بودند اما نه با آن تلقى غلط رايجى كه از بازيگردان وجود دارد، بيشتر يك دوست بودند يك نظاره گر بى طرف. اين خيلى مهم است كه آدم نظاره گر باشد ولى بى طرف و فقط به نفع فيلم كار كند. خيلى خوشحال بودم كه آزيتا حاجيان سرصحنه هستند چون آن قدر در ذهنش ريزه كارى هايى را تنظيم مى كرد كه واقعاً احساس مى كنم در همه فيلم ها به چنين كسى احتياج دارم. البته بعضى كارگردان ها دقيقاً همين كار را خود انجام مى دهند.
عوامل توليد فيلم حاتمى كيا از پشت دوربين گرفته تا جلوى دوربين از بازيگران و گروه فيلمبردارى و... جزء بهترين گروه هايى بود كه من در عمرم با آنها كار كرده ام. اين قدر با هم همراه و خوش بوديم كه به معناى واقعى كلمه يك گروه بوديم يعنى فقط دوستى و ديگر هيچ. اين تجربه سواى از مسائل حرفه اى و اينها براى من يك اميد دوباره بود چون از آدم هاى سينما نااميد شده بودم. قبل از اين احساس مى كردم ضوابط درست در پشت صحنه سينما از بين رفته است و همه به جاى دوستى يك رقابت منفى دارند و در حال حاضر نظرم به كلى عوض شده.
•از همبازى متفاوت گفتيد، پرويز پرستويى بازيگر فوق العاده اى است. آيا صرفاً همين به شما انرژى مى داد يا اينكه نه ايشان به عنوان بازيگر مقابل به شما در بده بستان بازى كمك مى كرد.
من تا به حال همبازى هاى خوبى داشته ام كه در كنارشان لذت برده ام اما پرويز پرستويى يك ويژگى شاخص دارد به اسم «اخلاق هنرى» و من اين را بعد از پدرم و عزيزالله حميدنژاد از پرستويى ياد گرفتم. خيلى كم پيش مى آيد يك همبازى پشت دوربين براى تان بازى كند و براى اينكه به شما كمك كند خوب بازى كنيد تا جايى پيش برود كه اشك بريزد. يعنى اين قدر خوب بازى كند. سواى از كار هم سال ها قبل از اينكه من به دنيا بيايم پرستويى با پدرم دوست بودند و يك گروه تئاتر داشتند به اسم «كوچ». اين دوستى ها تا امروز ادامه دارد و مى توانم بگويم اين بازيگر در حق من پدرى كرده و عمو پرويز است.
•در صحبت هايتان از شيوه خاص كارگردانى حاتمى كيا گفتيد. به طور عمده شيوه هاى كارگردانى در ايران را مى توان به دو دسته تقسيم كرد: كارگردان هايى كه نظارت كامل به كار دارند اما بازيگر را آزاد مى گذارند و كارگردان هايى كه بازى ها را كاملاً كنترل مى كنند و همه جزئيات را دقيقاً منطبق بر فيلمنامه پيش مى برند...
به نظر من كارگردان مثل رهبر اركستر است. تمامى سازهاى يك اركستر هستند كه موسيقى را مى سازند ولى هماهنگى تمامى آنها با هم كار كارگردان يا همان رهبر اركستر است. حال رهبرى مى تواند فضا را براى سازها باز بگذارد تا خودشان هم رنگى به قطعه بدهند ولى در نهايت تاييد با كارگردان است. به هر حال هيچ رهبرى نمى تواند تمامى سازها را خود به دست گيرد و از اين طرف سن به آن طرف بدود و رهبرانى هم هستند كه نوازنده ها را به يك روح واحد در چندين جسم تبديل مى كنند. به نظر من آن وقت است كه اثر هنرى خلق مى شود.
•اولين بارى كه به عنوان يك بازيگر احساس موفقيت كرديد كى بود؟
من اصلاً هيچ وقت احساس موفقيت نمى كنم. در هر فيلم دنبال لحظه ها مى گردم لحظه اى كه خودم نيستم و از ناخودآگاهم مى آيد. حتى اگر اين لحظه دوثانيه هم باشد براى ارضاى من كافى است. مثلاً در اشك سرما و بوتيك اين اتفاق افتاد.
•پس به ضمير ناخودآگاه معتقديد و قبول داريد كه گاهى بين بازيگر و دوربين اتفاقات غيرقابل كنترلى مى افتد.
اينكه شما مى گوييد، اوج بازى يك بازيگر است. البته اين اتفاق مطلق نيست مثلاً در «اشك سرما» عزيزالله حميدنژاد كلى زحمت كشيدند تا من را به شكل شخصيتى كه مى خواهند درآورند، سپس يك آنى اتفاق افتاد، در حقيقت ايشان آن چيزى را كه مى خواستند از ضمير ناخودآگاه من بيرون كشيدند و نتيجه، حاصل كار ماست. بنابراين نمى توان اين زحمات را ناديده گرفت.
•به طور كلى فكر مى كنيد در بازى هايتان اين حاصل كار بيشتر وامدار گلشيفته است يا كارگردان؟
اين در كارهاى مختلف، متفاوت است. در بعضى فيلم ها كارگردان كمكى كه به من نكرده هيچ، اذيتم هم كرده است. در خيلى فيلم ها هم مى توانم بگويم كه يك درصد خودم بوده ام و نود و نه درصد كارگردان.
•دوباره رسيديم به همان تعريف من از شيوه هاى كارگردانى. با كدام دسته راحت تريد؟ در كدام نوع به بلوغ و ظهور بيشترى مى رسيد؟
مثلاً آقاى عزيزالله حميدنژاد نقطه هايى را در وجود من پيدا كردند و آنها را بيرون كشيدند كه من تا قبل از آن اصلاً نمى دانستم چنين توانايى هايى در من وجود دارد و اين به من كمك كرد در فيلم هايى كه كارگردان مرا رها مى كند يك جور خودگردانى كنم؛ به كمك توانايى هايى كه قبلاً در خود پيدا كرده بودم. به هر حال نقاط بيشترى در هر بازيگرى وجود دارد كه بازيگر به آنها پى نبرده و فقط موجودى به اسم كارگردان خوب توانايى شناسايى و پرورش آنها را دارد. فكر مى كنم در هر نوع يك جور بلوغ و ظهور وجود دارد از جنس مختلف.
•با توجه به اينكه بازيگر موفقى هستيد در فيلم هايى كه بازى كرده ايد تاثير گذار هم بوده ايد يا اينكه اعمال نظر هم مى كنيد؟
اينكه تاثير گذار بوده ام يا نه را من نمى توانم جواب بدهم بايد از كارگردان هايم بپرسيد. اعمال نظر هم گاهى مى كنم، گاهى نمى كنم. گاهى اظهارنظر مى كنم اصلاً كسى گوش نمى دهد. اما هيچ وقت بازيگر مفعولى نيستم يعنى سعى مى كنم رنگ و آبى به نقش هايم بدهم ولى در نهايت چيزى كه كارگردان مى خواهد برايم مهم است مثلاً «حبيبه» حاتمى كيا را بازى مى كنم نه «حبيبه» گلشيفته.
•قبول داريد كه به هر حال هميشه قسمتى از خودتان در نقش هايتان وجود دارد. براى تفاوت و كمرنگ تر شدن اين «خودتان» و دورى از كليشه شدن چه مى كنيد؟
تمام سعى من همين است. مثلاً ببينيد نقش من در «اشك سرما» و «گيس بريده» هيچ ربطى به هم ندارد. تازه خود من هم از آن موقع تا حالا خيلى عوض شده ام. سعى مى كنم در هر نقشم گلشيفته را كمرنگ تر كنم و موقعى موفق شده ام كه ديگر گلشيفته اى در نقش هايم وجود نداشته باشد.
•شايد يكى از علت هاى علاقه شما به بازيگرى همين باشد چون در مصاحبه اى بعد از اكران بوتيك گفته بوديد كه به طور كلى دوست نداريد ديگران همه شما را ببينند و دوست داريد ديگران فكر كنند شما كمتر از آن چيزى كه مى دانيد، مى دانيد.
شايد چون آن موقع كوچك بودم اين گونه شگردها برايم كارساز بود و اين كار را دوست داشتم اما الان كه بزرگ شده ام متاسفانه ديگر كسى به چشم بچه به من نگاه نمى كند كه اين ترفند جواب بدهد!
•نگه داشتن اين كودكى به كارتان كمك مى كند؟
نه هميشه، چون خيلى وقت ها نقش ربطى به كودكى ندارد.
•نه، منظور من اين است كه بازيگرى يعنى جاى ديگرى قرار گرفتن ديالوگ ها و اكت هاى يك شخصيت را اجرا كردن و بازيگر دائم در حال تمرين و يادگيرى است و اوج اين خصوصيات در «كودكى» نهفته است كه بايد سعى كنيم درون خودمان حفظش كنيم.
در مورد خودم نمى دانم اما اين كه شما مى گوييد يك نظريه بازيگرى است.
•خانواده فراهانى هنرمندان موفق و مطرحى هستند اما اين موفقيت در گلشيفته به بلوغ رسيده است...
نه اين طور نيست. شايد به اين دليل است كه شرايط براى من مهيا تر بوده تا برادرم. انسان تابع شرايط نيست اما مثلاً فرض كنيد اگر خواهرم هم در ۱۴ سالگى با «درخت گلابى» شروع مى كرد الان شايد از وضعيت فعلى من بيشتر موفق مى بود چون او بسيار با استعدادتر از من است. شرايط ورود، ادامه دادن، شانس، سرنوشت اينها خيلى موثر است. بى تعارف مى گويم در خانواده مان من از همه كم استعداد ترم ولى شرايط براى من بهتر بوده است. تازه بعد از ورود هم بازيگر نمى تواند شرايط خوبى را براى خودش پيش بياورد. مى تواند آن را كنترل كند.
•نظرتان درباره وضعيت بازيگرى در سينماى ايران چيست؟
الان وضعيت بازيگرى در كشور ما يك بحران است. خيلى وحشتناك است. بازيگرى يك هنر است كه با درون آدم ها در ارتباط است اما متاسفانه با كسانى طرف هستيم كه ارزشى براى اين قائل نيستند.
براى خيلى چيزها ارزش قائلند اما براى نفس اين هنر نه.
•فكر نمى كنيد دليل اين بحث اقتصادى باشد و اينكه سينما يك صنعت است...
خيلى چيزها است. اقتصاد، رابطه، پارتى بازى و... بازيگرى در دنيا يك حرفه و يك شغل است اما چه ثبات حرفه اى براى من بازيگر در ايران وجود دارد؟ من اگر پنج سال كار نكنم چه كسى حمايتم مى كند؟ چه كسى مى آيد بگويد خرت به چند من است؟ نون دارى بخورى؟ فقط وقتى كه عكس بازيگر روى بيلبورد سينما است همه تشويق و به به و چه چه مى كنند. بيمه من كجا است؟ من اگر مرد بودم و مى خواستم يك خانواده سه نفرى را بچرخانم با اين حرفه اى كه دارم از من ساخته بود؟ به خصوص در اين شرايط كه آدم ها پول هم مى دهند تا بازى كنند!
•اين صداقت خانوادگى شما ستودنى است چون اگر با هر بازيگر موفقى درباره پول و پارتى و... صحبت كنيم مى گويد اينها همه شايعه و توهم است.
نه آقا، عين واقعيت است. شايد ستاره ها دستمزدهاى خوبى بگيرند. اما در مورد بازيگران خيلى كم پيش مى آيد. مگر ما چند ستاره در سينما داريم؟
•ستاره كسى است كه گيشه مى آورد و حسابش جدا است، اما مى توان بازيگر خوبى بود و در پس بازيگرى درخشش هم داشت.
ستاره دو نوع است؛ يكى مثل شهاب است كه يك دفعه نمايان مى شود، درخشش زيادى هم دارد و سريع هم محو مى شود، دومى مثل خورشيد است خيلى سال طول مى كشد تا خاموش شود و من دوست دارم خورشيد باشم تا ستاره دنباله دار.
•شرايط بدى كه از آن حرف مى زنيد تا چه حد گريبانگير تو به عنوان بازيگرى موفق بوده است؟
يكى از بن بست ها اين است كه زمانى ۲۰ تا فيلمنامه به شما داده مى شود اما هيچ كدام شان مطابق ميل تان نيست و چيز دندان گيرى ندارد. ديگر اينكه پيش مى آيد گاهى فقط براى عشق يك كارى را انجام مى دهى نه براى هيچ چيز ديگرى، اما براى من اتفاق افتاده كه به خاطر همين عشق براى خيلى آدم ها مايه گذاشته ام و بازى كرده ام اما هيچ ارزشى براى اين موضوع قائل نبودند بلكه اين كارم را به حساب چيز ديگرى مى گذارند و همانطور با من رفتار مى كنند كه با كسى كه فقط به خاطر پول كار مى كند. البته من واقعاً از هيچ كس انتظار ندارم... ولى خب. اين شكستن قلب من است. كلى انرژى مى گذارم براى عشق به بازيگرى ولى كجا است كارگردانى كه برايش ارزش داشته باشد.
•وقتى نقش به شما پيشنهاد مى شود پيام كلى اثر برايتان مهم است يا اينكه معتقديد بازيگر بايد هر نقشى را بازى كند؟
يكى از مهمترين ويژگى ها براى من محتوى فيلم است. خيلى وقت ها كارگردان و فيلمنامه و همه عناصر حرفه اى و خوب بودند اما تنها به همين دليل نقش را رد كردم. چون وقتى پيام فيلم را قبول ندارم اگر نقش را بپذيرم من هم مى شوم تريبون آن پيام.
•با توجه به اينكه موسيقى خوانده ايد از تاثير عينى موسيقى بر باز يتان بگوييد؟
قبل از آن اجازه بدهيد از تاثير تربيت خانوادگى ام بگويم. هيچ وقت حرفى غير از هنر در خانواده ما وجود نداشته مثلاً قرار نبوده ما دكتر شويم يا هر شغل ديگرى غير از كار هنرى.
•يعنى حق انتخاب نداشتيد؟
حق انتخاب كه داشتيم. محيط طورى بوده كه هنر را انتخاب كرديم. من را اگر هول مى دادند به سمت هنر كه حتماً مى رفتم پرستار مى شدم! خانواده خيلى دموكراتى دارم مثلاً وقتى مى خواستم در «درخت گلابى» بازى كنم مخالف بودند چون من آن موقع موسيقى را به شكل حرفه اى دنبال مى كردم و چه بسا اگر موسيقى را همان طور ادامه مى دادم الان وضع زندگى ام خيلى بهتر بود، اما با اين وجود باز هم جلوى من را نگرفتند. تاثير موسيقى روى بازى هم اين است كه آدم وقتى ريتم را مى شناسد و صدا را مى شناسد چون در موسيقى هر چيز، هر انگشت كار خود را انجام مى دهد ولى در نهايت تمامى صداها بايد به هم گره بخورند تا اثر خلق شود. هماهنگى و هارمونى كه متاسفانه فقدان اين هماهنگى در سينماى ايران به وضوح ديده مى شود.
•يعنى يك تاثير ادراكى است؟
بله دقيقاً.
•بازيگرى را به موسيقى ترجيح داديد، چرا؟
سينما زبان بهترى براى ارتباط با اقشار مردم است تا موسيقى كلاسيك كه در كشور ما كمتر شناخته شده و همچنين لذتى كه من در سينما بردم هيچ وقت در موسيقى نصيبم نشد. شايد اگر آن موقع اين فرصت در مملكت ما وجود داشت كه وارد موسيقى راك مى شدم هيچ وقت سراغ سينما نمى آمدم چون يك آنى در راك وجود دارد كه من را جذب مى كند.
•تا به حال شده نقش را رد كنيد بعد پشيمان شويد يا اينكه بازى كنيد بعد پشيمان شويد؟
نه، من در عمرم هيچ وقت پشيمان نبودم. اگر نقشى را رد كنم و فيلمش موفق شود خوشحال مى شوم كه يك دخترى مثل خودم موفق شده، هر نقشى هم كه بازى كرده ام به هر حال يك لحظه هاى خوبى داشته و اين براى من كافى است و تازه خوشحالم كه چه چيزهاى جديدى ياد گرفته ام. در پايان بعضى فيلم ها متوجه مى شوم اصلاً آمدن من به اين فيلم دليلى وراى يك فيلم خوب يا بازى خوب بوده. من در يك فيلم متوسط با همسرم امين آشنا شدم و اين به تمامى دنيا مى ارزد.
•با كارگردان هاى زن دوست ندارى كار كنى؟
دوست دارم اما چطورى؟ مثلاً آرزو دارم با رخشان بنى اعتماد كار كنم اما وقتى ايشان دخترى به اسم باران دارند كه هم سن و سال من است و اتفاقاً دوست من هم هست چرا بايد بيايد سراغ من؟
•يعنى گلشيفته با باران هيچ تفاوتى ندارند؟
حتماً فرق هايى داريم اما مثل اين است كه كدام زن ديگرى مى تواند نقش اول زن فيلم هاى بهرام بيضايى را بازى كند، اين يك واقعيت است بنابراين آرزو به دل مى مانم.
•از «گيس بريده» جمشيد حيدرى كه به جشنواره نرسيد بگوييد؟
فقط مى توانم بگويم نقشم را در اين فيلم خيلى دوست دارم چون بالا و پايين زياد دارد و كلاً مريم قصه يكى از معصوم ترين نقش هايى است كه تا به حال بازى كردم.
•نزديكترين و دورترين نقش به خودتان كه تا به حال بازى كرده ايد؟
دورترين نقش به خودم در «اشك سرما» بود، نزديكترين هم در «درخت گلابى» كه اصلاً خودم بودم.
•الان مشغول چه كارى هستيد؟ كار آينده تان «سفر به تاريكى» بهمن فرمان آرا كه در برلين ساخته مى شود غير از شما و رضا كيانيان بقيه بازيگران آلمانى هستند. فكر مى كنيد چه ويژگى در شما باعث شد تنها زن ايرانى اين فيلم باشيد؟
الان قرار است در «على سنتورى» داريوش مهرجويى بازى كنم كه نمى توانم درباره اش صحبت كنم. به هر حال كار دوباره در كنار ايشان حالا كه بزرگتر شده ام برام مثل يك دانشگاه خواهد بود. در مورد «سفر به تاريكى» اين يك افتخار و شانس بزرگ است كه با بهمن فرمان آرا كار كنم. رضا كيانيان هم كه عزيز دلم است و خيلى خيلى دوستش دارم.
•نظرتان درباره نبود بزرگان سينماى ايران در جشنواره امسال چيست؟
باعث تاسف است. مثلاً چرا بهرام بيضايى نبايد يك سال يك بار يا دو سال يك بار فيلم بسازد يا ناصر تقوايى. اصلاً پرويز كيمياوى كجاست؟ و... و... اينها همان شرايطى هستند كه ازشان برايتان گفتم و همان بحرانى كه كلاً سينماى ما گريبانگيرش است. چرا پدر من با بيش از ۴۰ سال تجربه حرفه اى كار بايد دو سال دنبال مجوز كارگردانى بدود آن وقت... بگذريم.
•در اين شرايط فضا براى رقابت تازه نفس ها بهتر نمى شود؟
به نظر من رقابت كلاً چيز بى معنى است و كلاً جوايز را نمى شود معيار ارزش براى فيلم ها قرار داد. درست است كه همه از گرفتن جايزه خوشحال مى شوند ولى من شخصاً از نگرفتن آن ناراحت نمى شوم. چون معلوم است كه جايزه به خصوص در جشنواره فيلم فجر به هيچ عنوان معيار سنجش نمى تواند باشد. فكر كنم ۹۵ درصد سينماگران اين را مى دانند.
•بهترين خاطره تان از جشنواره فيلم فجر چيست؟
چشم هاى پدرم بعد از اينكه سيمرغ گرفتم و داشتم از روى سن مى آمدم پايين، نگاهى كه هرگز فراموش نمى كنم.
• و در آخر...
و در آخر از اينكه صفحات اين روزنامه را با اين اراجيف اشغال كردم واقعاً عذرخواهى مى كنم. اين صفحات بايد به كسانى داده مى شد كه حرف هاى باارزشى براى زدن دارند. نقاش هايى كه تشنه گفتن حرف هايشانند، عكاسان، مجسمه سازان و... و... و... هنرمندانى كه به بد روزگار كنج خانه هايشان كار مى كنند هيچ كس سراغشان را نمى گيرد. ما در روزنامه حرف مى زنيم ولى آنها حتى نان شبشان را ندارند بخورند.
آخرین مطلب هم مصاحبه ای دیگر از ابراهیم حاتمی کیاست که در مجله ۴۰ چراغ به چاپ رسید.
منصور ضابطیان و نگار مفید- مجله چلچراغ- شنبه 11 شهریور 85
مصاحبه با ورژن 85 ابراهیم حاتمی کیا
نسل من جوانی نکرد
- امروز بيست و سوم مرداد 1385 است. يك جملهاي از شما خواندم كه نميدانم يك جور شوخي بوده يا يك جور گلايه. گفته بوديد بعضي فيلمها براي ارتفاع بينالمللي ساخته ميشوند و بعضي فيلمها در ارتفاع پست و فيلمهاي خودتان را از دسته دوم دانسته بوديد. اين جمله در زمره دلبريهاي كارگردانها تقسيم بندي ميشود يا واقعاً يك اعتقاد قلبي است؟
اگر مجرد و مستقل به اين جمله نگاه كنيم، ميشود از آن كرشمههاي كارگرداني ، ولي اگر به مبتداي بحث دقت كنيد،ميبينيد كه اين يك دغدغه است. مثل تفاوت عكاسهاي آتليه ای با عکاسان مستند. نمیدانم شما در فصل پاییز دیده اید خط دود هواپيماها را در آسمان. خیلی زیبا بیکران آبی هاشور سفید میزنند ،آنها هواپيماهاي در ارتفاع بالا هستند که معمولأ در خط بينالمللي هستند که از آسمان ایران استفاده میکنند، ولي هر قدر ارتفاع این پروازها پايينتر میاید ، صدايشان بيشتر ، ناامنی بیشتر و معمولأ حواسها را به خود جلب میکند.حکایت فیلمسازان در قیاس این دو نوع پرواز است. پروازهای داخلی مجبورند درسطح شهر ها به ارتفاع پایین برسند و به همان نسبت مشکلات دارند، ولی وجودشان ضروریست. این همه ریسمان بافتم تا بگویم که ما به این پروازهای پشت احتیاج داریم، بی آنکه جای پروازهای بلند را گرفته باشیم، ولی مشکل از جایی شروع میشود که مسئولان بر از این سینما برنتابند، و یا در جایی که نیاز به حمایت باشد ، قدم به میان نمیگذارند.
- آيا امكانش نيست كه شما ارتفاعتان را بالا ببريد؟
من براي اين شكل كار كردن ساخته شدهام.بالاخره وسوسههايي است كه هر فيلمسازي دارد. اين كه بتواند گونههاي مختلف را آزمايش كند، ولی واقعيت اين است كه از اين منظر ، نميتوانم خودم را فيلمساز حرفهاي بدانم. چون سینمایم قیاس مستقیمی با خودم است، به تعبیری حديث نفس ميگويم، شيرازه كاري من اين گونه است كه بايد در اين ارتفاع حركت كنم.
- اين باعث نميشود يك لحظاتي، لحظاتي كه هيچ بروز بيروني ندارند، نه بين اطرافيانتان و نه بين رسانهها، درون خودتان بگوييد، فلاني كه از من خيلي ديرتر شروع كرد، در عرصه بينالمللي فلان موقعيت را به دست آورد، فلان كار را كرد، اما من بيست سال فيلم ساختم و هيچ وقت اين اتفاق برايم نيفتاد؟
طبیعی ایست که فکر کنم، چرا که انسانم، با همه امیال مشترک بشری. رشته ما هم رشتهاي است كه در ويترين قرار ميگيرد و به قياس كشيده ميشود. چون اين قياس وجود دارد، حواسمان را جمع ميكنيم كه بهترين باشيم. اين را نميشود رد كرد، ولي اگر کمی از این تب و تاب ویترین شهرت فاصله بگيريم به بحث مهمتری میرسیم و آن اینکه در عرصه هنر چيزي به اسم رقابت مهمل است. میزان ومعیاری به اسم بد و خوب مفهوم ندارد. من سالهاست که حاضر نشدهام داوري در جشنوارهها را قبول كنم. چون يك وقتي به خودم برگشتم گفتم اصلاً من چه حقي دارم فكر كنم كه فلاني از نفر بعدي بهتر است؟ اصلاً اين يعني چه؟ اين اثر هنری، چيزي است كه از ايشان تراوش كرده و با مشخصات خودش و بايد در حوزه خودش تحليل شود و نه با ديگر، ولی خب این نگاه در اتوپیای شخصی مان معنی دارد و در بیرون سینما هنریست پر از جنجال و شهرت . بهر حال در گونهاي از سينما كه فكر ميكنم فيلمساز نسبت قويتري با اثرش دارد، رقابت هيچ معنايي ندارد. چرا من بايد با آقاي مجيدي، آقاي كيميايي يا آقاي بيضايي قياس شوم؟ هر كدام در حوزه ای عمل میکنیم که مختص خودمان است.
- یعنی خودتان را با دیگران قياس نميكنيد؟
چرا. لاجرم اين اتفاق ميافتد. بیشترین جا ، جشنوارهها بوده كه مثلأ فیلمسازی با فيلم اول و دومش ميآيد و يكهو در اين جور جاها سر در ميآورد. حسي كه به آدم ميدهد، حسي همراه با تأسف است.
- عصبانيتان ميكند؟ دلخور ميشويد؟ دقيقاً چه اتفاقي برايتان ميافتد؟
اگر به شخصه من حاتميكيا را ميگوييد، نه! چون خوشبختانه عقبهاي پيدا كردهام كه اين عقبه، آن قدر به من اعتماد به نفس ميدهد كه اعتنایی به این احساس نکنم.
- اين عقبه، يعني حمايت كسي يا جايي؟
نه! وقتي به جشنوارههاي خارجي ميروم (جشنوارههايي غيرمسابقهاي و غيررقابتي در يك منطقه دور دست مثلاً در ایالت مینه سوتای آمريكا و یا مثلأ کنار آبشار نیاگارا) ميبينم كه اتفاقی با چند هموطن روبرو ميشوم که من را میشناسند و فيلمهایم را تعقیب کرده اند و به سينماي من علاقهمندند ،خب اعتماد به نفس ميگیرم و به حد کافی اقناع میشوم که چشمم به دنبال دیگری نباشد.
- از چه جهت؟
متأسفانه در ايران وقتي موضوع جشنوارهای خارجی مطرح شد، با نگاه سياسي بود. آقای «نصيري» در كيهان شروع كرد به نقد تند و تیز این نوع جشنواره ها و عملأ تر و خشک را با هم سوزاند. در آن جو افرادي هم بودند كه درباره اين جشنواره ها نقد و انتقاد داشتند ، ولی لحن پر رنگ سیاسی باعث شد که سکوت کنند، خوشبختانه اخيراً در قلم منتقدان با انصاف میبینم نقد جدی و منصفانه را از جشنواره ها دیده ام.متاسفانه بخشی از این فیلمهای جشنواره ای حکایت دوربین های بیگانه را دارند که در مراکز حساس کشور به دیده بانی برای بیگانه مشغولند. درد از وقتی شروع شد که قبح این عمل شکست و عملأ این نوع فیلمسازان با افتخار دبناله رو این جشنواره ها شدند. البته يك سري فيلمها هست كه زبانشان واقعأ بينالمللي است. اينها بايد بروند آنور آب. آقاي كيارستمي از اين نمونههاست. مشخصاً خود او، خود ذاتياش است و نمونههاي مشابهش كه ميآيد، به رسوايي كشيده ميشود.
- يك بخشياش هم نمايش است.
واقعيت اين است كه آقاي بيضايي با اين كه بلد چنين حركتي است، به اين حركت تن نميدهد. نگاه كنيد جواني كه تازه وارد ميشود، دقيقاً از همان اول دارد حساب كتاب ميكند كه الان مخاطبها ی فرنگی به چه مؤلفههايي علاقهمندند. مثلاً من دوست دارند درباره كردستان فيلم ساخته شود؛ کردستانی مستقل ، بدون پرچم کشورش. این نگاه تزریقی وارد جشنواره ها میشود و من به هیچ وجه نمیپذیرم که تصادفأ همه نگاهها به سمت کردستان میرود. نژاد کرد در چهار کشور ایران ، ترکیه و عراق و سوریه پراکنده شده اند ، و طرح مدواوم آن بوی دیگری میدهد. آقای بهمن قبادي، خودش كرد است. به نظرم طبیعی ایست كه او از این قوم حرف بزند،اما فیلمسازان دیگر چطور شد، که ناگهان همه آبستن طرح موضوع از کردستان شدند؟
- ايراد شما اين است كه درگير موجهاي مرده ميشويد! در صحبتهايتان اشاره كرديد كه هميشه حديث نفس ميگوييد. ما در بحثي كه در ماشين داشتيم، خانم مفيد ميگفت من تا كي بايد حديث نفس آقاي حاتميكيا را بشنوم. فكر كنم بهتر است خودش توضيح بدهد.
- آقاي حاتميكيا! اول از همه معذرت خواهي كنم، چون ميخواهم شبيه همان دختر غرغروي معترض فيلم خودتان بشوم.
چقدر خوب.
- كي ميخواهيد تصميم بگيريد كه ما را، ماي نسل سوم را بشناسيد؟
آيا اصلاً امكان دارد چنين چيزي رخ بدهد كه من روي شما شناخت داشته باشم يا شما روي من مجهز و مسلط شويد؟ ما يك قانوني داريم در دكوپاژ كه ميگوييم نگاهمان نسبت به يك سوژه سوبژكيتو است يا اُبژكتيو. يعني از نگاه قهرمان نگاه ميكنيم يا نگاه سومی داريم كه خود قهرمان هم در آن قرار ميگيرد. همان تفاوت اول شخص و سوم شخص. بعد هم بر اين اساس دكوپاژ را ميچينيم و ديگر ميدانيم دوربين را بايد كجا بگذاريم و ميزانسنها برايمان تعريف ميشود. منتها اين يك فرض است. من وقتي حرف ميزنم، چهره خودم را نميبينم. يك من در وجودم شكل گرفته كه به آن واقفم و با آن صحبت ميكنم. در سينما، اين نيست. بايد صورت من را نشان بدهند، صورت شما را نشان بدهند، تا اين موقعيت ايجاد شود و ما تقريباً به نگاه هم نزديك شويم. اينها فرضي است كه ما ميگذاريم تا حرفمان درست پيش برود و بتوانيم قواعدي را بچينيم. شما ميگوييد من بايد با نسل جوان آشنا بشوم. اينجا حرف هست. پيش رفتن تا كجا اسمش ميشود آشنايي، از كجا ورود به اين حوزه است و چقدر بايد عميق بشويم تا معني آشنايي بدهد؟ اين چيزي است كه ما ميتوانيم ساعتها دربارهاش حرف بزنيم و به نتيجه واضحی نرسیم.
- از كجا ما را ميشناسيد؟
كمترين چيزي كه به عنوان برهان خلف ميتوانم بگويم، بچههاي خودم هستند. اين، نيره است، دختر من. سن و سالش را هم ميبينيد. پسر بزرگم 19 ساله است، پسر كوچكترم هم 16 ساله است. به عنوان يك پدر كه میتوانم اطراف خودم را بشناسم، اين، کوچکترین دليل است. بالاتر كه برويم، بچههاي فاميل را كه ميشناسم. اين كه نگاه من گزينش ميكند و بعضي ويژگيها و خصوصيات را اعتنا میکند و یا نمیکند ، ميشود من حاتميكيا. نگاه فيلمساز ديگر، فرق ميكند. اصلاً نميشود اين را به اين مفهوم گرفت كه چون اين نگاه را دارد، پس شناخت نيست و چون اين نگاه را ندارد، پس شناخت وجود دارد. اصلاً شناخت يك امر نسبي است. يعني حد و حدود ندارد. مثل اين است كه درباره خدا حرف بزنيم و بپرسيم شناخت از خدا چقدر است؟ بحث عقلي كه نميكنيم، ميگوييم فهم من اين قدر است. به اندازه تمام ستارههاي آسمان. شما ميدانيد آسمان در تعريفش چه حجمي دارد؟
- پس شناخت آن قدر نسبي است كه ما نبايد دربارهاش حرفي بزنيم؟
واقعيت اين است كه من، اصلاً ادعايي بابت اين موضوع ناشته ام.این شارلاتاني ایست كه من فيلمساز ادعا كنم به اين نسل آشنا هستم ، ولي من هيچ وقت چنين ادعايي نكردم. گفتم دغدغهام نسبت به اين نسل اين است كه در ميزانسي كه آدمهايم را ميچينم، او را هم قرار ميدهم. هيچ وقت از نگاه يك جوان نگاه نكردهام. هميشه يك پدري مثل موج مرده را وسط گذاشتهام و از زاويه ديد پدر به فرزند هم نگاه كردهام. حدش را اين قدر گرفتهام.
- يعني فيلمتان درباره حبيبه نيست.
ببينيد، من فیلمسازی که ادعا كند فيلم جوانانه ميسازد، قلابي ميدانم. اين نوع نگاه را جدي نميگيرم. شايد جالب باشد، ولي کذب است. نسبت من با اين نسل همين حدي است كه در فيلمهايم مطرح شده. ببينيد يك وقت ادعا به فهم است، يك وقت ميگويم آقا! من اين حد ميفهمم.
- بحثي كه مطرح ميشود، اين است كه چقدر تلاش ميكنيد؟
به شدت، ولي مواضع خودم را هم دارم. اين را هميشه گفتهام. به خصوص براي نسل جوان كه مخاطب جدي اين جامعه حساب ميشود. فيلمسازي مثل ما كه مخاطب لحنش را آشنا میبیند ، وقتي ميخواهد فيلم بسازد، از يك جايي وارد دايره بسته ميشود. دايرهاي كه من ميدوم و مخاطب دنبالم ميآيد. يك جايي در اين دايره ميبينيد كه من عقب ماندهام و مخاطب جلو افتاده. دور باطلي ميشود كه معلوم نيست، من دارم براي مخاطب فيلم ميسازم يا او چيزي كه من ميگويم میشنود. اين بده بستانها بعضي وقتها مخدوش ميشود.
الان براي اين نسل، شما در كجاي دايره هستيد؟
صادقانه نمیدانم . من فقط ميتوانم بگويم در شرايطي مثل فيلم مهاجر كه پرواز از كنترل خارج شده است ، بايد چشمهايم را ببندم و فقط به وجود خودم فكر كنم والا اطلاعات بيروني گمراهم ميكند. خودم بايد ببينم كه نسبت به اين بحث چقدر صادقم. آيا دارم به اين نسل باج ميدهم؟ به خاطر جوانپسندي و اين كه این روزها جوانانگی مد روز است؟ ترجيح ميدهم تلخ بگويم و احساس كنم يك چيزي اتفاق افتاده.
- چه چيزي؟
من اين نسل را بارها در جاهاي مختلف ديدهام. چه در ايران و چه خارج از ايران. دلخور بوده ولي دوست داشته با من حرف بزند. اين اتفاق خيلي خوبي است، يعني احساس نكرده من قصد تعرض به او را دارم يا قصد تحقيرش را. ميگويد من به نگاهت در موج مرده معترضم. تو چرا ما را اين جور تصویر كردي؟ اين ديالوگ نشان دهنده يك ارتباط سالم است.
- در مورد صداقت شما شكي نيست. هيچ كدام از ما، چه مايي كه سالهاست سينماي شما را دوست داريم و چه بچههايي كه ممكن است سينماي شما را دوست نداشته باشند، هيچ وقت اين اتهام را به ابراهيم حاتميكيا نزدهايم كه دروغ ميگويد.
اين برايم خيلي مهم بوده.
- هيچ وقت حاتميكيا به عنوان يك آدم درغگوي شارلاتان مطرح نبوده. هيچوقت اين شارلاتان بازيهايي كه كارگردانها دارند تا جوانها را جذب كنند، نداشته. من ميخواهم بدانم، الزاماً صداقت داشتن به معناي نزديك شدن به حقيت هم هست؟
اصلاً. ولي اولين شرط ورود است.
- شرط ورود است، اما اين طور ميشود به حقيقت نزديك شد؟
ابداً. من اين ادعا را نميكنم. هيچ وقت هم نميتوانم متر و ميزان بگذارم. اما ميگويم صدق اولين شرط ورود به اين حوزه است كه من خيلي به آن اعتقاد دارم. ما يك سينمايي داريم كه روتين جامعهمان است. فيلمسازهايي هستند كه هر چه به آنها بدهي ميسازند. پينهدوزهاي خوبي هم هستند، به هر پايي، قالب خوبي درست ميكنند. كمدي ميسازند، داستاني بزرگسالان ميسازند، براي بچهها ميسازند، ولي نميشود هیچوقت نمیشود دغدغهشان را فهميد. معلوم نيست كجا ايستادهاند. يك نوع فيلمسازهاي ديگر مثل ما، خيلي عريان حركت ميكنند. ديكتههاي نوشته شده واضحي براي مسيرشان دارند. بعضي دوستان سينمايي معتقدند كه به نام پدر، فيلم ضعيفي است. من اين را اصلاً رد نميكنم و هيچ اشكالي هم نميبينم كه اين بحث وجود دارد.
- اشكالي نميبينيد كه ضعيف است؟
وقتي چنين اتفاقي ميافتد، به سرعت به خودم برميگردم. اين دعوا وقتي احمقانه ميشود كه برميگردند ميگويند آهان! اين فيلم را ساخته چون براي به رنگ ارغوان مشكل ايجاد شد. يا اين كه اين فيلم را سريع ساخته چون فلان تهيهكننده بالاي سرش بوده. اينها علتيابيهاي سطحي است. اگر براي فيلمسازي مثل من، براي پيدا كردن و رديابي اين كه چرا فيلم جدیدش اين طور شده، بايد يك چيزهايي ديگر را در نظر گرفت. والا به نام پدر، حاتميكياي 85 است. من ميتوانم روي جزئيات بگويم كه چه اتفاقي افتاده. من همه كارهايي را كه براي فيلمهاي قبليام انجام دادم، براي اين فيلم هم انجام دادم. پس چه اتفاقي افتاده كه این پارازیت ارتباطی رخ داده ؟ چرا اين ارتباط خوب برقرار نميشود؟ اين چيزهاست كه يك تحليلگر صادق و زرنگ بايد از خودش بپرسد. چرا فيلمسازي كه نگاهش به سوژهها غريزي است، چنين اتفاقي برايش افتاده. آن وقت ميتواند به من راه و مسير نشان بدهد. وگرنه مگر من تكنيك را نميشناسم؟ به ادعاي فيلمهاي قبليام ميتوانم بگويم بلدم. مگر زبان قصه را نميفهمم؟ بلدم. مگر بازيگيري بلد نيستم؟ ميتوانم بازي بگيرم. پس چه اتفاقي افتاده. به اين نوع فيلمسازها بايد نگاه خاص شود. من بارها شده كه به شكلهاي مختلف پاي بحث اين بچهها نشستهام. يك جاي تحليل، لنگ میزند.
- قابل هضم نيست.
اصلاً نميتوانم بفهمم. مثل تفاوت دنياي ديجيتال است با دنياي آنالوگ. یکی با اعداد حرف میزند ، یکی با احجام . اصلاً حرفهايمان با هم نميخواند. آن وقت است که با صورتی حيرتزده ميگويم نه! من نميفهمم.
- مخالفت هم ميكنيد؟
در يك دورهاي به شدت درگيري داشتيم. من ميفهمم كه زبان ما، زبان مشترك نيست. اين شتابي كه در دنيای اطلاعات رخ داده ، در فاصله نسلها هم پیش امده است.
- آقاي حاتميكيا، من اين فاصله را ميفهمم. حرف من اين است كه شما ماي واقعي را تصوير نكرديد. مثلاً من مطمئنم كه اگر دوست ما پايش روي مين برود و ما پشت در اتاق عملش ايستاده باشيم، هيچ وقت اين طور نميايستيم. فضاي دور و بر ما، فضاي شادتري ميشود. خاطرهسازي ميكنيم يا پچ پچ داريم. اينجاي فيلم، نگاه شماست. آن چيزي است كه دوست داريد ما باشيم.
من حرف شما را رد نميكنم. اما آن بچههايي كه آن نقشها را بازي كردند، همهشان دانشجو بودند. همهشان هم با هم رفيق بودند. اكثرشان بچههاي آبادان بودند. روش فيلمسازي من هم اين است كه سر صحنه مفصل با بازيگرها تمرين ميكنم. هميشه بچهها را به كار ميگيرم كه نظراتان را بگوييد. چنين جملهاي را من از هيچ كدام از بچهها نشنيدم.
- ارتباط بچهها در پشت صحنه با شما خوب بود؟
اگر چنين ميزانسن سادهاي كه چندان عجيب و غريب هم نيست بين بچهها مطرح ميشد، قطعاً به من ميگفتند كه اگر دوستم پايش رفته باشد روي مين، من اين كار را نميكنم. همان طور كه بارها و بارها پيش آمده كه به خاطر چنين مسئلهاي من فيلمنامه را تغيير دادهام. فيلمنامه من شناور است.
- مثلاً كجا؟
كلاً. مثلاً فرض بگيريد در آژانس شيشهاي با آن همه بازيگر يا در ارتفاع پست به آن شلوغي. من سعي ميكنم ذهن بازيگر را آزاد بگذارم و با او حرف بزنم. مثلاً سكانسي كه در ارتفاع پست رخ داد؛ قرار بود يك نفر در حمله مهاجم زخمي شود. ما پلان زخمي شدن را گذاشتيم بعداً بگيريم و اول عكسالعمل بازيگرهاي ديگر را گرفتيم. بعد صورت آن يك نفر را زخمي كرديم. وقتي بازيگرها، آن همه خون را روي صورتش ديدند، گفتند: اِ! ما واکنش مان به این حد نبود. اگر ميدانستيم صورتش اين قدر خوني است، اين طور برخورد نميكرديم. ما دوباره آن صحنه را گرفتيم.
- جدا از اينها ممكن است مرعوب نگاه شما باشند.
ممكن است مرعوب باشند. منتها اينها ادلههايي است كه من براي همكارانم ميآورم. اصرار دارم كه همه فضاهايتان را بگوييد، حرفهايتان را بزنيد. جزئيات را بگوييد. اگر رخ ميداد، قطعاً من تغيير ميدادم. البته درست است كه حساسيت زيادي نسبت به اين صحنه نداشتم. آن قدر كه مواجهه پدر با فرزندش يا مواجهه مادر با پدر و اين مثلث برايم مهم بود، بقيهاش مهم نبود و بقيه چيزها براي من حالت فرعي پيدا ميكرد. يعني مكملي بودند كه بايد فضاي من را ميساختند. اين آدمها در قصه من، اسمهايشان دختر 1 و دختر 2 است. اصلاً هم اسم برايم مهم نبود. در حالي كه بازيگري كه براي من شخصيت داشته باشد, برايش اسم در نظر ميگيرم.
- من يك مثال ديگر ميزنم. كدام يك از ما، وقتي پايمان روي مين رفته و پدرمان را ميبينيم، اول 20 دقيقه در مورد جنگ با او صحبت ميكنيم؟
تو هم داري مطلق صحبت ميكني. من تا حالا پايم روي مين نرفته، تو هم تا حالا پايت روي مين نرفته. درباره آنهايي كه پايشان روي مين رفته تحقيق كردهاي؟
- شما تحقيق كردهايد؟
نه! اينها حدود ذهني همه ماست. با خودمان فكر ميكنيم در آن لحظه، چنين حرفي ميزنيم. دعوايي نيست. متري نداريم. اگر خداي ناكرده پاي نيره برود روي مين، ممكن است بگويد mp3player من را كجا گذاشتي؟ ميخواهم موسيقي گوشم كنم تا ذهنم متمركز باشد. من نظرت را رد نميكنم. ميتواند به نظر غيرمعمول بيايد، ولي مگر هنر يا سينما ميرود به سمت چيزهايي معمولي؟ معلوم است من غلو ميكنم. ميخواهم به سمت بحث اصلي بروم. اين را همهمان داريم.
- پس ما اصل حرف شما و دغدغه شما نيستيم؟
ببخشيد، اسم فيلم من «به نام پدر» است. و من دارم از زاويه او به مسئلهاي كه براي بچهاش پيش آمده نگاه ميكنم. بچهاي كه مقابله دارد، نظر دارد، مسئله دارد و البته تناقض دارد.مدعی ایست كه چيزي را از دل تاريخ كشف كرده ، ولي چيزي كه كشف كرده، از دل جنگ است.
- شما به عنوان يك فيلمساز واقعگرا شناخته شدهايد. پس انتظار ميرود وقتي يك پدر و دختر در چنين شرايطي همديگر را ملاقات ميكنند، واكنشي واقعگرايانهتر داشته باشند.
من رد نميكنم، ولي خيلي نسبي است.شايد چيزي كه در اين فيلم رخ ميدهد، به اين دليل عجيب است كه ويتريني كه من ساختهام يك مقدار لق است، ساختار لق است و تو، حواست به سمت جزئيات ميرود. و الا همه اين فيلمها، اينها را به شكل كاملاً تحميلی به بیننده دیکته ميكنند و تو متوجه اين بحث نميشوي. وقتي ويترين لق باشد، شما شروع ميكني به ضعفهاي آن گفتن. اگر زير يك نور خوب، در يك چنيش درست و دراماتيك قرار ميگرفت، تو هيچ وقت اين بحث را نميكردي. شايد اين ايرادهايي كه ميگويي احتياج به پنج ثانيه مقدمه قبلي داشت كه من از آن غافل شدم.
- به نظر شما نسل ما، چقدر غرغرو است؟
خيلي كم طاقت است. نسل شما خيلي جواني كرد. نسل من اصلاً جواني نكرده. وقتي 18 سالم شد، انقلاب شد و كوران شروع شد. چه من كه نگاه مثبتي به سيستم داشتم، چه كسي كه چپ بود و چه كسي كه ممكن است الان ايران نباشد. ما هيچ كدام جواني نكرديم.
- اگر جواني را به معناي شور بگيريم كه شما بيشترين جواني را كرديد...
درست است كه يك بخشي از توفانهاي ما را آن فضا جواب داد و اين حس پنهان شد، ولي راحتي و آزادگي اين نسل را نداشتيم. راحت ميزنند زير كاسه كوزه هر چيزي كه دوست ندارند. ما اين جرئت را نداشتيم. سنت روي ما قدرت بيشتري داشت. آن پستمدرني كه كه الان دربارهاش حرف ميزنند، گزينههاي زيادي را جلوي دست اين نسل ميگذارد.
- حالا حس دروني شما چيست؟ يك سرزنش دروني نسبت به اين نسل يا يك حسرت نسبت به دوران قبل؟
من هميشه ميگويم نوع فيلمسازي من به شكلي است كه يك سري اطلاعات را ميگيرم و وجه عقلاني مرا اشباع ميكند، تا حدي كه ديگر بدم ميآيد درباره اين موضوع بشنوم. ديگر اطلاعات را رها ميكنم و ميروم در اتاقم ميخوابم و قصه را مينويسم و آدمها رفتار خودشان را بروز ميدهند. اين طور نيست كه من بگويم فرمان دست من است و ميتوانم آدمها را به هر سمتي كه ميخواهم بچرخانم. اين كار را نميكنم. ميگذارم شخصيتهايم، خودشان، خودشان را بروز بدهند. يك وقتهايي اين كار را نميكنند. بعضي وقتها من درباره شخصيتهاي خودم ميگويم، اين شخصيت تنبل است، لعنتي هيچي نميگويد و يك شخصيت ديگر ميآيد كه مواجهاش خيلي سنگين است. واقعيت اين است كه يك بخشياش ناخودآگاه من است كه در اين شخصيتها بروز ميكند. نسبت به اين نسل ممكن است در ناخودآگاهم چنين موضعي داشته باشم.
- نسبت به نسل خودتان چطور؟ حسرت نميخوريد؟
نه! اصلاً. بارها شده با هم سن و سالهايمان در اين رابطه حرف زدهايم ولي هيچ وقت به اين نتيجه نرسيديم. هر سال كه من دفترچه يادداشتهايم را ميبندم، با خودم جمعبندي ميكنم. آیا پشيمانم؟ ميبينم كه مسيرم را دوست داشتهام.
- يا شايد با خودتان رودربايستي داريد.
ميتواند اين هم باشد. البته در خلوت با خودم راحت هستم.
- آقاي حاتميكيا! من تقريباً اغلب گفتگوهايي كه اين سو و آن سو از شما چاپ شده را خواندهام. در هيچ گفتگويي به اندازه اين گفتوگو، واژه نسبي بودن را تكرار نكرديد. آيا اين به اين معناست كه به ديدگاه جديدي در زندگيتان رسيديد؟
خب سنم 45 سال است. يعني دارم وارد سني ميشوم كه نگاهم، نگاه توام با تعامل است. اين را رد نميكنم. يعني ممكن است كه تا قبل از اين قطعيتر حرف بزنم.
- اين، نشانه محافظهكاري است كه در كارهاي شما وارد خواهد شد؟
بعيد نيست اين اتفاق بيفتد. اين محافظهكاري در «به نام پدر» هم هست. در جلسهاي مشابه اين جلسه، با بچههاي جوان مطبوعات چنين بحثي مطرح شد. ميگفتند انتظار دارند هماني باشم كه حاج كاظم بود. گفتم حاج كاظم الان من اين است. اصرار نکن كه عوضش كني. عوض بشود، ميشوم تو. من نميخواهم آن طوري باشم كه تو ميخواهي. واقعاً من با تمام مشخصاتم اينطوريام.
ابراهيم نبوي همين است، با تمام مشخصات. واي به روزي كه ويژگيهايش را بگيرند و بگويند هماني كه ما ميگوييم باش. ما مجبوريم اين خودپسندي را نسبت به خودمان داشته باشيم و اول خودمان را محافظت كنيم. راستش را بخواهي وقتي توفانها راه ميافتد، هيچ كس به داد ما نميرسد. به جز خودمان كه خودمان را به زور تحليل كنيم. اول بايد بتوانم خودم را Restart كنم، دوباره Install كنم تا آن چيزي كه ميخواهم رو بيايد. وگرنه اين كه يك سري عقلا بخواهند مرا تحليل كنند، قانعم نميكند. بارها گفتهام كه وقتي آژانس شيشهاي را مينوشتم، بالاي مغازه پدرم بودم و در يك خشم و قهر درونی. از سينما قهر كرده بودم و دوست نداشتم برگردم. دورهاي بود كه خيلي اذيتمان كرده بودند به خاطر بوي پيراهن يوسف. داشتم در مغازه پدرم كارگري ميكردم و در طبقه دوم هم فيلمنامه مينوشتم. وقتي فيلمنامه آژانس شيشهاي را دادم به چند نفر از دوستانم، يكي گفت انتحار سياسی .دیگری گفت اگر از اين فيلمنامه كپي داري آنها را يك جا قايم كن و ديگر به کسی نده. تنها چيزي كه به داد من رسيد اين بود كه آقا من خودمم. اين حرف را ميخواهم بزنم. كسي من را در اين بحث تشويق نميكرد. اگر مينشستم و شائبههاي سياسي را در نظر ميگرفتم، نبايد اين كار را ميكردم. حتي در يك مورد مهمي مثل بچههاي نسل سوم، اينها هم اما و اگر دارند و آن چيزي كه در اين ميان مرا نجات ميدهد فقط خودمم.
حالا يك داستان بگويم، ميگويند در هندوستان وقتي قطاري از پل خارج ميشود، همه از قطار بيرون ميآيند كه ببينند كجايش كج و كوله شده است كه اين قطار از ريل خارج شده. يك عدهاي نگاهشان به دور و بر ريل نيست. به تپههاي اطراف و جاهايي كه به ريل اشراف دارد نگاه ميكنند و ميبينند بله! يك مرتاضي است كه دارد دوره عالی اش را ميگذارند و بايد يك بار قطار را از ريل خارج كند. من ترجيح ميدهم وقتي در چنين شرايطي قرار ميگيرم، فقط به خودم برگردم و فكر كنم آنجا براي من چه اتفاقي افتاده. چون روز بعد از آن بايد پاسخ بدهم.
- به چه كسي؟
به خودم. به خودم.
- اين پاسخها براي خودتان قانعكننده است؟
من راضيام از اين كه اين عكس من است در سال 85. رد هم نميكنم كه در آن، پر از چيزهايي است كه من بايد با خودم حل كنم كه ببينم چه اتفاقي افتاده.
- در فيلم يك جملهاي داريد كه گلشيفته برميگردد به پدرش ميگويد شما تا كي ميخواهيد به جاي ما امضا كنيد؟ كي به اين نتيجه رسيديد كه اين جمله ميتواند جمله قشنگي باشد كه از زبان دختر بيستساله فيلم شما دربيايد؟
اين كه كي به ذهنم رسيد را يادم نميآيد. يك نفر ديگر هم از من چنين سؤالي پرسيد و گفت شما تا كي ميخواهيد به جاي ما امضا كنيد. جوابم به آن سؤال يك چيز ديگري شد. منتها براي اين بحث واقعيت اين است كه هميشه اين اتفاق ميافتد ديگر. هر قدر به نسل بعدي احترام بگذاريم و بگوئيم اينها تاثيرگذارند به محض اين كه فرصت ميكنيم، امضاي خودمان را ميزنيم.
- براي نسل خودتان هم اين اتفاق افتاد؟ آنها جاي شما امضا ميكردند؟
نه! اصلاً به این حد نبود. اصلاً اين بحثها نبود.
- پس نگوئيد حسرت آن سالها را نميخوريد.
آخر آنقدرها نچشيدم. بحث همين علامت چه - گورایی ایست را در جای سویچی شما میبینم. مگر مرض داشت كه رفت؟ آخر و عاقبت آمريكاي لاتين چطور شد. اين حال «چه گورایی» را همه داريم. اصلاً اگر از ما بگيرند ديگر آدم نيستيم.
- ولي ما «چهگوارا» نداريم.
چرا نداریم. همین چمران ما یک چه گورا-ی وطني ایست و پر است از خصایص پررنگ بشری.
- اين ما كه شما ميگوئيد . . .
نه! عمدي نداشتم. «ماي» وطني را گفتم. كه ما در اين كشور هم «چه» پنهان داريم. اين نيست كه فقط آنهايي كه بروز كردند، «چه» بودند. بودند آدمهايي كه بروز نكردند ولي بزرگان موثر تاريخ هستند.
- شما آدم خلاقي هستيد؟
آقاي نادر ابراهيمي، 16-15 سال پيش در تعريفش از هنر میگفت : هنر افزودن است. يعني چيزي را به گنجينه هنرها اضافه كنيم كه نو باشد. من تلاشم اين بوده كه در حوزهاي كه هستم با تمام قوا به اين نوآوريها فكر كنم. امتحان كنم، تجربه كنم، ريسك كنم. نميدانم عيار خلاقيتش چقدر است.
- آيا اين خلاقيت به زندگي شما معناي ديگري ميدهد؟ يعني ميخواهم بدانم اگر اين خلاقيت را از زندگي شما حذف كنيم، چه اتفاقي ميافتد؟
به تکرار میرسیدیم، و وای از آن دنیای جهنمی که تکرار باشد!
- حالا كه بحث خلاقيت شد، اگر اين كاغذ را به شما بدهم و بخواهم كاري با اين كاغذ بكنيد چه ميكنيد؟
من با اين كاغذ؟ من از كاغذ كاهي خوشم نميآيد، يعني همين كه دست ميزنم، اذيتم ميكند. ولي معمولاً اين را برميدارم، چند تكهاش ميكنم و يادداشت مينويسم.
- يادداشتي كه دوست داريد را بنويسيد.
ساعت 2 بعد از ظهر تمامي گروه سر صحنه در حال تمرين سكانس 326 هستند و من در حال مصاحبه دل توي دلم نيست.
اینم از مصاحبه ها.....
دیگه فکر نکنم مصاحبه ای در مورد به نام پدر جا افتاده باشه
پست های آتی نقد ها و دست نوشته های شما عزیزان گذاشته میشه
دست نوشته خودم هم در پست های آتی حتما میزارم....
گردآورنده:اقلیما
تا پست بعدی
یا علی
طبق قولی که داده بودم.پرونده به نام پدر رو باز میکنیم......بخش اول پرونده ما،مصاحبه هاست.
مصاحبه بازیگران و آقای حاتمی کیا در زمان اکران این فیلم.
اول از مصاحبه آقای حاتمی کیا با مسعود مهرابی شروع میکنیم.
گفتوگو با ابراهیم حاتمیکیا بهمناسبت نمایش «بهنام پدر»
به نام آينده
گفتوگو با حاتمیکیا همیشه دلپذیر است؛ خوشصحبت است و همواره لبخندی بر لب و در چشم دارد. و، منشی که در کمتر فیلمساز ایرانی وجود دارد؛ بیانی نرم و اندیشهای انعطافپذیر. چهاردهمین اثرش، به نام پدر، در جشنوارهی فجر با واکنشهای متضادی روبهرو شد. عدهای آن را دوست داشتند و عدهای نه. منتقدان که از همراهان و همدلان همیشگی او بودهاند، این بار سر به مخالفت گذاشتند و نوشتند و گفتند که او در این فیلم حرف تازهای ندارد و خودش را به شکل ضعیفی تکرار کرده است. هدف اصلی این گفتوگو، کاویدن این مخالفتهاست. مصاحبهها معمولاً آرام شروع میشوند، کمکم اوج میگیرند و گاهی بهآرامی پایان میگیرند و گاهی هم به خاطر تضاد شدید، کات میشوند. در اواخر مصاحبه متوجه شدیم که نقاط اوج گفتوگو را به خاطر خالی شدن باتری ضبط صوت از دست دادهایم! در فرصت اندک باقیمانده، خالی از شور و شوق، چند سؤال را برداشت مجدد کردیم. و طبعاً همانی نشد که بایستی باشد؛ خالی از آن حس و شور جاری در لحظه از کار درآمد و بخشی از طراوت و خودجوشیاش از دست رفت.
مسعود مهرابی
برای فرار از خستگی
مهرابی عزیز، لطف کردی و زحمت ارسال مصاحبه، پیش از چاپ را دادی. ممکن است از تغییرات رخ داده خیلی راضی نباشی. من در شرایطی به مصاحبه تن دادم که قریب به ده ماه یکسره در حال فیلمبرداری سریالی هستم که کاملأ با حالوهوای به نام پدر فاصله دارد. احوال من در مصاحبه مثل خستگان بعد از بازجویی است که برای فرار از خستگی هر چه بگویند امضا میکند. فکر کنم تا حدودی شاهد حال و روزم بودی و از اینکه چالشی بین من و تو رخ نمیداد تعجب کردی. من به تو حق میدهم که اگر باب طبعات نبود مصاحبه را از دستور چاپ خارج کنی. من مجلهی فیلم را مجلهای مرجع میدانم که لزومأ ماهنامه بودنش معنای اعتبار ماهانه ندارد و باید آیندگان به آن رجوع کنند. من به احترام این مرجع بودن تن به این مصاحبه دادم. تو خود گفتی که آدم منعطفی هستم، نمیخواهم به این گمان خود شک کنی، ولی من در شرایطی خاص، تن به مصاحبه با ذهن خسته دادم که نتیجهی آن در پاسخهای ناقص و بیحوصلهی من آشکار شده است. راستش از گفتن این جمله که پر از اشتباه و خطا هستم، هیچ ابایی ندارم. اصلاً داعیهی جدیدی ندارم که حال از نقض آن نگران باشم. آثار منِ حقیر منطبق با مثل معروف است: از کوزه همان تراود که در اوست. کسانی که آثارم را دنبال میکنند این ویژگی را درک کردهاند و من کاملاً مقابل آنها عریان هستم. این همه آسمانریسمان بافتم که اراداتم به شما ثابت شود.
یا حق
حاتمیکیا
خب با یک سؤال ساده شروع کنیم؛ اینکه انگیزهات از ساخت این فیلم چه بود؟
اول اینکه به طور طبیعی فیلمسازم و دلم میخواهد همیشه ایدههای ذهنیام را به عینیت تبدیل کنم. دوم آنکه مثل هر فیلمسازی ذهنم پر از ایده های بکر است ، ولی انگیزهای که مرا وادار به قرار دادن آن روی میز کارم میکند، وضعیت زمانه از لحاظ اجتماعی و احتیاج درونیام به طرح آن است. تلفیق این دو یعنی سوژه و زمان قویترین موتور محرکه من است که میتواند مرا با همهی قوا به سمت ساخت آن حرکت دهد.
اغلب آثار شما، سندی از زمانه و روزگارشان هستند؛ میدانیم که شرایط اجتماعی دغدغهی شماست.
ممنونم از این نگاه شما. بله واقعیت این است که شرایط سیاسی، اجتماعی و فرهنگی برای طرح کردن آن برایم بهشدت حیاتیست. به تعبیری سوژههایی که مناسبتی با شرایط روز نداشته باشند عملأ کنار میگذارم. به تعبیر دیگر سوژه باید پاسخی به زمان داشته باشد و اگر چنین نباشد ترجیحاً سمت آن نمیروم. در به نام پدر، موضوعی که جذبم کرد، موضوع مینهای بینشان مرزی بود که روزگاری به دلیلی در زمین کاشته شده و گذشت زمان مفهوم کاربردی آن را از بین برده، اما ذات مین توجهی به این مفهوم ندارد و همچنان مأموریت خود را انجام میدهد. روزی خانم جوانی را دیدم که به یک مرکز ارتوپدی آمده بود تا پای جدیدی را برایش پرو کنند. او بر اثر انفجار مین هر دو پایش را از دست داده بود. خیلی جا خوردم. خانم مرتب و شیکی بود، با آرایشی تقریباً غلیظ. این تصویر در ذهنم جا باز کرد.
برای بسط و گسترش موضوع با او صحبت هم کردی؟
نه بهطور مفصل، ولی این فریم تأثیرگذار استارت من را زده بود. وقتی دربارهی مینهای بینشان کمی تحقیقاتم را بیشتر کردم به آمار وحشتناکی رسیدم. تقریباً دو برابر جمعیتمان، مین در زمین داریم. خب، این اطلاعات به بخشی از ذهنم پاسخ میداد، ولی موضوع از وقتی برایم پررنگتر شد که همان رزمندگانی که روزگاری درگیر جنگ بودهاند اکنون یکی از مهمترین تلاشهایشان پاکسازی این مینهاست. وجود این مینها عملاً مانع آبادانی شده است. این موقعیت یعنی شرایط تناقضآمیز. بهشدت به این شرایط تناقضآمیز گرایش دارم، راستش زندگی روزانهمان را پر از این تناقضها میدانم. مشخصهی بعدی که دیگر عزمم را جزم کرد، همزمانی این تحقیقات و شکلگیری با مسأله هستهای ایران بود. حسی کاملاً شخصی که از طرفی دوست ندارم زیر بار زورگویی ابرقدرتی قرار بگیرم و از طرفی تجربهی جنگ هشتساله مقابلمان است. من معتقدم سیاستی که اکنون در مسألهی هستهای اعمال میشود، برگرفته از تجربهی سالهای جنگ بوده است. تجربهای که اکنون سکانداران آن از جنس کسانی هستند که زمانی جنگ را هدایت میکردند، ولی اکنون در تصمیمی که گرفتهاند و باید پای سندی را امضا کنند، زمان گذشته وحال و آینده را در نظر میگیرند.
همان طور که در فیلم میگویید، «... به جای ما امضا نکنید».
امضا نکنید و اگر امضا میکنید متوجه این موضوع باشید که فردا این سؤال از ما خواهد شد. اتفاق خواهد افتاد. یعنی این نیست که فقط به خودمان باید پاسخ بدهیم بلکه به هر حال، به آینده و تاریخ هم باید پاسخ بدهیم.
ر چند به نام پدر نشان دیگر آثارت را دارد، با همان شخصیتها و همان قهرمانهای آشنا، ولی به نظرم کشش و گرمی آنها را ندارد. نمیدانم فیلمنامه را بهتنهایی کار کردهای یا نه؟ اگر همهاش کار خودت است، میدانیم که آن قدر حرفهای هستی که بدانی اطلاعرسانی در یک فیلم، بهتر است یک بار انجام شود نه چند بار، طوری که موضوع واحدی را به شکل تکراری ببینیم. آیا فرصت کافی برای کار روی فیلمنامه نداشتی؟ عجله داشتی که زودتر تمامش کنی؟ دغدغهات این بوده که ایدهی جذاب و مُهمت را هرچه زودتر با مخاطب در میان بگذاری و همین باعث شده آن ظرافتها و پیچشهای داستانی و فرمی که در فیلمهای دیگرت هست، در این فیلم نمود چندانی نداشته باشد؟
اگر به من بگویند قصهی به نام پدر را در یک جمله بگو، میگویم پدر مینی را در دوران جنگ کاشته، که بعد از سالها زیر پای دخترش منفجر شده است. به نظرم این قصهی جذاب و خوبی میتواند باشد. برای طرح این موضوع من باید در یک ساختار مثلثی قصه را پیش میبردم. پدر و دختر و مادر. گمانم بر آن بود که این تمرکز بهراحتی جذابیت لازم را خواهد داشت. تصور مواجههی پدر و دختر چنان مجذوبم کرده بود که اگر از من سؤال میشد برای چه این فیلم را میسازی، میگفتم برای همین مواجهه. خمیرمایهی دراماتیک به نام پدر روی مواجهه چیده شده است. مواجههی پدر با دختر. پدر با مادر. مادر با دختر.
پدری مینی کاشته که امروز زیر پای دخترش رفته، قصهی قشنگی است، اما کافی نیست. به نظرم عملاً ماجرا آغاز نمیشود.
ماجرا همین مواجهه بوده است. شاید چینش این مواجهه اقناعکننده نباشد.
از روی فیلمنامه، متوجه این موضوع نشدی؟ چون به هر حال تجسمی از کلیت کار داشتی و باید میدانستی که این طور میشود...
نه، و در حقیقت فهم این مسائل چیز چندان واضحی نیست که بشود بهراحتی آن را دید. فیلمنامه بخشی از یک فرآیند خلاقه است که به نوعی در حین ساخت با مواد دیگرممزوج میشود. شاید این مواد خوب پخته نشده است.
میشود گفت موضوع حملهی قلبی مادر به همین دلیل به قصه تحمیل میشود.
میخواستم انرژی مکملی به این حرکت درام بدهم. اگر چه معتقدم کمی دیر شد.
البته آخر فیلم هم هست و خواستهاید جوری جمع کنید که کم نیاید. چرا بعد از جشنواره تصمیم نگرفتید دستی در فیلم ببرید و کمی کوتاهش کنید؟
راستش به این روش عادت ندارم. خیلیها این کار را میکنند و بعد از اکران جشنواره، فیلمشان را کوتاه میکنند. از نظر من به محض آن که تماشاگر فیلم را دید، فیلم دیگر تمام شده است. حاضر نیستم به سمت فیلم برگردم و آن را تعمیر کنم. فرآیند ساخت از لحظهای که طرحی شکل میگیرد تا لحظهای که فیلم آماده نمایش میشود، برای من یک جریان حسی مداوم است که در طول آن اجازهی هیچ مزاحمتی را نمیدهم. وقتی فیلم تمام شد، این حس نیز قطع میشود. چهارده فیلمی که تا به حال ساختهام بر همین اساس بوده است.
به هر حال یک اثر هنری میتواند صیقل پیدا کند. فکر کردهای سوژهی بسیار زیبایی داری و همین کافی است. به نظر میآید به نوعی حریف را دستکم گرفتی. مثل تیمهای قدرتمندی که حریف را دستکم میگیرند و فکر میکنند حریف را گل باران میکنند، اما در پایان به خاطر همین تلقی شکست میخورند.
راستش تلقی شکست و پیروزی در این حوزه خیلی مفهوم واضحی ندارد. چه بسیار فیلمهایی که به نظر شکست آمدند و بعدها جایگاه جدیدی پیدا کردند و برعکس. من در گونهای از سینما کار میکنم که آثار آن رابطهی بهشدت مستقیمی با سازندهی آن دارند. اگر این فیلم به نظر صیقلنخورده میآید، این خصیصهی طبیعی این تولید هنری است. اگر چه این فیلم در جشنواره مقام دوم برگزیدهی تماشاگران را، آن هم با فاصله یک درصدی با فیلم چهارشنبه سوری به دست آورد.
تماشاگران جشنواره خاصاند و فرق دارند با تماشاگر عام که در بقیهی اوقات سال به سینما میرود.
در جشنواره معمولاً دو جور تماشاگر داریم: یکی خودمان هستیم که میرویم برای دیدن فیلمها و در واقع کارنامهی یکسالهمان را میبینیم. گروه دیگر مردم هستند، یعنی کسانی که جشنواره را تعقیب میکنند و فیلم را به عنوان هنر میبینند. آنها به این فیلم امتیاز مثبت دادند، ولی نخبگان سینما ــ البته نه همهی آنها ــ چیز تازهای در آن ندیدند.
یعنی اغلب همان کسانی که همیشه ــ بهدرستی ــ با فیلمهای شما مهربان بودهاند.
درست است. بعضی میگویند که این حرف کهنهای است و قبلاً در سینمای حاتمیکیا تکرار شده است. منتها تعدادی از اهل قلم هم بودند که از نظرگاه اجتماعی فیلم را دوست داشتند و یکی از نگاههایی که برای من بسیار جذاب بود، نگاه محمد قوچانی بود. ایشان همان چیزی را دیده بود که من در این فیلم دغدغهی طرحش را داشتم.
طبیعی است که فیلم برای روزنامهنگاری مثل قوچانی خیلی جذاب است، چون به هر حال او جزو نویسندگان و تحلیلگران مضمونگرا و پیامگراست. این دسته پیام را سریع دریافت میکنند و بعد آن را گسترش میدهند. از ساختار که بگذریم، آیا در بیان این پیام، باز احساس میکردی خطوط قرمزی وجود دارد که باعث میشود نتوانی حرفت را راحت بزنی؟
نه. اصلاً شرایط چالشسازی در مقابلم نمیبینم. مثل شرایط سیاسیاجتماعی روزمان. به نام پدر محصول این دوران است. با همه افتوخیز آن. به نام پدر سینمای حدیث نفس است، مثل آژانس شیشهای و موج مرده. پیشبینی میکردم که بازیگر مشترک این سه فیلم تداعی معانی ایجاد خواهد کرد. قهرمان معترض آژانس ... یا موج مرده در چه وضعیتی قرار گرفتهاند؟ این وضعیت محصول همین روزهاست. رسیدن به مثلث خانواده دغدغهی این سالهاست.
اساساً فیلمسازی هستی که دغدغههایت را تبدیل به پیام میکنی...
بله، ولی در اسلوب سینمایی. در شکلی که که ظرف و محتوا در هم تنیده شده باشد. سعی من به نسبت همنسلان خودم که سینمای حدیث نفس را دارند همگون کردن این ساختار بوده که در آخر چیزی که از آن چکیده میشود سینما باشد و نه چیز دیگر.
آیا معتقدی هنرمند باید درد و دغدغهای داشته باشد تا شور و شوق عرضه کردن آن در وجودش ایجاد شود، یا اینکه هنرمند بیدغدغه هم حرفی برای گفتن دارد؟
تا دغدغه و درد را با چه تعریفی مطرح کنیم. اصلاً تولید و زایش هنری همیشه با یک درد همراه است. ممکن است دغدغهای که برای من مطرح است هیچ نسبتی با درد شما نداشته باشد. یادم هست فیلمنامهی به نام پدر را به یکی از دوستان دادم تا نظرش را بگیرم. او پس از مطالعه گفت که اصلاً این مسألهای که برای تو مطرح است، برای من مسأله و مشکل نیست و عملاً سوژه را کهنه میدید. اینجاست که خاستگاههای ما مطرح میشود. جالب است بیشتر نقدهایی که بر آثارم شده نقد مضمونی بوده. حتی در تکنیکیترین فیلمهایم باز سراغ مضمون آن رفتهاند. این گرایش از همان خاستگاهی است که نسبت به فیلم درد مشترک پیدا میکنیم و سعی میکنیم فارغ از تکنیک به مضمون آن اشاره کنیم. در دوران جشنواره اکثر نقدهای منتقدان به فیلم به نام پدر گرایش به سمت نقد فرم داشت و چنان در بوتهی نقد آن را فشار دادند که گویی اصلاً این فیلم از مضمون تهی است. مقایسه کنید با فیلم مهمان مامان مهرجویی و نقدهایی که بر این فیلم شده. من این فیلم را مثل اکثر آثار مهرجویی دوست دارم، ولی وقتی قلم منتقدان ریزبین را میبینم که هیچ توجهی به غلطهای تکنیکی این فیلم نمیکنند، متوجه قدرت پل ارتباطی «دردمشترک» بین اثر و منتقد میشوم. اگر فیلمسازی متوجه این فاصله گرفتن از درد مشترک بین منتقد و فیلمساز نباشد، ممکن است آدرسهای غلطی بگیرد. این بلایی است که بر سر بعضی از فیلمسازان ما آمده است. به نام پدر فیلم روز حاتمیکیاست که میتواند از لحاظ بیانی دچار لکنت باشد. من این مشکل را صرفاً یک نقص نمیدانم، بلکه یک فرآیند کلیست که من فیلمساز هم عضوی از آن فرآیند، درون آن در چرخشم، والا به گواه فیلمهایم به مدیوم سینما تا حدی مسلطم.
همینطور است. میدانیم که حاتمیکیا هم فیلمسازی تمثیلگرا و هم فیلمسازی قصهگوست و بر کارش مسلط. ولی در این فیلم نه با حاتمیکیای تمثیلگرا سروکار داریم و حضورش را حس میکنیم و نه چندان با حاتمیکیای قصهگو. هرچند لحظاتی در فیلم هست که کارکرد تمثیلی خوبی دارند. مثل آنجا که جوانان زیر پوستر تبلیغاتی مبارزه با ایدز نشستهاند ــ البته نمیدانم آن پوستر از قبل آنجا بوده یا نه ــ و یا آن تکه سنگ فیروزهای رنگ که نشان ونماد یک هویت تاریخی است و در کنار سرنیزهای قرار میگیرد که نشانهی ابدی جنگ است. البته به نظر میرسد که خودت هم این حرفهایی را که زده میشود قبول داری، و مایل نیستی جدلی راه اندازی!
روزی که داشتم به سوژه فکر میکردم، پدری را در ذهن داشتم که زمانی در جنگ بوده و اکنون در معدن کار میکند، با زمین درگیر است و چیزی را از دل آن بیرون میکشد و دختر جوانش که او هم در دل این زمین پی تاریخ است؛ در عین آنکه تحلیل تند و رادیکالی از جنگ دارد، ولی نیزهای را که به عنوان نشانی از تاریخ کشف کرده، با افتخار نشان همگان میدهد. اینها عناصر خوبی برای زبان اشاره است. من چگالی و غلظت این نشانهها را نمیدانم تا چه حد است. این واقعیتی ایست که بعضی آثار این اجازه را میدهند، و بعضی نه. ولی به نظر من مشکل در جای دیگر است. مشکل از وقتی آغاز میشود که این ویترین مورد پسند واقع نشود و عملاً کلیت آن زیر سوال میرود.
به نظرم آنچه تا اندازهای به فیلم لطمه زده، شخصیتهای همرنگ آن است. در آژانس شیشهای آدمها بد نیستند. مثل اغلب کارهای شما آدمها خوبند، ولی تضاد رنگی دارند. تمثیلی بگویم، یکی نارنجیست و یکی آبی تند. در به نام پدر، دختر، مادر، پدر، آن دوست دوران جنگ و بقیه، همه تقریباً همرنگ هستند. مثلاً طیفی از رنگهای سبز! و این مانع ایجاد تضاد و کشمکش و در نتیجه مانع پیش رفتن و تعمیق درام میشود.
نمی دانم چه بگویم. من بین پدر و دختر فاصلهی تندی میبینم. حتی بین مادر و پدر. اصلاً تعامل مادر با دختر و پدر از جنس همرنگی نگاه نیست، بلکه پذیرش شرایط پیشآمده و نگاه منطقی اوست. ما بخشی از تقابل را در زمان میبینیم. کلید اصلی درام فیلم در بالای همان تپهی شاهد طرح میشود، جایی که پدر زبان به شکایت میگشاید. اینکه تپه در جایش ایستاده، ولی زمان مفهوم آن را را عوض کرده است. این تغییرات تا حدیست که دختر بیاعتنا به نظریهی خود در حال کاویدن تاریخیایست که جنگ در آن نقش اساسی داشته است و یا پدر که میتوانست قهرمان تعبیر شود اکنون عامل زخمی شدن فرزند خویش است. نمیدانم این کنتراستها جز در سایهی طرح شخصیت مطرح شده است؟
بین تو و فیلمبردار هماهنگی بود؟
بله، همکاری اول ما با آقای کریمی، به رنگ ارغوان بود. فیلمی که بسیار از فیلمبرداری آن راضیام و عملاً شوق همکاری دوباره را به من داد. درباره ی به نام پدر پیشنهاد خاصی برای فیلمبرداری نداشتم، اگرچه آقای کریمی هم حرف تازهای نداشت. تنها بحث قابل ذکر مسألهی قاب بود که تصمیم گرفتم در کادر مربعی 33/1:1 فیلمبرداری کنیم. چون به نام پدر فیلم صورت بود و به نوعی دوست داشتیم از همه حدود کادر استفاده کنیم. متأسفانه مشکلی که برای این فیلم رخ داد، وجود نماهای ناواضح بود. تعداد این نماها به قدری زیاد است که من در سینما جا خوردم. اگر تمام نماهای فلوی سیزده فیلم گذشتهام را با هم جمع کنند، کمتر از تعداد نماهای فلوی به نام پدر میشود و من متأسفم از این اتفاق. درد آنجاست که هیچ کس پاسخگوی این مشکل نیست. فکر میکنند خودم عمداً فلو گرفتهام.
علاوه بر این، در صحنهای از فیلم که هواپیما به خاطر حملهی قلبی مادر برمیگردد، صبح است و هوا دارد روشن میشود، ولی بعد از چند دقیقه که مجدداً از روی باند بلند میشود، شب است. این خطا به این دلیل بوده که نما کم آوردهاید یا...
نه. پلان زیاد هم گرفته بودیم. دوستان زحمتکش لابراتوار مخصوصاً مسئول لابراتوار صدا و سیما آقای کریمیان در غیبت فیلمبردار تلاش زیادی کردند تا این صحنهها را اصلاح کنیم و تا حدی موفق شدیم.
قابلیتهای حاتمیکیا در کار در محیطهای بسته ــ مانند آژانس شیشهای یا ارتفاع پست ــ خیلی بالاست ولی برعکس در این فیلم، کار در محیطهای بسته که زیاد هم هستند از نظر میزانسن، فیلمبرداری و نورپردازی مشکل دارد. نورپردازی در آن مؤسسهی خیریه یک نمونهاش است. در حالی که در فضاهای بیرونی، مثلاً در دشت، کار فیلمبردار و کادربندیها خوب است.
من هیچ دفاعی از فیلمبرداری به نام پدر ندارم.
روحیهی نقدپذیری شما، برخلاف اغلب فیلمسازان که هیچ نقدی را برنمیتابند، فوقالعاده خوب است. در این باره صحبت کنید تا گفتوگویمان گرم شود!
همیشه اعتقادم داشتهام که برای فیلمسازی مثل من که تا حدی نگاهی غریزی به فیلمسازی دارد، یکی از بحثهای چالشانگیز، نگاه خاصم به مخاطب بوده است. در عین حال، مخاطب نیز از من شخصیتی در ذهنش ساخته. به هر حال عمری را گذراندهایم و تا این چهاردهمین فیلم، بالاخره نوع و سیاق کار من دست مخاطب آمده. وقتی چنین اتفاقی میافتد، مخاطب میتواند این فیلم را مقایسه کند با کارهای دیگرم و علناً خودم را از دریچه ی کارهای دیگرم نقد کند. این حق اوست، ولی این میتواند وضعیت پارادوکسیکال بسازد، یعنی شرایطی که دیگر احساس کنم اگر این حرکت را بکنم طرف مقابلم، یعنی مخاطب، به طور قطع از من انتقاد خواهد کرد. این میان من دارم سعی میکنم خودم باشم. یعنی خودِ خودِ حاتمیکیا. سعی میکنم آن چیزی که در درونم هست باشم. وای از آن روزی که فیلمسازی مثل من که نگاهش نگاه یک سینماگر غریزیست، تن به این بدهد که هر فیلمی را بسازد؛ فیلم تاریخی، کمدی و ژانرهای مختلف. من از آن نوع سینماگران نیستم و اصلاً دنبال این ژانرها نمیروم، چون بلد هم نیستم. سعی میکنم فیلمهایی را که میسازم به خودم نزدیک کنم تا آن چیزی که روی پرده میآید رنگ و بوی خودم را داشته باشد. مخاطبی که با من طرف است نگاه میکند به سیزده طبقهای که قبلاً ساختهام و بر مبنای آن مرا شناخته است. من باید چهاردهمین طبقه را روی سیزدهمی بنا کنم. وقتی احساس تغییر میکند بهسرعت میخواهد واکنش نشان دهد که نباید چنین اتفاقی پیش بیاید. این دایرهی بستهای است که دور من تنیده شده. تا میخواهم از این فضا، از این دایرهی بسته خارج شوم، دعوا شروع میشود. دعوا و بحثهایی که بعضاً پیش میآید. البته به نام پدر شاید جای خوبی برای دعوا نباشد.
فکر میکنم پارهای از مخالفتها به خاطر استفاده از یک شرکت واردکنندهی تلفن همراه به عنوان حامی مالی فیلم است که بازتاب آن را در جشنوارهی فجر دیدم. به نظر تماشاگران و البته بیشتر منتقدان، این تلفن همراه بیش از اندازه در فیلم جلوهفروشی میکرد و همین باعث شد خیلیها تعجب کنند که چهطور حاتمیکیای اصولگرا، تن داده به تهیهکننده و اسپانسری که واردکنندهی تلفن همراه است. البته به نظرم خوب از آن استفاده کردهای و هیچ جایش اضافه ندارد. حتی شمردم، هجده بار، که هیچکدامشان هم بیمورد نبود.
این فیلمنامه قبل از آن که کسی بیاید وسط نوشته شده بود و داشتیم میرفتیم برای ساخت فیلم که پیشنهاد دادند اگر قرار است از موبایل استفاده شود از موبایل ما استفاده کنید. این جوری نبود که به فیلم تحمیل شود. اگر این فیلم را برای تلویزیون میساختم، طبیعی است که باید همهی آرمها را برمیداشتم، ولی از آغاز موبایل به عنوان عامل ارتباط در فیلم مطرح بود و میخواستم یک جوری از آن استفاده کنم. اصلاً خاطرات، دفترچه خاطرات دختر و عکسهایی که داخل موبایل دیده میشود، همهی اینها ابزارهایی بودند که میخواستم در خلق موقعیتهای دراماتیک به کار بگیرم. اینها همه در فیلمنامه بود. منتها از اینها که بگذریم من اصرار دارم با بخش خصوصی کار کنم و نه با بخش دولتی، حتی اگر مجبور به استفاده از چنین حمایتهایی بشوم.
ترجیح میدهی با بخش خصوصی کار کنی تا با نهادهایی که در کارت دخالت میکنند؟
بله، در این کار اصرار دارم، چون بخش خصوصی برایم اما و اگر نمیآورد و با آن خیلی راحتترم تا بخش دولتی. بخش دولتی اصلاً معلوم نیست پس از آنکه فیلمت را ساختی، آن را پخش کند یا اتفاقهایی برای فیلم رخ ندهد.
مضمونهایی هست که دوست داشته باشی به آنها بپردازی اما شرایط و زمان اجازه ندهد، و آیا دوست داری در کارهای بعدیات ساختارشکنی کنی؟
همهی این دغدغهها، یا بهتر بگویم وسوسهها، همیشه در من هست. با اینکه نگاهم اجتماعی است و گاه لحن گزندهای در کارهایم داشتهام، اتفاقاً دوست دارم فیلمهایی بسازم خیلی شاعرانه و آرام، با شخصیتهای بسیار معدود، نماهای طولانیتر و لوکیشنهایی بسیار در طبیعت، نه در جاهای بسته، اما میترسم. این نوع سینمایی است که تسلط به آن، اعتمادبهنفس بالایی میخواهد.
در زمینهی مضمونهای اجتماعی چهطور؟ مضمونهایی هست که نتوانی به آنها نزدیک شوی؟
بله، خیلی حرفها هست. تحملپذیری سیستم در شرایط روز، حکم سال به سال دریغ از پارسال، دائماً دارد به سمتی میرود که سختتر میشود. تحملها کم میشود و این غمانگیز است برای جامعه. بهنوعی روی ما سرمایهگذاری شده و الان تبدیل شدهایم به آن دیدهبانها و حسگرهای حساس جامعه که گاهی باید چیزهایی را به جامعه هشدار بدهند. مثل دستگاه زلزلهسنج. اگر آن را نادیده بگیریم، ذات این موضوع از دست میرود... در انتها آدم بلاتکلیف است که بالاخره با چه سوژهای باید کار کند. فیلمسازانی مثل ما در حکم کشتیهایی هستیم که روی سطح این دریای مواج حرکت میکنیم و آسیبپذیریمان بسیار بیشتر از آن زیردریاییهاست، یعنی فیلمسازانی که با سوژهای تکخطی و با موضوعهای خیلی درونی و هنری فیلم میسازند و عملاً در اعماق حرکت میکنند. برای آنها مرزبندی مطرح نیست، بنابراین راحتتر حرکت میکنند. کسی هم کاری به کار آنها ندارد. ولی ما در تیررس نگاهها هستیم.
این روزها، تولید نوعی از فیلمهای شبه کمدی در حال گسترش است، که فروش هم میکند ولی مجموعه و کلیت آنها به هر حال نشانهی شکلگیری یک فرهنگ زرد و خالی از اندیشه است. این سینما، به رغم تمام دغدغههایی که شما دارید، دارد رشد میکند و دشمن شمارهی یک سینمای مورد نظر شماست. آیا فکر میکنید که همین اما و اگرهاست که نمیگذارد حرفها گفته شود و درعوض آن نوع سینما رشد میکند؟
اگر شرایط، مساوی و یکسان بود شاید میگفتم اشکالی ندارد، بگذار سینمای زرد هم مثل نشریات زرد کار خودش را بکند، ما هم کار خودمان را میکنیم. ما مخاطب خودمان را داریم و آنها هم مخاطب خودشان را. ولی واقعیت این است که ما سر سفرهای نشستهایم که اندازهاش محدود است. این حد ما را مجبور میکند که شانه به شانهی هم پای این سفره بنشینیم، پس لازمهاش این است که تحمل یکدیگر را داشته باشیم. متأسفانه ادبیات آن نوع سینما و ساختار و تشکیلاتی که مشوق آن نوع سینماست آن قدر رانت و قدرت و پشت پردههای پیچیده دارد که میتواند بهراحتی سینمایی را که قرار است سینمای بومی این جامعه باشد کنار بزند. من هیچ علاقهای ندارم که با شمشیر آخته بروند سراغ این سینما. این شیوه اصلاً جواب نداده و مشخص شده که اصلاً با زور نمیتوان این کار را کرد. شاید به نظر برسد رقابت سالمی بین ما در جریان هست و مخاطب میتواند تصمیم بگیرد، ولی در واقع این جور نیست. یعنی اگر کمی پشت پردهی ماجرا را بکاویم، میبینیم موضوع پیچیدهتر از این حرفهاست. اتفاقاً اگر میدان دست ما باشد، مخاطب همراه ما خواهد آمد. فیلمی مثل چهارشنبهسوری را مثال میزنم که فیلم موفقی بود و خوشحال شدم که با آن وجاهت فرهنگی که دارد و نشانهی سلامت آن بود، خوشبختانه فروش خوبی هم داشت. ما الان سه نوع سینما داریم: سینمای جشنوارهای که کار خودش را میکند و کاری هم به این کارها ندارد، سینمای زرد، و سینمای جدی که نگاه بومی دارد و با احترام میخواهد با مخاطب حرف بزند ولی طبعاً دچار مسأله است و زیر نوعی فشار؛ چه از جهت بودجه و چه از نظر مضمون. نمونه دیگرش همین مسابقهی دوی سرعتی است که در تلویزیون در جریان است. وقتی در جایی کارگردانی حاضر است روزی بیست دقیقه بازده بدهد، با کارگردانی که بخواهد به طور معمول و استاندارد در تلویزیون روزانه چهار دقیقه تولید کند در تعارض قرار میگیرد. این میشود دعوای ما. مثلاً نورپردازی میخواهیم، میگویند نور را بریز روی سقف و هر چیزی را میخواهی بگیر و به قول بچهها ویدئوکبابی کار کن. خُب همینها مشکل ایجاد میکند، زمان فیلمبرداری بالا میرود، حوصله آدمها سر میرود و تهیهکننده میخواهد با کمترین بودجه بیشترین برداشت را داشته باشد.
در به نام پدر میگویی کسی جای کسی امضا نکند، ولی فکر نمیکنی خودت گاهی به جای تماشاگر امضا میکنی؟!
واقعیت این است که فیلمسازان، و کلاً هنرمندان هر جامعهای، یک وکالت غیررسمی از جامعهشان میگیرند. وکالتی که تدریجیست و بر اساس آثارشان به مرور زمان صادر میشود؛ یعنی بعد از مدتی میگویند اینها هنرمندان جامعه هستند و دارند حرف دل جامعه را میزنند. ما وکالت گرفتهایم، آن هم وکالت بدون عزل که کسی نمیتواند آن را از ما پس بگیرد. طبعاً این اجازه را داریم حرفهایی را بزنیم که قرار است بهنوعی حرف مردم هم باشد. گاهی این حرفها خوب جفت و جور میشود و گاهی هم نه.
با شما همعقیده هستم، اما تصویرهای رسمی در کشور ما رو به افزایش است. یعنی شما باید مثل آن تصویرها فکر کنید و امضا کنید. بخشی از آن را در مطبوعات و دیگر رسانهها میبینیم. شاید زمانی در سینما هم همین را از بخواهند.
خب، عدهای فیلمساز داریم که قطعاً این کار را خواهند کرد و اصلاً هم مشکلی با آن نخواهند داشت. اگر از او سرباز اسلام بخواهند میسازد. کلفت خوشگله را هم خواستند و ساخت، ولی قطعاً فیلمسازانی که عادت به سفارشی کار کردن ندارند حاشیهنشین خواهند شد. طبیعی است که من هم جزو آن حاشیهنشینان خواهم شد. البته دعا کنیم چنین روزی پیش نیاید.
قسمت بعدی مصاحبه مهتاب نصیر پور با خبرگزاری مهر
راحله در فیلم "به نام پدر" از جمله زنانی است که در طول جنگ همسرانشان حضوری فعال در این عرصه داشتند و با بردباری این مسأله را تحمل کردند.
مهتاب نصیرپور، بازیگرفیلم "به نام پدر" ساخته ابراهیم حاتمیکیا، در گفتگو با خبرنگار سینمایی "مهر" در مورد بازی در نقش راحله گفت: "معتقدم همیشه باید به ابزاری که فیلمنامه در اختیار بازیگر قرار میدهد رجوع کرد. فیلمنامه "به نام پدر" نکات محدودی در اختیار من قرار میداد، ولی آقای حاتمیکیا اصرار داشت راحله نمونه زنان صبور و بردباری باشد که در طول جنگ همسرانشان در جنگ بودهاند.
این بازیگر سینما، تئاتر و تلویزیون ادامه داد: "البته این یک مفهوم کلی بود و من سعی کردم به این مفهوم کلی در ذهن حاتمیکیا نردیک بشوم و واقعا نمیدانم چقدر در این خصوص در اجرای نقش موفق عمل کردم. در کنار این قضیه حضور آزیتا حاجیان کمک زیادی در نزدیک شدن من به این نقش انجام داد."
وی در مورد محور بودن شخصیتهای مرد در فیلمهای حاتمیکیا گفت: "من وقتی فیلمنامه "به نام پدر" را خواندم، مقداری تعجب کردم که زنها کمی نقش بیشتری نسبت به دیگر کارهای حاتمیکیا دارند و دیده میشوند. معتقدم با گذشت زمان موجودیت واقعی زنها در کار کارگردانهایی نظیر حاتمیکیا جای واقعی خود را پیدا میکند."
نصیرپور در مورد همکاری با حاتمیکیا گفت: "فرصت بسیار مغتنمی بود برای من و در عین حال تجربه خوشایندی نیز محسوب میشود و امیدوارم از این فرصت درست استفاده کرده باشم."
قسمتی از مصاحبه ابراهیم حاتمی کیا با شب شیشه ای
آقاي حاتمي كيا شما در آژانس شيشه اي به مردم اعتراض ميكنيد كه چرا با بچه هاي جنگ اينگونه برخورد ميكنيد در موج مرده به مسئولين اعتراض ميكنيد ،حتي سكانس قشنگي دارد كه پرويز پرستويي عزيز پيام فيلم را در يك جمله كوتاه ميگويد كه ما رفتيم بجنگيم كه شما مواظب بچه هاي ما باشيد،ودر به نام پدر به نوعی حاتمي كيا اين بار به خودش اعتراض می کند من احساس ميكنم در اين سگانه فيلمهاي جنگي آقاي حاتمي كيا ، ميگويد اصلاً چرا جنگيديم شما از جنگ پشيمان شديد ،نبايد ميجنگيديد؟
اول من در مورد اعتراض به مردم بگويم كه اين در بين منتقدين سينما هم مطرح بود نميشود كه اين نقشها را در ميان مردم جا داد خود اين حاج كاظم ها هم جزء مردم حساب ميشوند اينها همه جزء مردم هستند من واقعيتي ساخته بودم كه بگويم اين حرفها است در بين اذهان شنيده ميشود كه اين يك فرصتي بشود كه آنها حرف بزنند اين دارد اشاره ميكند كه من ميدانم وضعيت بدي است ولي اين يك جور پارادوكس است اين مي خواهد مظلوميتش را بگويد اما دارد با يك وضع پيچيده اي كه واكنش مستقيم دارد . ترجيح ميدهم اعتراض از آن بردارم براي اتفاقي كه مي افتد .
ميگويند حالا در آژانس شيشه اي كه خطاب شما به مردم است در به نام پدر خود شما را زير سوال ميبرد .
خوب چقدر خوب ميشود اگر اين اتفاق بيافتد . بله به خاطر اين كه اصلاً بحث جنگ زير سوال رفتن نيست اگر در كل اثرات هنري به گونه اي كه نگاه ارتجاعي باشد كه ما به گذشته برگرديم كه يك خاطره و يك نستالژيكي از آن داشته باشيم به نظر من نگاه خيلي عقب افتاده اي است ما براي اين از جنگ مي گوييم كه براي آيندگانمان تعريف بشود احساس ميكنيم كه در وضع موجود نياز به آن داريم و يك نسخه اي داريم تعريف ميكنيم در فيلم به نام پدر احساس من اين بود كه شرايط جامعه و شرايطي كه دارد پيش مي آيد بايد طوري تعريف بشود كه اين فضا واضح بشود البته به اين معنا نيست كه ما خداي نكرده بخواهيم جنگي صورت بگيرد و ما بخواهيم در آن فضا باشيم .
خوب با پذیرش اينكه به نام پدر به گونه اي اعتراض حاتمي كيا به خودش است يكسري مسئوليتهاي ديگر را هم متوجه شما ميكند قهرمان به نام پدر ناصر بود ،حاج كاظم آژانس شيشه اي مستاصل نيست براي خودش و شخصيت خودش در موج مرده هم همينطور ولي ناصر به نام پدر كاملاً مستاصل است اگر شما قبول ميكنيد كه در به نام پدر اعتراض حاتمي كيا به خود حاتمي كيا است مستاصل هستيد الان؟
بله از خيلي مفاهيم و بحث ها كه دارد پيش مي آيد يعني تجلي آن در فيلم مطرح مي شود .
هنوز دل شما براي كساني در كنج غفلت جامعه قرار گرفته اند ميسوزد يا الان خودتان در آن كنج غفلت هستيد ؟
نه ببينيد بايد حواسمان باشد هر تصميم عمومي كه گرفته ميشود حالا در مورد جنگ ،بدانيد كه نسل بعدي است كه از ما سوال خواهد كرد در مواقعي جواب صريح داريم ولي به نظر من هميشه جوابها صريح نيست ،بحثي بود كه آيا بعد از خرمشهر جنگ بايد ادامه پيدا ميكرد كه در اين مورد خيلي مصاحبه ها و كتابهايي مطرح شد كه حتي در پارسال كه بحثهايي در بين بزرگان مطرح شد در مورد جنگ و ادامه جنگ اين نشانه ي آن است كه صحبت در مورد آن به آن شفافيتي كه بايد صورت بگيرد مطرح نميشود كه وقتي اينگونه باشد نسل بعدي از ما سوال ميكند .
پس دغدغه شما نسل سوم است و نماينده آن هم در تمام فيلمهاي شما بوده است ،پسر حاج كاظم در آژانس شيشه اي سردار در موج مرده، منتهي پر رنگ آن را در به نام پدر ميبينيم كه محور اصلاً نسل سوم است پس شما دنبال جواب براي نسل سوم ميگرديد .
نميدانم اسمش جواب است يانه به هر حال يك ري اكشن هم ميتواند باشد از سمت خودمان . واقعيت اين است كه من وقتي يك فيلمنامه اي ميخواهم بنويسم فن و قواعد فيلمنامه را ميفهمم ولي از يك جايي عقل را كنار ميگذارم كاري ميكنم كه بتواند آن حرف راحت در بيايد آژانس را وقتي كه مي ساختم تمام رفقايي كه اجماع ميكردند و به من نظر ميدادند به من ميگفتند اين فيلم را نساز . فيلم به نام پدر هم به نوعي آن احساسات شخصي من است به شرايط.اين حق و اجازه را از مردم گرفته ام كه بعضي مواقع اين واكنشهايمان را بروز بدهيم صرفاً اينطور نيست كه وقتي دارم آن را ميگويم دارم به نمايندگي از طرف كل بچه هاي جنگ ميگويم كه بعضاً اعتراض داشتند نسبت به اين نگاه .
آقاي حاتمي كيا شما وقتي از كرخه تا راين را مي سازيد نامه اي مي نويسد سيد اهل قلم شهيد آويني عزيز خطاب به شما كه من آن را پيدا كردم وخواندم در بخشي از آن ميگويد كه ابراهيم عزيز سراسر وجود تو قلب است و روح بزرگ تو در فيلمهايت نفخ ميكند شايد چون حاتمي كيا در آن موقع مستاصل نبوده و پر از عشق بوده است در آژانس شيشه اي هم نفخ ميكند و يك فيلم عاشقانه و كاملاً قوي ميسازد و ما تمام حاتمي كيارادر آژانس شيشه اي ميبينيم و لي حالا كه قبول داريد حاتمي كيا در اين اواخر مستاصل شده است اين باعث نشده است كه به نام پدر ضعيف تر از فيلمهاي ديگر باشد ؟
چرا،به نام پدر از همه ي فيلمهاي من ضعيفتر است .دليلش همه چيز مي تواند باشد من حرفم اين است كه وقتي يك فيلم ساز و هنرمند كاري را مي خواهد انجام بدهد نسبتي دارد با آن شرايطي كه درآن جامعه مطرح است در استيصال نيست براي حرف زدن كه من بخواهم صراحت داشته باشم چون بعضي مواقع حرفهايي كه گفته ميشودنقاب ميشود مثلاً همين جريان امروز 3خرداد و آزادي خرمشهر كه مبدأ بسيار قشنگ نظام و كشور ما هست كه همه بايد از آن حرف بزنيم من هم بايد از آن حرف بزنم ولي مثلاً اگر از فاو بخواهم بگويم كه به معناي رفتن به آن طرف آب و گرفتن آن خاك است در فرهنگ ما جا نميگيرد و بايد تعريف آن را عوض كرد و چيز ديگري گفت اين جا جايي است كه ممكن است آدم اختلاف پيدا كند با بعضي از دوستان من وقتي در مورد استيصال ميگويم باعث نوعي صدق ميشود و اين صدق را كاملاً مخاطب متوجه ميشود و اين نيست كه من خداي نكرده بخواهم يك نسلي را زير سوال ببرم يا بچه هاي جنگ را چون خودم جزء آن بچه ها هستم ولي اين هم نيست كه هر تبليغ رسمي را من هم همان را بردارم و بگويم به من اين اجازه داده شده از طرف مردم هم اين اجازه داده شده كه اين ري اكشن ها را بروز بدهد اصلاً ايرادي هم نميبينم كه وقتي بگويند كه من رفته ام زير سوال مثلاً فيلم به نام پدر لنگ ميزند .

مصاحبه پرویز پرستویی با روزنامه شرق
پرویز پرستویی اگر بگوییم چشمانش نوربالا می زند بیراه نیست. نگاه پرستویی بی پلك است و سرشار از حس بازیگری. تمام وقت، در بند و دفتر حك فیلم بودیم با آقای پیرهادی كه مجری فیلم به نام پدر است. پرستویی را از رو به رو هم نمی توان شناخت، نگاه عمیقی كه شاید از بغض فروخورده ای سرچشمه می گیرد كه خود پرستویی ریشه اش را از دوران باستان كودكی می داند. قدری كه مصاحبه ادامه پیدا كند، چهره اش تغییر می كند. این واقعیت هراسناكی است كه نتوان صورت اصلی كسی را دید، انگار ده ها نفر پشت پرستویی در رفت و آمد هستند، حاج كاظم، رضا مارمولك، مومیایی و مرد عوضی و آخر سر خود حاتمی كیا. متولد تیرماه ۳۴ است. در كوچه و پس كوچه های پایین شهر تهران بزرگ شده و از همان سال ۶۲ پایش به سینمای جنگ باز شده، فیلم دیار عاشقان حسن كاربخش. می گوید همه انفجارهای فیلم واقعی بود و دست پخت عراقی ها و بازیگران همه رزمندگانی كه چند نفری بعدها شهید شدند. پرستویی در آن فیلم نقش فرماندهی را بازی می كرده كه حجب و حیا باعث می شد سرش را روبه روی نیروها بالا نیاورد. دلیلش كه این نقش درونی را خوب ارائه داده باز می گردد به رزمندگانی كه جلویش می نشستند، می گوید واقعا نمی توانسته كاری جز این بكند. برادر پرستویی در همین جنگی كه «پرویز» بازیگر شاخص اش است، شهید شده و او نمی خواهد حرفی از برادرش بزند كه به گمانش مانند بسیاری از هموطنان جان باخته جنگ است. تنها یك بار بر اینكه برادر شهید است تاكید كرده آن هم وقتی كه موج مرده توقیف شده بود و باید به برادری كه عامل توقیف بود می گفت كه از پشت كوه نیامده و اهل همین قریه است. مجری طرح پیرهادی می گوید كه پرستویی جلد افكار حاتمی كیا است و هر چه بر ذهن او می گذرد در كالبد او جان می گیرد. این بار هم چنین شده، فقط پرستویی می توانست حاج كاظم باشد و ناصر شفیع به نام پدر.
-آقای پرستویی شما به عنوان یك بازیگر شاخص جنگ به حساب می آیید. شما چه تجربه ای از جنگ دارید، وقتی جنگ شروع شد كجا بودید و چه می كردید؟
-شما با آقای حاتمی كیا با فیلم آژانس شیشه ای شروع كردید، از فیلمنامه ای كه در آژانس خواندید تا فیلم به نام پدر فكر می كنید حاتمی كیا چقدر تغییر كرده؟
باید بگویم همه آدم های مثل حاتمی كیا دارند تغییر می كنند منتها در راستای غنی شدن. اگر من بگویم آقای حاتمی كیا با حاج كاظم دیگر الفت و خویشی ندارد این درست نیست، منتها ما داریم با زمانه پیش می رویم. آدم هایی كه هنرمندند و در جامعه حركت می كنند تغییر كرده اند ولی اعتقاد و ریشه از بین نرفته است.
من حرفم بر سر اعتقاد نبود. ببینید اتفاقی در این فیلم افتاده، یك زمانی در فیلم آژانس حاج كاظم می گوید كه بیایید به قصه من گوش دهید، اما در به نام پدر مثل اینكه شخصیت قصه دیگر جنگ را مسئله فردی خودش می بیند كه ربطی به دیگران پیدا نمی كند و قرار نیست تبلیغ شود. انگار دیگر جنگ می خواهد عمومی نشود.
همه ما به گونه ای حامی جنگ نیستیم، اما در واقع اگر آژانس شیشه ای حق طلبی می كند این طور نیست كه در اینجا كوتاه آمده. در هر دو جا در خلوت خودش حرف می زند. ما در همین اتاق نشستیم و بحث كردیم كه آقای شفیع شخصیت اصلی به نام پدر آیا می دانستند كه مین زیر پای بچه شان می رود. ناصر شفیع مین را برای دشمن كار گذاشته بود و این اتفاقات است كه باعث می شود جنگ خانمان برانداز باشد.
-وضعیت فیلم به نام پدر در میان منتقدین زیاد جالب نیست. خودتان بهتر می دانید كه منتقدین این فیلم را از آثار متوسط حاتمی كیا می دانند و خیلی ها معتقدند كه فیلم حرف تازه ای نداشت و چندان هم راغب نیستند درباره فیلم حرفی بزنند، فكر می كنید این وضع را چطور می شود تحلیل كرد؟
من فكر می كنم كسانی كه در نقد این فیلم دچار مشكل شدند و می گویند چقدر از جنگ باید گفت دچار احوالاتی شده اند كه اعتقاداتشان دستخوش تغییر شده است و من هم گفتم كه اگر باز هم فیلمنامه ای به دستم برسد كه حرف آدم های جنگ را بزند، بازی خواهم كرد. البته من بازیگر نیستم و هیچ وقت دنبال این حرف ها كه هنرپیشه و بازیگر باشم نبودم. من از دوران كودكی یك بغض فرو خورده داشتم و بازیگری ابزاری بود برای اینكه من تخلیه شوم. در این نیم قرن زندگی هم چیزی برای باختن ندارم. در زندگی با غم دیگران غمگین می شوم و با شادی دیگران شاد. اگر این طور نبود من با ادعا این را می گویم در سینمای دوره ما من پركارترین بازیگر بیكار هستم. همه فیلم هایی كه به من پیشنهاد می شود و بازی نمی كنم را می روم و می بینم تا بفهمم كه چرا بازی نكردم و همه این كارها برای این است كه می خواهم یك جمله برای پیری و كوری داشته باشم و به همین خاطر است كه می خواهم كاری بكنم كه حرف ملت را بزنم. بنابراین حق ندارم در هر كاری حضور داشته باشم. به این خاطر كه انسانم و آدم هستم باید به تاریخ ام عمیق نگاه كنم. وقتی در حین فیلمبرداری آدمی را می بینم كه در جبهه بوده و پایش را از دست داده و در چله زمستان بخاری ندارد من موظف هستم كه حرف این آدم را بزنم. من اصلا زاده نشدم كه دنیای گل و بلبل سینما را جار بزنم، این كار را انتخاب كردم. نیامدم هنرپیشه شوم تا دیده شوم. حالا اگر آن دوستانی كه ابا دارند درباره این فیلم ها حرف بزنند، حرف نمی زنند، من نمی توانم حرف نزنم. حرف می زنم چون نتیجه این كار را دیده ام. خودم از خودم پرسیده ام كه چه تاثیری گذاشته ای. من تاثیرش را وقتی می فهمم كه راننده تاكسی كارت فرماندهی اش را نشان می دهد و یا كسی كه تركش خورده و هنوز مداوا نشده و درد می كشد از كار ابراز رضایت می كند. می خواهم ۷۰سال سیاه یك سری آدم ها از حرف من خوششان نیاید و یا اینكه من حرف این آدم ها را نزنم مبادا اینكه در فیلم فلان كس به من نقش ندهند.
-شما به خاطر بازی در این فیلم های جنگ مگر دچار بایكوت هم شدید؟
بله، سال هایی بود كه به من می گفتند این آدم خطرناك است چون در فیلم های جنگی بازی می كند و نباید نقش به او داد. الان مهم آن مخاطب است كه باید بگوید بازی بكن یا نه. فكر می كنند كه این كارها را برای جایزه می كنم و بعضی ها می گویند كه فلانی می داند چه نقشی بازی كند تا جایزه بگیرد. اما من برای جایزه نیامده ام. جایزه را از مخاطب می گیرم. الان شما نگاه كنید فیلم به نام پدر تبلیغاتی ندارد و فروش می كند. فیلم خوب نه احتیاج به اسم پرستویی دارد و نه حاتمی كیا. مردم خودشان می فهمند كه بروند چه فیلمی را ببینند. به هر حال این فیلم در جشنواره ای كه در قرن ۲۱ برگزار شد و بعضی ها فكر می كردند این موضوعات نخ نما شده جایزه مردمی گرفت. این نشان می دهد حرف فیلم هنوز میان مردم شنونده دارد. همسایه پایینی ما رفته بود فیلم را دیده بود و برای من می گفت دو تا خانمی كه زیاد هم به این جریانات قیافه شان نمی آمد، حالشان با دیدن فیلم بد شد و كارشان به بیمارستان كشید. الان در سینمای ما كدام فیلم است كه حال آدم ها را تغییر دهد. در كارهای قبلی هم بوده اند آدم هایی كه تعلق خاطری به جنگ و این موضوعات نداشتند اما مسیر زندگی شان را تغییر دادند.
یك سری شایعات هست كه این فیلم به نام پدر سفارشی ساخته شده و در مدت كوتاهی. می شود توضیح بدهید
فكر می كنم حدودا یك ماهی در این دفتر فقط تمرین داشتیم و متن را بالا و پایین می كردیم. خوشبختانه آقای حاتمی كیا آنقدر آدم راحتی هست كه نظر دیگران را تحمل كند. ما ساعت ها اینجا تمرین داشتیم، كار كارشناسی شد. مهندس معدن و دكتر باستان شناس آمدند و نظر دادند. كلی اینجا كار كردیم. از ۷ بهمن تا ۲۰ فروردین هم شوتینگ مان شروع شد.
-پایان بندی دوم كه گفتید برداشت و پخش شد چه بود؟
چیز خاصی نبود. قرار بود كه آقای شفیع در آخر فیلم تنها باشد و خانواده اش نیایند كه این طور نشد.
-فكر نمی كنید كه پرویز پرستویی نقش حاج كاظم را تكرار می كند و فیلم ها مانند سریالی شده كه یك بازیگر دارد و یك نقش؟
من می گویم همه نقش ها شبیه هم هستند، حاج كاظم با پسرش مشكل دارد. در موج مرده پسر بزرگ شده و حالا در به نام پدر با دخترش مشكل دارد كه باستان شناس است. حقیقت این است كه موقعیت ها تغییر كرده ولی نقش همان است و آدم آرمان خواه فرق نكرده و موقعیت فرق كرده است، جایی در آژانس شیشه ای مشكل عباس بود و در به نام پدر دخترش.
-آقای پرستویی، شما خودتان فكر می كنید كه جوانان امروزی ربطی به آن آدم آرمان خواه فیلم های حاتمی كیا دارند مشخص تر بگویم جنگی اگر پیش بیاید، جبهه می روند؟
نمی خواهم آرزو كنم كه جنگ اتفاق بیفتد تا ببینیم. اما باید بگویم هستند جوان هایی كه رگ و ریشه شان از همین آدم های آرمان خواهی است كه به تصویر كشیده شده است و این پسرها پدرشان و مملكت شان را تنها نمی گذارند. اگر قبول كنیم كه مقوله جنگ همچنان مخاطب دارد چرا این همه آثار جنگی محدود و معدود شده. به هر حال باید برای تقاضا، عرضه بیشتر می شد. نمی توانم دیگران را محاكمه كنم. اما مشت نمونه خروار است. دیگران هم خواسته اند چنین كاری بكنند درست در نیامده، آقای حاتمی كیا توانسته این كار را بكند چون با دلش كار كرده، شاید دیگران این طور نبوده اند.
-این جریان موبایل چه بود نشان دادن موبایل سامسونگ در فیلم به نام پدر؟
حقیقتا من در فیلم هایی كار كرده ام كه حالم از بازیگری به هم خورده. من بعضی مواقع حس كردم كه فقط آمده ام تبلیغ كنم و به قولی پاك یادت نره است، ولی بگذارید حس خودم را بگویم. روزی كه سناریو را خواندیم دیدیم آدم ها دارند با تلفن حرف می زنند. خب اولین چیزی كه به نظرم آمد این بود كه خب این تلفن باید دیده شود، هر تلفنی كه هست. اصولا من می گویم كه یادمان باشد كجا داریم زندگی می كنیم. یك فیلم باید ساخته شود و در سینمایی كار می كنیم كه اكثریت خرج دارد و درآمد ندارد. همین كه آدم خطر می كند و فیلم می سازد دست مریزاد دارد. حالا چه اشكالی دارد كه یك كالایی تبلیغ شود و سهیم شود در كار فرهنگی البته در شرایطی كه به كار صدمه نزند. این درآمد هم خرج سینما می شود و به نفع همه است. واقعیت این است كه من فكر نمی كنم مخاطبین فیلم چنین حسی را كرده باشند.
اتفاقا من خودم واقعا فكر كردم كه چطور می شود این تلفن را دست گرفت. اما این اعتقاد را دارم كه حاتمی كیا كاری نكرده كه كارش را زیر سئوال ببرد. من در جشنواره كه فیلم را دیدم اصلا حس بدی نداشتم و از مخاطبین هم نشنیدم، اگر می شنیدم گله می كردم. فكر می كنم آنقدر این دوستی را با آقای حاتمی كیا داشتم كه می گفتم این یك قلم از كار شما ایراد دارد.
-آقای پرستویی، این ماجرای آلبوم «بابایی» را هم بگویید كه قبل از فیلم به نام پدر تبلیغ می شود؟
من جدیدا مطلع شدم. قرار بود این تیزر در جشنواره پخش شود اما حالا پخش شد. این چهارمین آلبومی است كه خوانده ام.
-چندان از این خواندن ها راضی نیستید؟
نه اینكه بد بدانم این كارها را اما بازتابش را در خارج از كشور و داخل ایران خیلی خوب دیدم. به هر حال بد نیست آدم اگر بتواند تاثیری در شعر و هنر بگذارد، بگذارد. به هر حال درآمد هم داشته باشد بد نیست.
-شما گفتید كه آقای حاتمی كیا فیلمنامه بازی داشته اند و شما می توانسته اید نظر بدهید و بداهه بازی كنید. این طرز فیلمسازی را توضیح می دهید؟
فیلمنامه برای حاتمی كیا همیشه یك «بیس» است، شكل یك سناریوی كامل است اما مقدمه ای است برای آن چیزی كه باید باشد. ما برای آژانس شیشه ای یك بار قبل از فیلمبرداری با هندی كم بازی كردیم. روال حاتمی كیا این است كه یك دور بازی، بعد كاست وسط، بحث و بداهه بازی. این كاری است كه در تئاتر انجام می شود و در تئاتر كارگاهی سابقه دارد. من خودم به این قضیه عادت دارم مثلا در همین آخرین كار تئاتری كه انجام دادیم، «فنز» یك هفته قبل از اجرا نوشتن فیلمنامه تمام شد. دو، سه برگ نوشته می شد و بعد اجرا و بعد محمد رحمانیان می رفت و باقی اش را می نوشت. من در سینما حاتمی كیا را دیده ام كه به این شیوه كار می كند و ما در آژانس و روبان قرمز همین كار را كردیم و براساس این كارها، چیزی نوشته می شد كه ذره ای تغییر نمی كرد.
-چند صحنه درخشان دارد فیلم به نام پدر، یكی همان جاست كه شما بر فراز تپه شاهد رفتید و به نوعی نیایش می كردید. آقای پیرهادی می گفتند كه همه عوامل تحت تاثیر قرار گرفته بودند و گریه می كردند، درباره آن لحظات صحبت می كنید؟
من وقتی فیلمنامه را خواندم یك جایی بود كه خیلی آدم را حالی به حالی می كرد و نقطه عطفش همین جا بود. اول از هر چیز ذهنیت حاتمی كیا است كه از حقیقت سرچشمه گرفته و من می دانستم در محیط كه قرار بگیرم چه اتفاقی می افتد. حاتمی كیا و دیدنش را قبول داشتم. وقتی در آن مقطع قرار گرفتم آنقدر آن محیط قابل باور بود. وقتی داشتم می گفتم عراقی ها اینجا بودند كاملا لمس می كردم چون خودم واقعا جبهه غرب و جنوب را دیده بودم، جاهایی بودیم كه تنها چیزی كه دستمان نبود، اسلحه بود و این را می فهمیدم و چون ترسیم این صحنه روی كاغذ قابل باور بود، از همان ابتدا از تهران پر بودم. از آن لحظه و از زمانی كه متن را گرفتم دستم رفتم به همان فضا و زندگی معمولی ام گوشه ذهنم بود. آنجا من واقعا تنهایی خودم را دیدم و آن لحظه كفش كتانی بچه را دیدم كه گریم نیست. همه اینها را گفتم كه به این برسم تا اعتقاد نداشته باشم این اتفاق نمی افتد. یكی از عوامل فیلمبرداری در آن لحظه گذاشت رفت. می خواهم بگویم كه كلك نمی شود زد و جالب است كه همان وقت آدم اثرش را می بیند. بالاخره از صحنه من و حاتمی كیا و فیلمبردار خبر داشتیم و دیگران نمی دانستند، همان جا یكی از بچه ها مرا كشاند كنار و گفت كه من را بردی به سال های جنگ.
-شما چطور بعد از بروز این نقش ها به حالت عادی زندگی تان برمی گردید، چیزی از نقش ها در شما می ماند؟
ساده نیست بازگشت. بی تردید بخشی از این نقش ها در آدم می ماند. محال ممكن است كه همه اش برود. واقعیت این است كه هنوز ریشه حاج كاظم از من كنده نشده است، این قوم، این جماعت هیچ وقت از ذهن من نمی رود. این سرمایه من است و چیزی به وجود من اضافه شده است.
ممنونم از حضور شما
امیدوارم از خوندن این پسن لذت برده باشید
پست بعدی
مصاحبه های
کامبیز دیرباز
افشین هاشمی
آزیتا حاجیان
در ضمن من مصاحبه ای از گلشیفته فراهانی در مورد این فیلم پیدا نکردم هر کسی مصاحبه از این بازیگر داره لطفا برای من بفرسته.
فقط مصاحبه باید در مورد به نام پدر باشه
امیدوارم از پست امروز لذت کافی رو ببرید
گردآورنده:اقلیما
یا علی![]()
سلام....
راستش من و آزاده تصمیم گرفتیم پرونده کاملی از همه فیلمهای ابراهیم حاتمی کیا رو این جا داشته باشیم.
پرونده ای شامل تمام نقد ها....مصاحبه ها و...
قبلا هم این کار در این وبلاگ انجام شده و پرونده فیلمهای موج مرده....ارتفاع پست....حلقه سبز و دعوت تقریبا کامل ترین پرونده ها در مورد فیلمهای حاتمی کیاست که میشه از اونا استفاده کرد.
ولی خوب من به یه سری از نقد ها دسترسی ندارم.مثلا نقد هایی در مورد بوی پیراهن یوسف و یا برج مینو من موقع پخش این فیلمها سنه کمی داشتم و مسلما مجله های تخصصی رو تهیه نمیکردم.
الان از همه کسایی که نقدهای قدیمی از فیلمهای آقای حاتمی کیا دارن از فیلمهایی مثل مهاجر ....دیده بان....از کرخه تا راین....و.....دارن درخواست میکنم تا این نقد ها رو برای این وبلاگ بفرستند تا همه بتونن از این نقد ها استفاده کنند و در این وبلاگ که اکثر طرفدارای ابراهیم حاتمی کیا بهش سرمیزنن یه پرونده جامع از همه فیلمهای این فیلم سازه بزرگ داشته باشیم.
من منتظر مطالب شما هستم
مطالب رو میتونید به ایمیل من ارسال کنید.
آدرس ایمیل من:
صمیمانه منتظر مطالب شما عزیزان هستم.
امیدوارم من و آزاده رو یاری کنید.....
راستی اولین پرونده ای که من و آزاده شروع میکنیم فیلم زیبای به نام پدره
که سعی میکنم اکثر نقد ها رو جمع اوری کنم.
شما هم هر نقدی داشتید برای ما بفرستید.
یا علی![]()
![]()
![]()
سلام
راستش آپ امروز در مورد مصاحبه اخیر امیر حسین مدرس در مورد فرزاد حسنی و کوله پشتیه اونم درست زمانی که فرزاد حسنی به رسانه یه بار دیگه برگشته راستش مصاحبه امیر حسین مدرس رو نمیزارم
ایشون با روزنامه ایران مصاحبه کرده و میتونید برای کسب اطلاع بیشتر مجله اتفاق نو رو بخرید توش به طور کامل توضیح داده شده من فقط یه واکنش کوچیک به این مصاحبه نشون دادم اونم چون به خاطر این که از امیر حسین مدرس این حرف رو بعید میدونستم.
ایشون کسی هستند که من خودم فوق العاده قبولش دارم.

آقای مدرس همیشه برای من قابل احترام بوده و هست.اونم به خاطر این که یکی از کسایی که قبولش داره خود آقای حسنیه.
آقای حسنی یه بار گفتن
مجری که همیشه هر کاری کرده من رفتم دنبالش اگه تو رادیو بوده منم رفتم اگه شعر گفته منم گفتم.آقای مدرس مجری با دانشی هستند ولی مصاحبه اخیر ایشون رو که خوندم یه ذره تو انتخاب بهترین مجری برای خودم شک کردم.
آقای مدرس گفتند لحنه فرزاد حسنی بد بود وو مصاحبه رو طوری به اتمام بردند که انگار فرزاد با بی ادبی تمام حرف زده
ولی آقای مدرس به نظر شما فرزاد حسنی واقعیت رو نگفته.
آقای مدرس من برنامه شما با سردار رادان رو هم دیدم.
توی اون برنامه شما با لحنی بدتر از فرزاد حسنی با سردار رادان حرف زدید.ولی به خاطر شانس بالای شما، شما رو در رسانه نگه داشتند.آقای حسنی همیشه واقعیت رو گفتند و همیشه چوب این رو هم خوردن که واقعیت رو گفتن.
آقای مدرس شما توی اون مصاحبه گفتید که مجری باید صداقت داشته باشه
یه سوال؟
شما چرا خودتون صداقت نداشتید و توی اولین برنامه گفتید فرزاد حسنی به خاطر بیماری قلبی رفته.
آقای مدرس شما گفتید که کوله پشتی مخاطب داشت در زمان حضور من.
یه سوال؟
چرا حیات برنامه بعد از اومدن شما ادامه پیدا نکرد.
چرا دیگه کم تر کسی رو میدیم که بشینه پای کوله پشتی.
و شاید اندک بیننده های اون کسایی بودن که ترانه فرزاد فرزین رو در اول برنامه دوست داشتند.
آقای مدرس از شما بعید میدونستم این جور حرف زدن رو .فکر میکردم هر کسی حسود باشه شما دیگه نیستید.فکر نمیکردم شما در مورد ایشون این طوری حرف بزنید اونم چه موقع درست زمانی که همه مسائل حل شده و فرزاد حسنی به تلویزیون برگشته.
آقای مدرس احسان علیخانی از شما خیلی جوون تره و اتفاقا یک بار همین اتفاقی که برای شما افتاد برای اونم افتاد اما احسان حتی یک بار هم به این صورت در مورد فرزاد حسنی صحبت نکرده و همیشه از فرزاد با احترام یاد کرده.

دیگه حرفی ندارم
راستی اگه دوست داتید به وبلاگ فرزاد حسنی تنها نگین ترانه سر بزنید.
اونجا هم مطالب مختلفی نوشته شده.
در ضمن از همه طرفدارا های آقای حاتمی کیا هم عذر خواهی میکنم به خاطر این که این پستم در مورد ایشون نبود.در ضمن یکی از دلایلم این بود که از آقای حاتمی کیا فعلا در هیچ محفلی هیچ خبری نیست.
یا علی
خدا حافظ همین حالا
سلام............سلام
راستش بابت تاخیرم منو ببخشید.
چون خبر خاصی از آقای حاتمی کیا نبود.....
خواستم خبر های دیگه رو برای شما بزارم که بازم خبر خاصی به چشمم نیومد.که این خبر تو سایت سینما واقعا خوشحالم کرد و اون خبر اینه که:

شما رو نمیدونم.
ولی من خودم با شنیدن این خبر کلی ذوق کردم.
راستی برگشت دوباره فرزاد حسنی رو به تلویزیون به همه طرفداراش(که میدونم کم هم نیستن) تبریک میگم.
فرزاد برنامه شب یلدا و عید قربان شبکه ۱ رو با قدرت تمام اجرا کرد.

یا علی



