تبليغاتX
استاد سینما ابراهیم حاتمی کیا

پرونده یک فیلم....روبان قرمز(نقد)
شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت 13:52

سلام به همه شما همراهان همیشگی این وبلاگ....

وبلاگ استاد سینما ابراهیم حاتمی کیا سومین سال فعالیت خودش رو شروع کرد...امیدوارم تونسته باشم در طی 2 سال قبل پوشش خبری خوبی به آثار اقای حاتمی کیا داده باشم....

و اما پست امروز پرونده فیلم......

بعد از پرونده فیلم های دعوت....سریال حلقه سبز....به نام پدر.....موج مرده.....

و خبرهای به رنگ ارغوان

این بار پرونده روبان قرمز......

 

سعی کردم نقد های جامعی رو در مورد این فیلم جمع اوری کنم.....البته پرونده کامل به همراه مصاحبه با عوامل در شماره 247 مجله فیلم موجود که من متاسفانه به اون مجله دسترسی ندارم و اگر کسی اون شما رو داره خواهشا" مصاحبه با عوامل رو برای من بفرسته....

و اما نقد:

 

 

نویسنده و کارگردان: ابراهیم حاتمی‏کیا

بازیگران: پرویز پرستویی، رضا کیانیان، آزیتا حاجیان

«ابراهیم حاتمی‏کیا» در طول پانزده سالی که فیلم می‏سازد، در هر ده اثر خود از «هویت» گرفته تا «روبان قرمز» چه مستقیم و چه غیر مستقیم به سینمای جنگ پرداخته و مضامین دلخواهش را آن طور که می‏خواسته، با الفبای سینما به تصویر کشیده است. وی تنها کارگردانی می‏باشد که تمام آثارش به دور از سینمای اکشن و حادثه‏ای به جنگ و پیامدهای بعد از آن پرداخته است. به فرض در «آژانس شیشه‏ای» نهمین فیلم «حاتمی‏کیا»، او به سرگذشت آدمهایی می‏پردازد که هنوز زخم جنگ در آنها تازه است و آرمانهای دفاع مقدس برایشان عزیز و ارزشمند، ولی دیگرانی هستند که با واقعیات روز زندگی می‏کنند و به مشکلات باقیمانده از جنگ توجهی ندارند. «آژانس شیشه‏ای» از تقابل آرمانگرایی و واقع‏گرایی سخن به میان می‏آورد همان طور که «روبان قرمز» در ادامه آن به همین موضوع تکیه دارد و به نظر می‏رسد که ساختار فیلمنامه آن نیز نسبت به فیلمهای قبلی «حاتمی‏کیا» تکامل یافته‏تر است.

سال 1389 است، بیست و یک سال از پایان جنگ می‏گذرد و سه شخصیت اصلی «روبان قرمز» در بیابانی نامشخص در پی خواسته‏های خویش هستند و می‏کوشند واقعیت روز را به نفع خود تغییر دهند و دیگران را مطیع خویش نمایند.

«داود» رزمنده‏ای است باقیمانده از سالهای جنگ. او زندگی‏اش را وقف پاکسازی منطقه و خنثی کردن مینهای مانده از آن سالها کرده است و به قول خودش دنیا و هوسهای دنیایش را خنثی می‏کند. وی فضای پاکسازی نشده میدان مین را با روبانهای قرمز محدود کرده است و به کندی لاک‏پشتش، مشغول خنثی کردن آنهاست. داود مردی آرمانگراست که می‏کوشد با یاد دوستان همرزمش خویشتن را ارضا کند و با کارش دلبستگی‏اش به جنگ و مردانگی را نشان دهد و ارزشها را پاس بدارد.

«جمعه»، مردی افغانی است با گذشته‏ای مبهم. وی زنش را در افغانستان از دست داده و اینک در گورستان تانکها در تنهایی خویش کتاب می‏خواند و ساز می‏زند و به زنش فکر می‏کند. او با واقعیت روزمره، زندگیش را می‏گذراند و با دنیای داود و ارزشهای او فاصله بسیاری دارد.

آرامش این دو مرد با ورود «محبوبه» به هم می‏خورد. وی زن جوانی است که بعد از سالها به مزرعه پدرش در جنوب ایران بازگشته است تا در آنجا ساکن شود، ولی ارث پدری را ویرانه‏ای محصور در روبانهای قرمز می‏یابد. با اینهمه آرام و بی‏خیال است و بی‏خبر از همه جا وارد محدوده روبانها می‏شود. داود وی را می‏بیند و می‏گوید: «اینجا مین کاشته‏اند.» محبوبه هم با سادگی پاسخ می‏دهد: «اینجا زمین ماست، هرچه بخواهیم بعدا می‏کاریم.» زن خطر را درک نمی‏کند و بی‏توجه به حرفهای داود از میان روبانها به سمت خانه پدری‏اش می‏رود و در میان خرابه‏ها به دنبال یافتن خاطرات کودکیش کنکاش می‏کند و اول از همه ننویش را می‏یابد و چون کودکی تازه متولد شده تن خسته‏اش را به آرامش گهواره می‏سپارد تا اینکه کم‏کم رؤیایش رنگ واقعیت به خود می‏گیرد. او در میان آشغالها و تل خاکی که حیاط را اشغال کرده است یک تانک عراقی می‏یابد و هیجان‏زده مشغول خالی کردن اطراف آن می‏شود. زن از یافتن تانک شادمان است و می‏پندارد این همان گنجی است که در خواب دیده است. جمعه نیز بر این رؤیا صحه می‏گذارد و می‏گوید که تانک قیمتی است و مثل یک گنج می‏ماند. زن به درون تانک می‏رود و با اسکلت یک عراقی روبه‏رو می‏شود و موشهایی که روی اسکلت می‏چرخند، ترس بر او غلبه کرده و از حال می‏رود و در عالم خواب و خیال مادرش را می‏بیند که به کمک او آمده، در تانک را باز کرده و می‏خواهد وی را بیرون بیاورد ولی ناگهان دست مادر تبدیل به دست مرد افغانی می‏شود و محبوبه سرآسیمه به خود می‏آید و می‏بیند هنوز در تانک است و جمعه برای کمک به وی آمده است.

داود که از رفت و آمد آن دو به تنگ آمده است به محبوبه هشدار می‏دهد که آنجا منطقه نظامی است و او حق کشتن دارد. محبوبه از خانه خارج شده و اعلام می‏کند این بار دومی است که از خانه‏اش بیرون رانده می‏شود اما جمعه، محبوبه را تحریک می‏کند که به مزرعه‏اش بازگردد و حقش را از داود بگیرد و اضافه می‏کند که «به من اعتماد کن» و محبوبه می‏گوید به هیچ مردی اعتماد نمی‏کند. گرچه با گذشت زمان این اعتماد پیدا می‏شود و محبوبه گردنبندش را به جمعه می‏بخشد، گردنبندی که ابتدا داود آن را از میان خرابه‏های خانه یافته است و عکس محبوبه را روی آن دیده، پس آن را به صاحب اصلیش برمی‏گرداند و محبوبه گردنبند را به جمعه می‏بخشد و جمعه آن را دوباره به داود می‏دهد و محبوبه باز آن را از وی پس می‏گیرد و به جمعه می‏گوید نباید هدیه‏ای را که از یک زن گرفته است به دیگری بدهد. گویا این گردنبند نشانه مهر و عاطفه‏ای است که ابتدا داود را برمی‏انگیزد و سپس این عشق و علاقه بین سه شخصیت دست به دست می‏گردد تا اینکه در مدتی کوتاه هر دو مرد عاشق محبوبه می‏شوند و همان مثلث معروف عشق آثار دراماتیک پیدایش می‏شود.

البته محبوبه به جمعه گرایش بیشتری دارد چرا که او مهربان‏تر است و به وی کمک می‏کند ولی داود با ظاهری ژولیده، کلامی خشن و رفتاری تند محبوبه را به تنگ آورده است. او با زبان اسلحه بیشتر آشناست و کمتر در پی ارتباط کلامی با بقیه است، بر عکس جمعه که در اندیشه برقراری ارتباط بیشتری با محبوبه است. او چهره زنش را در صورت محبوبه می‏بیند و حتی جورابهای وی را که بسیار دوست دارد به محبوبه می‏بخشد. او مردی عاطفی است که همیشه سازش همراهش است، سازی که با یک قوطی حلبی و تکه‏ای چوب و سیم ساخته شده است و در عوض داود همیشه اسلحه به دست در مقابل آن دو ایستاده است. داودی که باید نشانه حفظ ارزشها و رشادتهای جنگ باشد معلوم نیست چرا اینهمه خشن است و فقط خشونت را از جنگ به ارث برده است! بیننده دوست دارد شخصیت مثبت فیلم رفتار و کردار مثبتی نیز داشته باشد نه اینکه بخواهد همه جا حرفش را با سلاحش پیش ببرد.

از آنجایی که جمعه نیز چون داود در جنگ و سرنوشت سیاسی کشورش دخیل بوده و در افغانستان روی مینها زندگی کرده، راه رفته و ازدواج کرده است لذا خودش را چون داود مستحق زندگی در آنجا و اظهارنظر می‏داند و به محبوبه کمک می‏کند تا تانکش را بفروشد. او در نماهای مختلف تانک را پاک می‏کند، تار می‏زند، تانک را تعمیر می‏کند، ساز می‏زند، محبوبه النگوهایش را می‏فروشد، جمعه برای تانک بنزین و لوازم یدکی می‏خرد، محبوبه شادمان است، جمعه سخت کار می‏کند و شور زندگی را در محبوبه زنده‏تر می‏کند و می‏گوید: «محبوبه می‏بینی که جمعه چطور روی جاده مرگ، جاده زندگی را باز می‏کند.» این صحنه‏های رمانتیک با کمک موسیقی زیبای فیلم به عشق و علاقه محبوبه و جمعه تأکید می‏نماید. مرد

تفکری فرا وطنی دارد و سرسختانه در پی شکستن حصارها می‏باشد. او وجود مرزها را شوخی تلقی می‏کند و به محبوبه می‏گوید اگر با وی ازدواج کند، بچه‏هایشان با هیچ کشوری جنگ نمی‏کنند. اما محبوبه در خیالات خودش است و به جمعه می‏گوید: «چرا مردهای اینجا اینقدر دیوانه هستند.» ولی عاقبت همین زن به خواستگاری یکی از همین مردهای دیوانه جواب مثبت می‏دهد و داود که پاسخ منفی شنیده آنجا را ترک می‏کند تا کس دیگری به جای وی برای خنثی کردن مینها بازگردد. جمعه تانک را برای عروسی آذین می‏بندد و زن خود را می‏آراید تا سوار بر مرکب عروس آنجا را ترک گوید و تانکش را با کمک جمعه به آدمهای آن سوی مرز بفروشد که ناگهان داود دوباره پیدایش می‏شود و مانع خروج تانک از خانه محبوبه می‏گردد. ظاهرا دعوای دو مرد بر سر بردن و یا نبردن تانک است و در باطن دعوا بر سر بردن محبوبه و باز اگر بخواهیم عمیق‏تر به ماجرا نگاه کنیم دعوا بر سر همسو کردن مردم و عقاید آنها به نفع خودشان است.

داود که نتوانسته هوسهایش را خنثی کند نمی‏خواهد محبوبه از آنجا برود. جمعه خشمگین از این کشمکش تانک را به روی زمین مین می‏فرستد و تانک چادر داود را خراب می‏کند و به مینها می‏رسد و از محل انفجار تانک چشمه‏ای می‏جوشد، چشمه‏ای که داود نویدش را به دوستانش داده بود. در بیست و چند سال گذشته داود و همرزمانش در این محل جنگیده و همه از تشنگی از پا درآمده بودند ولی وی مطمئن بود که حتما روزی از اینجا چشمه‏ای خواهد جوشید.

آب وارد تونلی می‏شود که داود هر شب حماسه‏های جنگ را بر دیواره‏های آن جاودانه می‏ساخت. لاک‏پشت داود به آب می‏زند از حجاریهای مربوط به صحنه‏های رزم می‏گذرد و در انتها به نقش عشق می‏رسد و به آخرین کنده‏کاری که چهره خندان محبوبه است. داود به سمت محبوبه می‏شتابد و جمعه چون کوهی خاموش به آن دو می‏نگرد. محبوبه توانسته است داود را به مرزهای یک انسان واقعی برساند و او را از آرمانها و ایده‏آلهایش اندکی دور سازد. در عوض خود نیز تحت تأثیر آرمانهای داود قرار می‏گیرد و چون او، به عالم شهود و کشف می‏رسد. محبوبه در خاطرات مرد شریک شده و شاهد رزمندگانی می‏شود که از بی‏آبی در حال شهید شدن هستند و یا هنگام آب برداشتن از همان چشمه خیالی داود شهید شده‏اند. حتی هنگامی که محبوبه می‏خواهد به داود آب بدهد با اینکه از قمقمه صدای آب می‏آید ولی آبی در آن نیست و داود تشنه‏لب است اما هنگامی که داود از میدان مین می‏رود، محبوبه با شک و تردید قمقمه را تکان می‏دهد و این بار همان ظرف خالی پر از آب است و گویا قرار است داود نیز مثل دوستانش تشنه‏لب باشد.

البته انفجارهای پی در پی نیز در شکلی استعاری به ایجاد فضای خاص جنگی کمک می‏کند. اولین انفجار مربوط به چمدان محبوبه در آغاز فیلم است، لباسها و وسایل محبوبه به هوا پرتاب می‏شود و نماد از بین رفتن آرزوها و مایملک مردم در جنگ می‏گردد. دومین انفجار مربوط به وقتی است که داود بالشتی را که محبوبه به شکمش بسته است تا حامله بنمایاند، روی مین پرت می‏کند و می‏گوید: «بچه‏ات رفت روی هوا» و انبوه پرهایی است که در آسمان می‏رقصند. سپس در سکانس مباهله، هنگامی که داود با سلاحش و جمعه با سازش به خاطر محبوبه روی میدان مین می‏روند تا معلوم کنند کدام بر حقند، این اسلحه داود است که توسط محبوبه روی مینی پرتاب می‏شود و محبوبه اظهار می‏کند که زبان او را روی مین انداخته است و چه جالب است که بعد از این سکانس داود به جای مین از زمین سازدهنی پیدا می‏کند، شاید زبانی لطیف‏تر و به دور از خشونت.

چهارمین انفجار در دست خود داود است. وی هنگام خنثی‏سازی یک مین به خطا می‏رود و مجروح می‏شود. داودی که بدون هیچ اشتباهی تا به حال به کارش مشغول بود اینک وقتی از محبوبه، «نه» شنیده و فهمیده دلش پیش جمعه است، خودش را می‏بازد و با حواسپرتی به خود صدمه می‏زند.

و انفجار آخر، همان نقطه اوج فیلم و منفجر شدن تانک است و به حقیقت پیوستن سخن داود و عیان شدن عشق درونیش نسبت به محبوبه. این پایان، تمام حرفهای داود را ثابت می‏کند و نشانه پیروزی آرمانهای جنگ می‏شود.

جدای از این سه شخصیت، حضور دو حیوان، سگ و لاک‏پشت نیز حائز اهمیت

است. هر مرد حیوانی دارد که به تعبیری نشان‏دهنده نیمه پنهان شخصیت و یا همان هوسهای حیوانی اوست. داود ظاهرا خشونت‏طلب و عصبی است ولی درونش چون لاک‏پشت، آرام و متین است. گویا همین جانور نماد عقل داود است و در تصمیم‏گیریهای او دخیل می‏باشد. مثلاً وقتی که داود می‏خواهد میدان مین را به قهر ترک کند و برود این لاک‏پشت اوست که روی وسایلش می‏نشیند و مانع رفتن او می‏شود. در چندین نمای فیلم نیز داود با لاک‏پشت حرف می‏زند و از او می‏خواهد که برای نجات جان خودش از آنجا برود.

اما سگ جمعه که شخصیتی وحشی و پر سر و صدا دارد، نشانگر نیمه دیگر وجود مرد افغانی است. گرچه به چشم سر، جمعه آرام و منطقی است ولی شاید درونش و دیدش نسبت به محبوبه همچون سگی سیاه است و دلیل این سخن همان است که وقتی محبوبه برای بار دوم به محل گورستان تانکها می‏رود، سگ به وی حمله می‏کند و جمعه می‏گوید آن سگ دیگر قلاده ندارد و بهتر است او دیگر پایش را آنجا نگذارد. سگ نماد پرخاشگری و عصیان درونی جمعه است. حتی کار هر دو مرد هم حکایت از شخصیتهای آنها دارد. داود در میدان مین مشغول است، مینی که در عین آرامی و ناپیدایی با یک حرکت کوچک همه چیز را بر هم خواهد ریخت و نوید مرگ خواهد شد. جمعه نیز نگهبان گورستان تانکهاست، تانکهایی با هیبتهایی خشن، و اما از کار افتاده که پتانسیل تبدیل شدن به پیک مرگ را در درون خود دارند.

مین، تانک، سگ، لاک‏پشت، زمین، زن، چشمه حقیقت، لبهای تشنه و ... همه و همه به گونه‏ای نشان از توجه «حاتمی‏کیا» به ایجاد فضایی خاص و خلق روابطی سمبلیک و استعاری دارد. علاوه بر معنای ظاهری اثر و جدای از شخصیتهای مقتدر فیلم که هر سه در نقش خود به خوبی می‏درخشند، تمامی حرکات و گفتار آنان، تعبیری جهانی می‏یابد و سعی می‏نماید در میان خشونت جنگ راهی به آرامش صلح بیابد؛ چون روبانهای سرخ‏رنگی که از میان مرگ، راهی به سوی امنیت و عشق باز می‏کنند، راهی که به خانه محبوبه و یا همان مأوای عشق منتهی می‏شوند. داود گرچه خشن و بی‏رحم است ولی گاه بسیار مهربان می‏شود و چون صحنه‏ای که عقربی دست محبوبه را نیش زده است به کمک او می‏آید، سفره نان قرمزی کنار او می‏گذارد و سایبانی سرخ بالای سرش درست می‏کند. حتی جایی که محبوبه را با خشونت از خود می‏راند قلبا دلبسته اوست و با منوری مسیر محبوبه را روشن می‏کند تا رفتن او را ببیند و همچنین مخاطب ببیند که برق عشق چگونه در چشمان مغرور وی می‏درخشد.

البته نگاه استعاری کارگردان قبلاً نیز در سه فیلم، «خاکستر سبز»، «برج مینو» و «بوی پیراهن یوسف» به خوبی نمایان بود و این بار «روبان قرمز» تماما استعاره است و نماد. نگاه خاص دوربین و کارگردانی ویژه فیلم نیز در راستای همین دید مخصوص است و سعی دارد تماشاگر را از دریچه دوربین کارگردان با وقایع سال 1389 روبه‏رو کند. زمان و مکانی فرضی که هنوز هیچ کس آن را تجربه نکرده است. البته قابل ذکر است فیلم «تا پیروزی» نیز محتوا و مضمونی چون «روبان قرمز» دارد. در این فیلم غربی نیز در زمان و مکانی نامشخص دو مرد و یک زن به پایان دنیا رسیده‏اند و هر کدام سعی دارند با خشونت در محدوده خود ریاست کنند و زن آواره میان این دو مرد سعی دارد به استقلال برسد.

حال باید دید بعد از این «حاتمی‏کیا» با دنیای سمبلهایش چه خواهد کرد و چگونه سینمای جنگ را زنده نگاه خواهد داشت، البته آن روز دور نیست. «موج مرده» یازدهمین فیلم این کارگردان در راه است. اثری دیگر در پویایی سینمای جنگ و نگاه متفاوت سازنده‏اش به ارزشهای دفاع مقدس. البته سریال «لیلا و جنگ» کار جدید «حاتمی‏کیا» در قالب یک مجموعه تلویزیونی، در دست ساخت است که نگاهی به زندگی لیلا در جنگ دارد. در هر حال مخاطب «ابراهیم حاتمی‏کیا» و آثارش همچنان در انتظار است تا دنباله‏های روبان قرمز را در دیگر فیلمهای جنگی این کارگردان ببیند.

 

 

 دو نقد کوتاه:

نقد فیلم روبان قرمز

 

فیلم روبان قرمز فیلمی نمادین است و من می­خواهم از تمام این نمادها سه­تایشان را انتخاب کنم و درباره­ی آنها حرف بزنم. آن سه نماد سه شخصیت داستان­اند که هر کدام نماد یک قشر از جامعه­ی ما هستند.جمعه، نماد جامعه­ی روشنفکری است، داوود، نماد جامعه­ی به اصطلاح مذهبی یا بسیجی است ومحبوبه، نماد مردم عادی است.

در کل داستان جمعه تلاش می­کند بین داوود و محبوبه تفرقه بیندازد. مثلا در صحنه­ای که جمعه به داوود می­گوید گردنبند را محبوبه به من داد و یا موقعی که جمعه به محبوبه می­گوید این زمین حق تو است یا وقتی به محبوبه می­گوید زبان داوود تفنگش است که این نشان می­دهد روشنفکرها دارند بین مردم وبسیجی­ها اختلاف می­اندازند واز آن سو نیز خود بسیجی­ها هم کاری می­کنند که مردم از آنها بدشان بیاید. مثلا صدای خشن داوود یا اینکه می­خواهد محبوبه را بیرون کند یا اینکه سرش داد می­زند یا تفنگ به دست گرفتن داوود و در کل اخلاق بد او مانع نزدیکی محبوبه به او می­شود.

در فیلم هر چه داوود و جمعه دعوا می­کنند سر محبوبه است یا اینکه می­خواهند بگویند کدام یک بر حق است ولی این کارشان همیشه با نارضایتی وناراحتی محبوبه همراه است. مثلا در صحنه­ی مباهله یا دعوای کنار تانک که تن به تن است. این یعنی اینکه هر چه بسیجی­ها و روشنفکران با هم مجادله می­کنند این به ضرر مردم تمام می­شود و مردم این وسط از دست

می­روند.

در فیلم نشان می­دهد که داوود در گذشته است، محبوبه در حال است و جمعه در آینده زندگی می­کند و نقطه­ی قوت فیلم این است که هیچ کدامشان را به خاطر طرز تفکرشان مقصر نمی­داند ولی به هر کدام می­گوید که گذشته وحال وآینده را رها نکنند. مثلا در صحنه­ای که داوود به گذشته می­رود، فیلم به محبوبه می­گوید که گذشته را فراموش نکن.

در کل من فیلم را دوست دارم وبه نظر من محبوبه شخصیت مثبت­تری نسبت به دو نفر دیگر است چون نه به حرف جمعه گوش می­کند نه به حرف داوود و کار خودش را می­کند. ولی از نظر کارگردان داوود بهتر است زیرا آخر در صحنه­ای که لاک­پشت به عکس محبوبه می­رسد، داوود به محبوبه می­رسد.

 «محمدرضا نقوی»

 به نظر من این فیلم به شدت نمادین می­باشد و دارای معنی بسیار متفاوت از برداشت­های اولیه است. با عمیق­تر کردن تفکر بر روی کلیات فیلم، نقش­ها وتک­تک آیتم­های اصلی موجود و در کنار هم قرار دادن و مرتب کردن و طبقه­بندی این موارد وکنار گذاشتن جزئیات غیر مرتبط با اصل داستان و دقت روی شخصیت­پردازی­ها، به این نمادها پی برده­ام. البته حتی تمام این تلاش­ها الزاما نمی­توانسته بر نقد من از این فیلم صحه گذارد و باز هم جای خطا وجود دارد.

در اینجا گذرا به این نمادها می­پردازم. نام فیلم (روبان قرمز) با نوارهای قرمز رنگ موجود در اطراف میدان­های مین ارتباط معنایی دارد. در واقع این نوارها حد ومرزها و باید و نبایدها یا به عبارتی خط قرمزهای فرهنگی، سیاسی و اجتماعی است که هر فردی ملزم به قرارگیری در این محیط و در این چهارچوب­هاست. هر کسی با تخطی از این مرزها وارد دنیایی از مخاطرات شده و برای خود مشکل ایجاد می­کند.

محبوبه را می­توان نشان ایران دانست. یعنی در واقع محبوبه نشانگر ملت ایران و انتخاب­های آنان است. در بخشی که دراز کشیدن او در گهواره را نشان می­دهد منظور از گهواره را مهد ایران دانسته­ام. احساس تعلق بیش از حد او به این مرز و بوم (در چند نشانه می­گوید اینجا خانه­اش است) می­تواند ما را بیشتر به این مساله نزدیک کند. در اینجا در واقع نقش اصلی را تفکرات و انتخاب­های محبوبه بازی می­کند و فیلم با هدف به نمایش گذاشتن همین انتخاب­ها ساخته شده.

داوود نمادی از سنت­گرایی­ها و تفکرات غالبا مذهبی است اما او هم عاری از خطا نیست. در قسمتی، محبوبه با اشاره به اسلحه، می­گوید زبانت را بردار و این ناتوانی استفاده غلط از زور و قدرت را توسط او نشان می­دهد. از آنجا که در بخش­های پایانی فیلم از آن زمین آب می­جوشد به مساله­ی بر حق بودن داوود پی می­بریم زیرا او به این مساله از ابتدا یقین داشت. او مدام در افتخارات قبلی خود و در رشادت­ها و جنگ­ها سیر می­کند.

داوود و جمعه هر کدام نمادی از دو شیوه­ی متداول و متفاوت در تفکرند. ایران نیز در گیر و دار انتخاب یکی از این دو سبک است. (محبوبه هنگامی که از درون تانک به بیرون از آن نگاه می­کند آن دو مرد را در پوشش­ها (تعابیر گوناگون) می­بیند و هر بار محکم آن را رد کرده (نه گفتن­ها) و باز خود را وارد عالمی از تردیدها می­سازد)! این بخش از فیلم ضعف ایران را در انتخاب بیان می­سازد. جمعه نمادی از غرب­زدگی و تأثیرگذاری اعمال بیگانه بر تفکرات مردم ایران است (گیتار همراه او و استفاده از آن در پاسخ به داوود در جایی که داوود تیر می­زند و با هر تیر داوود او هم چند بار گیتار نشانه همین مساله است.)

در یک جمع­بندی می­فهمیم داوود راست می­گفت اما متاسفانه انتخاب­های ایران به سمت غرب­زدگی­ها گرایش بیشتری پیدا می­کند (محبوبه در انتها با جمعه ازدواج کرد) و ظاهر ساختگی ساز و غرب را به باطن اصیل داوود ترجیه داد. از طرفی می­فهمیم حرف حق را نمی­توان با زور (اسلحه داوود) به ملتی قبولاند!

 «سیدمحمدمسعود صدرنژاد»

 

 

 الف تهراني

« من از اينجا نمي رم اين زمين زمين پدرمه و اين خونه ام خونه من »
محبوبه با فرياد هم اگر بگويد گاهي كسي نمي شنود. همان كه مي گويد; داود:
« اين از كجا پيدايش شده. نمي دونم چرا راش دادم » و يا كسي مثل « جمعه »
مي فهمد و حتي براي محبوبه غنيمتي با ارزش مانند يك تانك سالم پيدا
مي كند. و به غنيمت خرابي خانه اش تانك را متعلق به او مي داند. حاتمي كيا
اين بار تمثيل گونه جنگ را روايت مي كند. بر عكس « ديده بان » به دنبال
نجات كسي به استقبال خطر نمي روند چرا كه اهالي روبان قرمز همه به
گونه اي خود در خطرند. و همان سان كه ديده بان راهي به سوي خط اول دو
دل به خرق عادت و خلاف طبيعتهاي جنگ مي نگرد داود روبان قرمز نيز به
دنبال چشمه اي است كه سالها پيش يافته و حالا گم كرده « محبوبه » نيز
باورش نمي كند و « جمعه » هم او را مسخره مي كند داود و جمعه با هم
دوستي بهم زده اند. شبيه به « مهاجر » دو دوست يكي از غيب مي گويد و يكي
از شهود باز هم اگر مقايسه كنيم موارد اينگونه زياد پيدا خواهيم كرد. اين
شايد اولين خصيصه يك فيلمساز مولف است كه در همه آثارش يك
جورهايي ردپاي انديشه هايش در آدم هاي همان فيلمها پيدا مي شود و جالبتر
آنكه اين آدمها با خود فيلمساز و درگيريهايش به جلو يا عقب مي روند. يك
مقدار يا حتي خيلي بيشترآنها با يكديگر متفاوت مي شوند. اما مي تواني
بفهمي اين آدم همان آدم چند فيلم پيش او است.
قصه يا طرح روبان قرمز خيلي ساده است. « محبوبه » (آزيتا حاجيان )
دختري آواره پس از سالها دوري از وطن و پس از پا گذشت چند سالي از
پايان جنگ به خانه اش برمي گردد. در نزديكي خانه به مردي عجيب و غريب
داود (پرويز پرستويي) كه هنوز با آرمانهاي روزهاي جنگ زندگي مي كند
و سخن مي گويد برمي خورد. و بعد از مدتي با قبرستان تانك و نيز آدم
هميشه ساكن اين قبرستان جمعه (رضا كيانيان) كه از قضا افغاني ست
آشنا مي شود.
تيتراژ فيلم با اعلام زمان وقايع در چند سال بعد و حروف نامعمول به تو
مي گويد: اين بار همه چيز كه كه نه اما خيلي چيزها تمثيل است. محبوبه
دختري است كه خواب ديده بختش در شهر خود و ديار پدري است با
چمداني از لباس و تور سفيد عروسي. او پول پس اندازش را چون بچه اي در
زير لباس پنهان مي كند. چرا كه امروز آدمي كم ارزشتر از پول است. وجود و
ارزش هر آدم به مقياس ثروت اوست اينها همه در واقعيات عالم شهود
است. وقتي « داود » به دخترك مي گويد: « اگه وضعت اين طور نبود و اون بچه
نبود.. . . » دختر در جوابش مي گويد: « اگر نبود چي » بعد بسته اي را از زير
لباسش در مي آورد و به او مي دهد: « بيا اين هم بچه م » و راهش را مي كشد كه
برود. صداي انفجار او را به خود مي آورد. باز مي گردد. گرد و غبار مي نشيند.
مرد با خنده به او مي گويد: « چيزي نشده بچه ات رفت روي مين » و مقداري
پر در آسمان معلق مي ماند. در قسمتهاي جلوتربا صحنه اي كوتاه از
چسباندن تكه هاي پول سوخته به هم توسط محبوبه حاتمي كيا ما را متوجه
وجود پول در آن بسته مي سازد. بازگشت به خويشتن خود كمي كه نه بل كه
بسيار سخت است. دختر كه در آرزوي يافتن سعادت به ديار خويش آمده
است در همان مرحله اول به ميدان مين برمي خورد. خطر خطر و خطر بسيار
بعد در شب و تاريكي و تنهايي در خانه پدري عقربي خطرناك او را مي گزد.
با كمك « داود » نجات مي يابد. اما خطر هنوز هست. او تانكي سالم را در خانه
يافته است. به همسايه خود داود نيز خبر داده است. اما او فقط دختر را با
پاسخي از سر خود باز مي كند. محبوبه شايد از سركنجكاوي و بيشتر آنكه
هماي سعادت خود را در تانك ديده اطراف آن را خالي مي كند و به درون
تانك مي رود. هنوز از فتح خود كاملا كامياب نشده كه با جنازه اي برخورد
مي كند. مي ترسد از مرگ كه شايد تاوان طمع او بوده است. و درون تانك
روياهاي سعادت خود را يك يك از روزنه هاي چشمي تانك مي بيند. هر بار
نه مي گويد. چون نمي داند سعادتش در چيست. فقط تانك را به عنوان نشاني
از سعادت پذيرفته است.
عجيب است كه « جمعه » به اصرار « داود » به سراغ « محبوبه » مي رود. او
را جانشين همسر از دست رفته اش مي يابد. جمعه با سياست و هوشمندي به
تحريك داود مي پردازد كه او را بيرون كند و داود نيز با اسلحه چنين مي كند.
اينها تفاوت دو آدم را نشان مي دهد. جمعه موجودي حسابگر و عاقل
است كه ايده آل هاي خاص خود را دارد. بيش از هر چيزي واقعيات حاكم بر
جهان را به عنوان آرمانهايش پذيرفته است. آرمانهاي او از آسمان به زمين
نزول كرده است. افغاني بودنش خيلي ربط به قصه و فضا شايد نداشته باشد
كه به نظر بيشتر رد گم كردن است. چرا كه هم امروز مي توان در ميان خيلي ها
مثال اين آدم پيدا كرد. « داود » نيز آرمانهايش آسماني است و هنوز نگذاشته
است واقعيات زندگي او را به روزمرگي بكشاند. شايد به همين خاطر كه
روزمره نيست او را به تبعيد فرستاده اند. مي توان اشاره كرد به اواخر فيلم كه
جمعه از او تقاضاي كمك مي كند تا جاده اي را تا جلوي خانه محبوبه
پاكسازي كند و او در پاسخش مي گويد: « نفر بعدي رو كه فرستادند اين كار
رو انجام مي ده »
محبوبه آرماني نيست اما او فقط به واقعيات اعتقاد دارد. باور نمي كند
غير واقعيتهاي موجود در دنيا چيزي هم پيدا شود. مثلا معجزه مثلا وجود
چشمه اي در برهوت اين سرزمين. براي او حتي واقعيت ها نيز آرماني به
حساب نمي آيند. آنجا كه در تانك به همه خواستگارها « نه » مي گويد شايد از
سر همين نكته باشد.
محل اتفاقات هم از عجايب فيلم است. برهوت است. برهوت كه
تمثيل دنياي ما آدمهاست. با اين تمثيل رفت و آمد آن ماشين كه بيابان پرسه
مي زند منطقي جلوه مي كند.
داود براي دخترك آنگاه كه مجروح مي شود به تمثيل قصه چشمها را
تعريف مي كند و مي گويد: اينجا مانده است تا به ديگران ثابت كند كه وقتي
آب بچه هاي تحت امرش تمام شده بود و ماشين حمل آب را نيز دشمن
مورد هدف توپ قرار داد چطور چشمه اي در محل اصابت گلوله توپ
سربرآورد. محبوبه نبايد باور كند كه نسل امروزآنهمه قصه و غصه جنگ را
دريابد. سخت است به يك جوان هيجده ساله بدون آرمان بگويي كه در
روزگاري نه چندان دور هم سن و سالهاي او فرمانده تيپ بودند و با اشتياق
به استقبال مرگ خود خواسته رفته اند تا ديگران از خطر رهايي يابند.
حاتمي كيا قصه چشمه را به صورت زيبايي به تصوير كشيده است.
داود فقط اسم ياران گذشته خويش را به زبان مي آورد و آب را ترجيع بند
ميان اسامي قرار مي دهد و تصاوير ساكن و نمك سود واقعه را از نگاه
محبوبه به شكلي متفاوت نمايان مي سازد.
اينها همگي مقدمه اي بر درگيري سه نگاه از سوي سه آدم است. داود و
جمعه هر دو علاقه مند به محبوبه مي شوند. محبوبه حرف جمعه را بهتر
مي فهمد اما نه به طور كامل ولي به فضاي ذهني داود خود را نزديكتر
مي بيند اما آن را باور نمي كند. از درگيري ميان اين دو نفر نيز به شدت بيزار
است. داود پس از شكست در جلب محبوبه و مجروح شدن و خروج
اجباري از منطقه و حضور در بيمارستان با سر و وضعي متفاوت به آنجا باز
مي گردد. او از آرمانهاي خويش دست شسته است اما فهميده كه دنيا و
واقعيتهاي آن در حال تغييرند. اين درك از زمانه و اتفاقات دائما در حال
جريان براي او تلخ است و اين تلخي به زيبايي با بازي روان پرستويي خود
را نشان مي دهد. روانه كردن « جمعه » براي خواستگاري محبوبه نيز نشان از
همين پذيرش واقعيت دارد. زماني كه در ميانه راه باز مي گردد و جاده اي را
به اندازه عبور يك كاميون براي عبور محبوبه و جمعه باز مي كند و براي
خداحافظي به ميان آنها مي رود نشان از پذيرش همان واقعيتها دارد. اين كه
بايد براي دنيا نيز كمي مايه گذاشت و عشق دنيايي نيز گاهي زيبايي هايي
دارد. و يا در آنجا كه نمي گذارد جمعه تانك را ببرد نشان اعتقاد به آرمان
گذشته او دارد. يعني آرمانهايش نمرده اند بلكه به آنها چيزي به نام درك از
واقعيت و زمانه خود اضافه شده است.
جمعه نيز ديدگاه خود را پس از تعمير تانك به شكل سخنراني براي
محبوبه باز مي گويد: « اين مرزها همه الكي است. عجم فارس و عرب همه
قديمي شده است و بايد به طور واقعي زندگي كرد و از زندگي لذت برد. در
بهترين جاي دنيا كه تو را پذيرا مي شوند زندگي را پي بگيري » از نكات
عجيب جمعه كه در فيلم به زيبايي تصوير شده آنجايي است كه او براي
تعمير تانك طلاهاي محبوبه را كه به آن دلبستگي دارد با همه ناراحتيش از او
مي گيردتا آنجا كه دختر مجبور به چسباندن تكه هاي پول به يكديكر
مي شود.
زيباترين صحنه فيلم را بايد صحنه آخر دانست. تانك به راه مي افتد.
چادر داود و راهروهاي منقوش آن را كه گذشته او است خراب مي كند در
حالي كه محبوبه در جلوتر ايستاده و جمعه و داود در كنار يكديگر جلوي در
خانه. داود ناگهان متوجه جوشيدن چشمه مي شود. چشمه اي سالها در پي او
بوده است. لاك پشت كه از اول فيلم حضور داشته به درون راهروهايي كه
توسط داود كنده كاري شده مي رود و محبوبه و داود به سوي چشمه
مي دوند. لاك پشت جلوي تصوير دختري كه در انتهاي راهرو حك شده
است مي ماند. ديدن محبوبه وداود نه به نشان وصال كه نزديكي بيشتر دو
نگاه است. محبوبه كه اعتقاد داشته در آنجا فقط چاه خانه پدري وجودداشته
كه آنهم پر شده است و داود كه از يافتن چشمه حيات بخش روزهاي جنگ
نااميد شده بود. جمعه مي ايستد كه نشان از ايستايي آرمانهاي او است.
آرمانهايي كه واقعيتند اما در حد و اندازه هاي يك ايده ال و آرمان قرار
ندارند. حاتمي كيا قصه امروز جامعه خود و جهان را در لباس تمثيل به
زيبايي به تصوير كشيده است. در اين فيلم سه بازيگر آن هر كدام با ابزارو
تكنيكي متفاوت آنچه را كه نياز بوده نشان داده اند. تدوين از هرگونه تصوير
اضافي گذشته است و تصاويري با حركت و ضرب آهنگي مطلوب كنار هم
قرار داده است. اگر چه فيلمبرداري در حد اعجاز نيست ولي نبايد آن را
دست كم گرفت بخصوص آنكه فيلم بصورت اسكوپ مي باشد و با امكانات
محدود در ايران كاري فراتر از حد امكانات را پيش روي ما قرار داده است.
گفتگوهادر حد ايجازند و بسياري از مفاهيم به عهده تصوير گذاشته شده
است.
روبان قرمز در سینمای ایران یک اتفاق تازه است همان طور که خود حاتمی کیا نیز یک اتفاق تازه است.

 

 

 

این نقد هایی بود که تونستم جمع اوری کنم....امیدوارم بتونم مصاحبه ها رو نیز جمع اوری و به شما ارائه کنم....

باز هم از کسانی که شماره مربوط به پرونده روبان قرمز در مجله فیلم رو دارند خواهش میکنم که نقد و مصاحبه برای من بفرستند.

تا پست بعدی

یا علی

نوشته شده توسط اقلیما | موضوع: پرونده فیلم...روبان قرمز(نقد) | لینک ثابت |
موقعیت تهران
سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت 0:10

سلام به همه شما عزیزان

دوست عزیزم به اسم ناهور(ماهور نه)مطلبی رو برای من فرستاده در مورد حاج کاظم و حضورشون در این دوره....

من هم دقیقا مطلب رو برای شما میزارم.

تصوير31

 

 

موقعیت تهران

 

تهران.تهران

کاظم!از تهران به حاج کاظم!حاجی صدات نمیاد موقعیت رو اعلام کن!

کاظم کاظم تهران......تهران جان اینجا موقعیت صفر عاشقی

شما موقعیتتون رو اعلام کنید!

تهران تهران کاظم....!حاجی ما تو موقعیت تهران 88 هستیم....30 خاطره است که ازتون بی خبریم حاجی اینجا همه چیز به هم ریخته،هوا آلوده است،غبار همه جا رو گرفته ! حاجی بچه ها به وجودت نیاز دارن توپخونه خالیه هر چی نقل و نبات داشتیم تموم شد اگر تانکهاشون بیشتر از این نزدیک بشن

یا حسین.........!

تهران،تهران ، کاظم.......

حاجی جون صدامو داری ؟ حاجی عباس کجاست ما آرپیچی زن نداریم ! حاجی به قاسم بگو زودتر آب برسونه به بچه ها تشنه اند!

حاجی سلحشور گفته بود قراره یه سری اسلحه و مهمات برسونه پس چی شد؟

حاجی اصغر زخمی شده.......اصغر و اصغر ها گوشه نشین شدن.....

حالا دیگه دور دوره نوذره و همه هوای رفتن دارن به هر طریقی.....

حاجی سعید رفت مثل نسیم دم صبح بوی بهار نارنجش هنوز از یادمون نرفته به امید همین بود صبحها که برای نماز پا میشیم تا سپیده بعدی آماده باشیم ولی......

حتی دیگه صدای ساز جمعه هم دل هیچ کس رو گرم نمیکنه!

اوضاع غریبه....خمسه خمسه هاشون به جای 5 تا 50 تا ترکش داره یه جوری به تنت میشینه که دردشو بعدها میفهمی .....کجایی حاجی صدامو داری....؟

کاظم....کاظم تهران

 

تهران جان به گوشی؟پس خوب گوش کن!

88 این 30 خاطره به اندازه عمر ما تموم شدو ما هم تو همین هوای الوده نفس کشیدیم هر چند بال فرشته ها چشم و دست و پا و و ریه خیلی هامون رو ناز کرده اما با چشم بسته خوب میبینیم،راه نمیریم اما هر جا که پا لازم باشه اولین پاها هستیم....ماسک زدیم....و نفسهامون به شماره افتاد ولی مثل خیلی ها ی دیگه آلودگی رو درک کردیم و و تو همه نفس تنگی هاشون شریک شدیم

88 هنوز صدام رو داری؟کاظم جان به گوشم....

درسته همه نقل و نباتها تموم شده اخه عروسی عزا شده دوره بزن و بکوب و حنا بندون خیلی وقته که مهمون بعضی شبهای آسایشگاه ....

که تو همشون یکی به وصال میرسه اونم با ذکر یا حسین!

راستی گفتی عباس!اون از همه زودتر رفت ،مال این خاک نبود آخه دلش شاد بود یادته همش میخندید حتی دست و پاهاش هم طاقت زمین رو نداشت چون یکی از فرشته ها سفارشی گردنشو بوسیده بود و عطرش بدجوری عباس رو مست کرده بود و از جای همون بوسه بود که عباس مدام دل تنگ تر شد حتی وقتی دستمو گذاشتم روی گردنش تا به هوای یه هوای دیگه هوایی نشه فایده ای نداشت و زودتر از همه رفته بود.....!صدامو داری؟

پرسیدی کجام؟گفتم که موقعیت صفر عاشقی،اینجا زمان و مکان تو قید و بند نیست واسه همین هم پر کشیدن آسونه!یادمه چند روز پیش که قاسم داشت ملحفه ها رو عوض میکرد پرسیدم چیه اینجا این طوری گرفتت که زحمت رو کم نمیکنی؟

گفت:کجا خوشه اونجا که دل خوشه!قرار بود دوستای خوبی باشیم!اما نشد!خیلی ها تشنه موندن.....!

به اصغر بگو مومن تو که تو شبهای عملیات بند پوتین خودت و یه گروه رو گره میزدی حالا گره زدن یه طناب پاره که کاری نداره.آره راست میگی وقتی کنار گوشت نارنجک بترکه...حتی صدای ساز جمعه هم نمیتونه آرومت کنه اما.....

همه اینها کنار فرشته هالیی مثل فاطمه و زن عباس که هنوزم کنار ما هستن یه کم قابل تحمله....

دیشب بعد از شیف کاری از در رختشورخونه آسایشگاه زن عباس رو دیدم که دست عباس کوچولو توی دستش بود و داشت میرفت،بق عادت همیشه برگشت و یه نگاه به بالای آسمون انداخت و دستهای نحیفش رو بلند کرد و با لبخند خسته ای خداحافظی کرد و رفت....

تهران هنوز صدامو داری؟.......آره حاجی جان رساتر از قبل میشنوم !

خدا رو شکر که تو میشنوی اخه میگن ناشنوایی مسری شده .

چند روز پیش که سلحشور برای بازدید اومده بود جلوتر اومد و خم شد تا به قد من که نشسته ام برسه....اروم تو گوشش زمزمه کردم :سنگر خوب و قشنگی داشتیم....

نشنید و رفت سهم من هم یه لبخند بود و بس!

تهران منم دارم تو همین موقعیت 88 نفس میکشم و لحظه لحظه اش رو باهات شریکم اما با یک فرق ...بین دو طبقه فرشته توی ساختمونی که بالاخره رنگ و نقاشی اش که به روزهای اخر سال رسیده بود تموم شد....

اینجا موقعیت صفر عاشقی

تهران هنوز صدام رو داری؟

 


امیدوارم شما هم از خوندن مطلب لذت برده باشید

تا پست بعدی

یا علی

 

بدون شرح
جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 1:17
ابراهیم رها در مطلبی درروزنامه اعتماد نوشت :اين روزها در 10 سالگي فيلم «آژانس شيشه يي»، بحث اين اثر سينمايي، در مطبوعات مطرح است و گفته مي شود شايد حاتمي کيا بخواهد آژانس 2 را بسازد. من زحمتش را کم مي کنم و برايش فيلمنامه اش را همين جا مي نويسم.

فيلمنامه

بيست و سوم خرداد؛ حاج کاظم در دفتر آژانس زير مبل ها، روي ميزها، و لاي کاغذها را مي گردد. مسوول آژانس از او مي پرسد؛ دنبال چي مي گردي؟ و او جواب مي دهد؛ دنبال رايïم،

بيست و پنجم خرداد؛ حاج کاظم بين انبوهي از جمعيت ديده مي شود. يکي از مردم از او مي پرسد حاج کاظم شما هم اومدين؟ او مي گويد؛ به من نگو حاج کاظم، از اين به بعد اسم من حاج خس و خاشاکه،

سي ام خرداد؛ يک جوان 18ساله در خيابان سوار بر موتور، حاج کاظم را مي گيرد و مي گويد؛ ما هشت سال نجنگيديم که شما بچه قرتيا الان توي خيابون قر بدين،

يک ماه و نيم بعد؛ غاز اينجا نقش حاج کاظم را به جاي پرويز پرستويي، محمد ورشوچي يا احمد پورمخبر بازي مي کند.ف حاج کاظم براي اعتراف مي آيد جلوي دوربين تلويزيون و دقيقاً مثل فيلم آژانس شيشه يي خطاب به همسرش حرف مي زند؛

فاطمه جان، فاطمه. من در زندان فرصت فکر کردن پيدا کردم و هي فرصت فکر کردن پيدا کردم و هي پيدا کردم، البته باور کن رفتار بازجوها با من خوب بود و همه اش از من امضا مي گرفتند،

فاطمه جان، فاطمه من اعتراف مي کنم. راستش تقصير ميرحسين موسوي بود که بچه ها در جنگ کشته شدند. او نخست وزير جنگ بود و بنا به استدلال هاي امروز کشته شدن همرزمان من پاي اوست. الان هم عادتش را ترک نکرده و باعث آمدن مردم به خيابان ها شده و عامل کشته شدن آنهاست، من پيشنهاد مي دهم او را بگيرند. هم براي اين چند روز، هم براي آن چند سال. خيلي بگيرند،

فاطمه جان، فاطمه. من اعتراف مي کنم. تو مواظب سلمان باش، مواظب ابوذر باش. من پدرم، طاقت ندارم آنها را در بازداشتگاه ببينم. من اعتراف مي کنم و به اين فکر مي کنم خوب شد عباس حيدري توي همان هواپيما پرکشيد و رفت.

www.ebrahimraha.com
نوشته شده توسط اقلیما | موضوع: | لینک ثابت |
مقاله ای در مورد ابراهیم حاتمی کیا
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ساعت 11:37
سلام به همه شما عزیزان.....

دوست عزیزی به اسم دنیا مقاله ای رو برای من فرستادند در مورد کارنامه فیلمسازی ابراهیم حاتمی کیا..مقاله جالب و خوندنیه..

این مقاله در سال 85 در روزنامه اطلاعات به چاپ رسیده.....

از دنیا ممنونم بابت ارسال این مقاله...شما عزیزان هم اگر مطلبی در مورد ابراهیم حاتمی کیا نوشتید برای من بفرستید و مطمئن باشید حتما از اون استفاده میشه.....

اما مقاله:

به نام خدا

 

نگاهی به کارنامۀ ابراهیم حاتمی کیا: شاخص ترین فیلمساز سینمای دفاع مقدس

آتش بس، آخر جنگ نیست!

 

ساعت 1:30 بعدازظهر روز 31 شهریور سال 1359، عراق به ایران حمله کرد.

صدام مدّتی کوتاه (کمتر از 2 سال) پس از پیروزی انقلاب، با تحریک، تشویق و حمایت مادّی و معنوی امریکا، قرارداد منعقده بین ایران و عراق در سال 1354 را نادیده گرفت و به قصد گرفتن مناطقی از خوزستان، نیروهایش را برای تجاوز به خاک مملکتِ ما، به سوی ایران فرستاد و جنگ تحمیلی آغاز شد.

همۀ سرزمین های عرب (به استثنای سوریه)، دولت های قدرتمند اروپایی، و در رأس همۀ کشورها: امریکا با کمکهای فراوانشان و فروختن اسلحه با کمترین میزان قیمت، عراق را یاری دادند. بنابراین، جنگِ نابرابر، با خشونت بیشتری ادامه یافت.

شاید هیچ کس آن موقع حتّی تصوّر نمی کرد که این جنگ، 8 سال به طول انجامد. با طولانی شدن جنگ، افکار مردم ایران نسبت به واژۀ جنگ، بسیار تغییر کرد؛ چرا که آن را با تمام وجود، تجربه، حس و لمس کردند. غوغا و وحشت جهنّمِ نبرد از جبهه ها، به درونِ شهرها و زندگی ها آمد و همه را به نوعی درگیر کرد: صدای آژیر خطر، غرّش مهیب موشک ها و انفجارها، خاموشی برق ها، اخبار رسانه ها، از دست رفتن عزیزان در جبهه ها و در شهرها زیر بمباران شدید عراقی ها و… چهره ای سیاه، شوم و فراموش نشدنی از جنگ در صفحات اذهان مردم ساخت که هرگز پاک نخواهد شد. بی تردید این جنگ، مهم ترین حادثۀ تاریخی ایران در چند صد سال اخیر می باشد.

سرانجام پس از 8 سال جنگ خونین و کشتارها و ویرانی هایی که مقدار آن ناگفتنی است، جنگ تحمیلی در تیر ماه سال 1367 با پذیرش قطع نامۀ 598 شورای امنیت سازمان ملل متّحد و اعلام آتش بس از سوی ایران، به پایان رسید.

در سال 1370، عراق از سوی سازمان ملل به عنوان مسئول و آغازگر جنگ معرّفی شد. امّا این موضوع، درست 3 سال پس از اتمام جنگ طویل المدت و سوختن جنوب در آتش، چه تأثیری داشت؟! آیا می توانست فجایع و یادگارهای عصر جنگ: یکدست شدن جنوب در ویرانی، بحران اقتصادی- اجتماعی، فقر، قحطی، گرسنگی، آوارگی و تیره روزی جنگ زدگان را از بین ببرد؟ و جانِ از دست رفته و سلامتیِ بیش از یک میلیون آدم را بازگرداند؟

 

* تولّد سینمای دفاع مقدّس :

پس از انقلاب، در شرایطی که سینمای ایران در بد شرایطی بود و در آشفتگیِ موضوع، دست و پا می زد، جنگ، یگانه ژانرِ واقعی سینمای ایران شد و بسیاری از فیلم سازان، وارد این عرصه شدند. روندِ تاریخیِ سینمای ایران، ترسیم جنگ و خلق صحنه های نبرد بود. امّا متأسّفانه اغلب این آثار، به دلایل غلو در شخصیّت پردازی، و تصنع و ضعف در فیلم نامه و ساختار، مورد توجّه مردم و منتقدین قرار نمی گرفتند. چیزی که این فیلم ها نمایش می دادند، مطابق با واقعیّت جنگ نبود و بسیجی ها را قهرمانانی خارق العاده، غیر طبیعی و خستگی ناپذیر جلوه می داد. فیلمساز جنگ باید با جبهه، آشنایی کامل داشته باشد؛ در غیرِ این صورت، فیلم، ماندنی نخواهد بود.

 

* ظهور یک پدیده :

  در این شرایط، ابراهیم حاتمی کیا با صداقت و نیتی پاک وارد سینما شد. او که در طی سال های جنگ، در جبهه ها حیّ و حاضر بود و بهترین سالهای جوانی اش، در فضای جبهه و زیر رگبار گذشت، در آثار خود تنها به ثبت و ضبط رویدادهای واقعی پرداخت.

حاتمی کیا متولّد سال 1340 در تهران و در خانواده ای است که اصلاً اهل دنیای فیلم و سینما نبودند. او ابتدا قصد داشت آرشیتکت شود: « در پی چیزی بودم که کار خلّاقانه ای به شمار آید. »  اما شاید تقدیر این بود که او وارد دانشکدۀ سینما و تئاتر شود و رسالت اجتماعی خود را در سینما در عرصۀ دفاع مقدّس انجام دهد. او به عنوان نماینده ای از نسل جنگ، همۀ توان و نیروهای خلّاقۀ خود را صرف کرد تا این رویداد عظیم تاریخ مملکت را به وسیلۀ هنر سینما که آینۀ تمام نمای هر جامعه و هر دوره است، به تصویر بکشد.

حاتمی کیا فعّالیّتِ سینمایی خود را در سال 59 با ساخت فیلم های کوتاه و انیمیشن آغاز کرد. او در کلاس های کارگردانی، فیلم نامه نویسی و فیلم برداری در کنار اساتیدی چون اکبر عالمی، هوشنگ طاهری و... تجربه های فراوانی اندوخت. با وقوع جنگ تحمیلی، درس را نیمه کاره گذاشت و با یک دوربینِ سوپر8 در دست، راهی اهواز شد و حضور عینی و عملی در دل جنگ و میانۀ کارزار را تجربه کرد. به همین دلیل، الگوهای کلیشه ایِ حاکم بر سینمای جنگ را از بین برد؛ و موفّق ترین و ارزشمندترین آثار را در حیطۀ سینمای دفاع مقدّس خلق کرد. زیرا علاوه بر ترسیم سینمایی غیرشعاری، متعادل و دور از اغراق، نگاه او به مقولۀ جنگ، انتقادی بود.

چنانچه خود گفته است: « گاهی وحشت می کنم که مبادا کار ما در سینمای جنگ، تبدیل به تبلیغ و تشویقِ جنگ شود. »

اولین فیلم بلند حاتمی کیا، هویت (1365) با درون مایۀ فلسفی- عرفانی و لحنی انتقادی است که او را به عنوان فیلم سازی متعلّق به جنگ مطرح کرد.

 

* دیده بان (1367): نقطۀ عطف در سینمای جنگ

دیده بان آغاز تحولی عظیم در سینمای دفاع مقدّس بود؛ حاتمی کیا این فیلم را در واپسین سال جنگ ساخت و  سیل عظیم تماشاگران را در آن روزهای دشوار، به سینما کشاند. او با وجود کمبود امکانات سینمایی، به سبب آشنایی با محیط جبهه و روحیّۀ رزمندگان، برخلاف سایر آثار این سینما، فضایی کاملاً ملموس و حقیقی از جنگ و آدم هایش آفرید. دیده بان در زمان خود، یک شگفتی به حساب آمد و قدرت استعدادِ حاتمی کیا را در زمینۀ ارائۀ آثار حادثه ای- جنگی نشان داد و توّجه سینما دوستان و منتقدان را جلب کرد.

ساخت مهاجر (1368) و وصل نیکان (1370)، ثابت کرد که موفّقیّت دیده بان، اتّفاقی نبوده است. این دو فیلم نیز، مضامین جنگی داشتند. مهاجر ما را به بطن جبهه و جنگ می برد، و وصل نیکان دربارۀ دلتنگی ها و خاطرات بسیجیان پس از بازگشت از جبهه بود.

از کرخه تا راین (1371): ملودرامی جذاب و تأثیر گذار که با آن، همه اعم از مخاطب عام و خاص، حاتمی کیا را شناختند. یک مجروح شیمیایی جنگ برای معالجۀ نابینایی خود، به آلمان – که صادر کنندۀ اصلی سلاح شیمیایی به دولت وقت عراق بود- می رود. امّا در آنجا پی می برد که به یکی دیگر از عوارضِ مواد شیمیایی – سرطان خون- مبتلا گردیده است و در انتها همچون سرنوشت هزاران قربانی جنگِ شیمیایی به شهادت می رسد. این اثر با بار دراماتیک بسیار قوی و موسیقی دلنشین مجید انتظامی، به توفیقی چشمگیر دست یافت.

 

*«اکنون شهیدان مرده اند و ما مرده ها زنده هستیم! شهیدان سخنشان را گفتند و ما کرها مخاطبانشان هستیم! آنها که گستاخی آن را داشتند که – وقتی نمی توانستند زنده بمانند–  مرگ را انتخاب کنند، رفتند و ما بی شرمان ماندیم. » دکتر علی شریعتی

زبان، قلم و تصویر نمی تواند ستایش شهیدان و جانبازان را بگوید. کسانی که با خلوص نیت، برای دفاع از وجب به وجب خاک ایران، و جان، مال و ناموس مردم، دست از هستی خود شستند؛ شهید، مصدوم، شیمیایی و یا اسیر شدند تا ما با آرامش و آسایش زندگی کنیم. آنان به ما زیستن دادند و به ما آموختند چگونه باید زیست. زندگی برای هیچ کس نخواهد ماند و آن چه می ماند، خوبی است. نام شهیدان به خاطر فتحِ بلندترین قلّۀ کمال برای همیشه در تاریخ می ماند.

اثر بعدی حاتمی کیا، عاشقانۀ متفاوت خاکسترِ سبز (1372) بود که موضوعی جهانی را مدنظر داشت. داستان فیلم دربارۀ سفر تحقیقاتی یک فیلم ساز بسیجی به جبهه های جنگ بوسنی و هرزگوین است.

 

 

* بوی پیراهن یوسف (1374): عشق، امید و انتظار

امید به عنوان یکی از مهم ترین اعتقادات دینی ما، زیربنای اصلی قصّه ای گرم و پرحس و حال می شود؛ امید برای بازگشت اقوام آزادۀ ملّت به میهن و ...

برج مینو (1374)- این فیلم در کارنامۀ ابراهیم حاتمی کیا، پیشرفت محسوسی به حساب نمی آید و دربارۀ سفر ذهنی یک بسیجی است به روزهای حضور در جبهه.

 

             *وآژانس شیشه ای (1376): مرگ آرمان ها

  بسیار از این فیلم، سخن گفته اند و باز هم جای سخن باقی است. آژانس شیشه ای جنجال برانگیزترین ساختۀ حاتمی کیا تا به امروز است و پس از نمایشش در شانزدهمین جشنوارۀ فیلم فجر، مثل بمب اتمی در ایران سروصدا کرد.

آژانس شیشه ای نخستین فیلم حاتمی کیا پس از انتخاب سیّد محمّد خاتمی با آرای 20 میلیونی و بی سابقۀ مردم بر کرسی ریاست جمهوری ایران و تحولات فرهنگیِ ناشی از آن می باشد. کارگردان با برگزیدن سوژه ای جسورانه، درامی پرتنش و فضایی محدود و ملتهب، یکی از زیباترین و کلامی ترین فیلم های سینمای ایران را خلق می کند.

فیلم دربارۀ دو دوست رزمندۀ قدیمیِ سال های جنگ تحمیلی به نام های حاج کاظم و عبّاس است. ترکش کوچکی در نزدیکی شاهرگ گردن عبّاس وجود دارد که برای مداوای آن، باید هرچه سریع تر به خارج از کشور برود. شرایط در آژانس هواپیمایی طوری پیش می رود که با فراهم نشدن امکان سفر عبّاس، حاج کاظم دست به خشونت می زند، اسلحه ای به دست می گیرد و مسافران را به عنوان گروگان و شاهد در آژانس نگاه می دارد... حاج کاظم- با نقش آفرینی پرقدرت پرویز پرستویی- یک بسیجی زخم خورده و تنها بود که پس از سال ها سکوت، بی توجه به قانون، احقاق حق می کرد و خواستار سهم کوچک خود از جنگ می شد. او شاید اکنون حسرتِ روزهایی را می خورد که او و دوستان هم رزم اش در جبهه از دست داده بودند.

شخصیّت های گروگان گرفته شده در آژانس، هرکدام نمایندۀ یک قشر فکری یا اجتماعی خاص بودند؛ و اکثراً نشانگر ملّتی فراموشکار که پس از گذشت کمتر از 10 سال از پایان جنگ، ایثار، فداکاری و رشادت های رزمندگان را از یاد برده است.

عبّاس و کاظم از نسل صادق و عاشقی هستند که برای دفاع از مام وطن، جان خود را در طبق اخلاص گذاشت؛ از زندگی شهری، مادیات و تعلقات دنیوی دل کند و هرگونه رنج و مشقتی را به جان خرید.

عبّاس، کشاورز فعلی، درست برخلاف افکار مردم عام فیلم نسبت به وضعیت بسیجی ها پس از جنگ، همه چیزش را از دست داده و حتّی پولِ تهیّۀ بلیط مسافرت به خارج از کشور برای درمان را ندارد. درست در نقطۀ مقابل آن، دلالان، نوکیسه ها و سوداگران بودند که جنگ برای آنان، به مثابۀ مهمانی و جشن بود و با زد و بندها و به قیمت خون عبّاس ها، گاهی یک شبه، ره صد ساله را پیمودند و به ثروت های میلیاردی دست یافتند.

این فیلم، در جشنوارۀ شانزدهم فیلم فجر، اکثر سیمرغ های بلورین را به خود اختصاص داد و هنگام اکران عمومی، انبوه تماشاگران را جذب سینما کرد و به عنوان پرمخاطب ترین فیلم فصل شناخته شد. آژانس شیشه ای، فیلمی کوبنده با انتقادات صریح اجتماعی بود که چالش های بسیاری را برانگیخت.

روبان قرمز (1377) فیلمی است عارفانه و استعاری در ستایش عشق و زندگی. لوکیشن فیلم، بیابان است و در آن فقط سه شخصیّت حضور دارند که یکی از آنان، پس از اتمام جنگ، سال ها در آن بیابان زیسته و تنها همدم و هم رازش، لاک پشت بوده است (نماد صبر و استقامت).

موج مرده(1379): این فیلم، دستخوش سانسور شدید شد و در جلب نظر مخاطبان موفّق نبود. محور اصلی داستان، تفاوت فاحش بین بازماندگان دوران جنگ و جوانان امروز را بررسی می کرد.

 

*ارتفاع پست(1380): جنگ تضادها      

این فیلم، آغاز بسیار خوبی برای ورود حاتمی کیا به دهۀ جدید بود. برعکس عقیدۀ بسیاری که گفته بودند او از سینمای جنگ فاصله گرفته، ارتفاع پست بیش از سایر آثار جنگی، نشانه های جنگ تحمیلی را در خود دارد.

ارتفاع پست یک طنز تلخ و گزنده است با نگاهی کاملا ًمنتقدانه به اوضاع جامعه، دربارۀ یک هواپیماربایی در دل آسمان توسط یک خانوادۀ زحمتکش و رنجدیدۀ جنوبی. آنان که 8 سال جنگ و بدبختی ها و فلاکت های ناشی از آن را  پشت سر گذاشته اند، به دلیل فشارهای اقتصادی- اجتماعی، تصمیم می گیرند که از سرزمین خود کوچ کنند. این خانواده صاحب فرزندی عقب افتاده هستند که نبود امکانات در دوران جنگ، او را از طبیعی ترین ثروت خدادادی(سلامتی) محروم کرده است. چرا که بی تردید، بیشترین فشار جنگ، بر روی اهالی خطّۀ جنوب کشور بوده است.

تضاد، مهم ترین خصیصۀ فیلم ارتفاع پست است؛ تضادی که حتی در نام فیلم هم خود را به رخ مخاطب می کشد. تضادها، تنش ها و درگیری ها بین شخصیّت ها، در هواپیمایی که نمونۀ کوچکی از جامعۀ ماست، باعث می شود که هر یک بخواهند سرنوشت هواپیما را خود بدست گیرند و صد البته فرجامِ تراژیک این مسیر، سقوط است.

در سکانس های پایانی فیلم، در میان آسمان و زمین و در بحرانی ترین شرایط، شاهد تولّد کودک و پلان زیبای دست او به حالت مشت هستیم (نماد اعتراض) و سرانجام فرود آمدن هواپیما در ناکجاآبادی که همان ارتفاع پست است؛ در این لحظات نیز تصّور هر یک از مسافران از این مکان، متفاوت است و در انتها از نگاه زن، پرواز پرندگان در غروب را مشاهده می کنیم (دعوت به امید).

فیلم با این که تقریباً همۀ زمان آن در فضایی بسته و محدود اتّفاق می افتد، به دلیل داستانِ سرشار از تعلیق و هیجان، و اجرای حرفه ای اش، عادی ترین تماشاگر را در تمام مدّت 110 دقیقه، بر صندلی میخکوب می کند. حاتمی کیا در این اثر خود، در حقیقت، جنگ و عوارض ناشی از آن را زیر سؤال برده بود.    

 

            * خاک سرخ (1381): تصویر یک حماسه

خاک سرخ، نقطۀ اوج شکوهمند حاتمی کیا در فیلم سازی و بهترین اثر عمر اوست. این مجموعۀ عظیم، نخستین تجربۀ سریال سازی ابراهیم حاتمی کیاست و از جنبه های محتوایی و تکنیکی، نمونه ای بی بدیل در تلویزیون و حتّی در سینما محسوب می شود و مخاطبان زیادی را پای تلویزیون نشاند.

قصّۀ فیلم در طول مدّت کمتر از یک هفته، از حملۀ نیروهای متجاوز عراقی تا اشغال خرمشهر، رخ می دهد: شهریور سال 1359_ تهران: لیلا عظیمی، تنها فرزند یک خانوادۀ تهرانی است که مادرش را در کودکی و پدرش را سال گذشته از دست داده است. یک شب پیش از مراسم ازدواجش با سعید، ورود ناگهانی مردی، همه چیز را به هم می ریزد؛ لیلا برای کشف هویت واقعی خود و یافتن خانوادۀ حقیقی اش، به همراه همسرش راهی خرمشهر می شود. خرمشهر: با آغاز جنگ و بمباران خرمشهر توسط ارتش دشمن، خانوادۀ لیلا ناچار می شوند به جای ترک شهر، در انتظار دختر خود لیلا بمانند و ...

خاک سرخ، اثری حماسی –  غنایی است که داستانی ملودراماتیک را بر زمینۀ روزهای ابتداییِ بحبوحۀ جنگ ایران و عراق، نقل می کند . این سریال 17  قسمتی، حاوی نکات و ظرایف بسیار عمیق سیاسی –  تاریخی است که همۀ آن در قالب این متن، نمی گنجد.

حاتمی کیا با هوشیاری در صحنه ای از فیلم، با کنار هم قرار دادنِ دو نمایِ لیلا در لباس عروسی و عزا، و در سکانسی دیگر، با نمایش رقص و پایکوبی سرباز مزدور عراقی که پیراهن عروسیِ دخترِ خانه ای غارت شده را بر تن کرده، یادآور شد که صدام، جشن ملّت ایران را با خون یکی کرد.

خاک سرخ ما را به حال و هوای خرمشهر در روزهای جنگ سال 59 می برد و کاراکترهایی زنده و پرخون می آفریند که زمانه شان را شهادت می دهند. ایرج محجوب – پدر لیلا – قهرمان نخست فیلم است که 17 سال از عمر خود را در زندان های سیاسی شاه گذرانده است. لیالی – مادر لیلا – که نمادِ مادر ایرانی و در ابعادی گسترده تر، سمبل ایران زمین است، نیز 17 سال را در انتظار همسر انقلابی و دختر گمشده اش به سر برده است. در این جا، زن که جایگاه و نقش او در اغلب آثار جنگی نادیده گرفته شده بود، قهرمان فیلم حاتمی کیا می شود. اکنون زن و مرد – با بازی های تکان دهندۀ پرویز پرستویی و مهتاب کرامتی– در کنار هم و در حالی که بمب و خمپاره بر سر مردم شهر باریدن گرفته است، فصولی نفس گیر و باور نکردنی از مبارزات و جان فشانی های مردمِ جنوب، می آفرینند. محجوب از صندوقچۀ قدیمی کتاب هایش، اسلحۀ دوران مبارزه با شاه را برای رویارویی با ارتش بعث صدام برمی دارد و لیالی با آن، وطن فروش خائن را به قتل می رساند.

در انتهای سفر کابوس گونۀ لیلا، پس از کشته شدن همسر و یافتن والدین، پدر اسیر می شود و در سکانس پایانی، مادر در جادّه در انتظار بازگشت پدر است .

از صحنه های سمبلیک زیبای فیلم، سکانسِ کتاب سوزانِ خانۀ محجوب توسّط بمبارانِ دشمن و اشارۀ مداوم به رحل قرآن (کاغذ در حال سوختن) است: ورق علم و آگاهی به دست جهل و نادانی عراقی ها نابود می شود. قرآن به زبان مادری آنان نوشته شده، اما متأسفانه هیچ گاه مفاهیم آنرا درک نکردند. اسلام صلح جویانه ترین دین عالم است. پروردگار در قرآن می فرماید: « هرکس انسان بی گناهی را به قتل برساند، مثل آنست که همۀ مردم دنیا را کشته و هرکس انسانی را از مرگ نجات دهد، مثل آنست که همۀ مردم را حیات بخشیده. » ارتش خونخوار صدام با حملۀ ناجوانمردانه به ایران، باعث مرگ صدها هزار انسان بی گناه اعم از کودک و پیر، و کوچک و بزرگ شد.

و هم چنین مرد دیوانۀ قسمت های انتهایی فیلم که در دفتر خود در حال رسم نقشه بود، سمبل دیوانگان و دیکتاتورانی مانند صدام است که با نقشه های پلید و شیطانی خویش، دنیا را به خاک و خون می کشانند.

خاک سرخ، عصارۀ حضور چند سالۀ حاتمی کیا در جبهه و تلاش 20 سالۀ او در سینماست. او در این اثر جاودانۀ خود، ضمن ترسیم مقاومت مردم قهرمان ایران که با ایثار خود، حماسه آفریدند، با ارائۀ تصویری سیاه، تلخ و رعشه آور از جنگ، ابعاد ویران کننده و خانمان سوز آن را به ما یادآوری کرد.

به رنگ ارغوان (1383): فیلمی که هنوز به نمایش در نیامده است و به زعم بسیاری، سیاسی ترین و به گفتۀ خود حاتمی کیا، شاعرانه ترین اثر او دربارۀ موضوع محبوبش یعنی جدال بین عقل و دل می باشد.

 

* به نام پدر (1384): آتش بس، آخر جنگ نیست!     

به نام پدر، بهترین فیلم جشنوارۀ فجر سال گذشته، سوژه ای است بکر و تازه در زمینۀ سینمای جنگ که سالهاست دچار تکرار و افت شده.  حاتمی کیا با این فیلم زیبا و بیدار کننده و در عین حال خشن، غافلگیرمان کرد.

دختر یک سردار جنگ، پا روی مین هایی می گذارد که روزگاری، پدرش برای دفع دشمن کاشته و در بیمارستان بستری می شود. می گویند ایران دومین کشوری است که مملو از مین های خنثی نشدۀ بسیاری در نقاط مرزی می باشد که برای کشتن میلیون ها نفر کافی است! فیلم به نام پدر، درام واقع گرایانه ای است که هرگز نمی توانیم از پیام های نهفته در آن غافل باشیم. کارگردان در عین تنفّر از جنگ، اعلام می کند که جنگ هنوز سایۀ خود را از سرِ ما بر نداشته و به طرز غیر مستقیم، به مشکلات مردم افغانستان و عراق، گردن کشی های امریکا و اسرائیل، و مسائل انرژی هسته ای ایران اشاره می کند. طنین جملات گل شیفته فراهانی(دختر فیلم) تا مدت ها در گوش مخاطب زنگ خواهد زد. فیلم با صحنۀ عبور پرغوغای چندین هواپیمای جنگنده در آسمان، به پایان می رسد.

 

 

      * فیلم سازی در اوج

ابراهیم حاتمی کیا، فیلم ساز نسل انقلاب و جبهه که در واقع از جنگ وارد سینما شد، چالشی نوین در بستر سنمای دفاع مقدّس (که می تواند نزدیک ترین مصداق به سینمای ملّی باشد) ایجاد کرد. او کارگردانی است یگانه در عرصۀ دفاع مقّدس که نام خود را در این حوزه به زیبایی تمام، حک نموده است.

حاتمی کیا وارد سومین دهۀ فیلم سازیِ خود شده و در حالی که بسیاری معتقدند سینمای جنگ به آخر خط رسیده، او هم چنان مسئول و آگاه، به دغدغۀ جنگ و پیامدها و فجایع ناشی از آن می پردازد؛ و به قول خودش، هنوز هم حرفهای ناگفتۀ بسیاری در این زمینه دارد. او سال ها پیش گفته بود: « اگر زمانی فیلمِ غیر جنگی ساختم، لابراتوآر اجازه دارد آن را بسوزاند! »

 ایران نازنین ما، جنگ خونین 8 ساله ای  را با عراق پشت سر گذاشت؛ امریکا و عراق این جنگِ نا جوانمردانه و نابرابر را به ملّتِ ما تحمیل کردند و مردم، طعمِ زهرآگین آن را چشیده و تاوان بسیار سنگینی پرداختند. حاتمی کیا در واپسین اثر خود (به نام پدر) به جنگ به عنوان پدیده ای مخرب، خوفناک و تهوّع آور که اثرات ویرانگر آن تا ده ها سال باقی است، نگاه می کند. فیلم او مرزها را در هم می شکند و جنبه ای جهانی پیدا می کند؛ زیرا جنگ از ابتدای پیدایش بشر تاکنون، همواره گریبانگیر او بوده است.

 

* و جنگ ادامه دارد...

به راستی در این سال ها آفرینش فیلم هایی نظیر گیلانه (رخشان بنی اعتماد) و به نام پدر (ابراهیم حاتمی کیا) نشانۀ چیست؟ حتماً افراد دلسوز و خردمند، بوی خطر را احساس کرده اند. طبیعی است که تا وقتی ابلهان و دیوانگانی همچون بوش ها و حامیان صهیونیستش در دنیا حکم فرمایی می کنند، آتش بس آخر جنگ نیست. در شرایطی که جناح هار سرمایه داری به رهبری صهیونیسم بین الملل، به طور شبانه روزی به تولیدِ زرادخانه های جنگی مشغول می باشد و انبارهایش از تسلیحات اعم از هسته ای و غیرهسته ای، انباشته شده و دنبال گزک به هر دلیل می گردد تا جنگی در دنیا راه بیندازد و سلاح هایش را مثل همیشه به دو طرف دعوی واگذار کند، مسئولین حکومت در کشورمان در این مقطع حساس و دوران ساز، باید عاقلانه، مدبّرانه و هوشمندانه عمل نمایند. البته ملّت صلح طلب ایران، خواستار جنگ و جدل نبوده و نخواهد بود و در طول تاریخ، ایرانیان اصیل هرگز به هیچ کشوری تجاوز ننموده اند و صلح و آزادی، همواره شعار ایرانیان بوده است.

امیدواریم هیچ گاه درگیر جنگ ناخواستۀ دیگری نشویم.

دنیا سادات میرکتولی

دی ماه 1385


امیدوارم شما هم مثل من از این مقاله خوشتون بیاد

البته خود من با یه جاهالیی مشکل دارم و اون قسمتی که در مورد موج مرده بود...خواننده های همیشگی این وبلاگ میدونند که موج مرده از فیلمهایی که خود من به شدت دوسش دارم.و تقریبا توی سه تا پست در موردش من مطلب نوشتم...

ولی این مقاله نوشته من نیست

تا پست بعدی

یا علی

 

 

درگذشت سیف الله داد
پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ساعت 10:28

 

سلام به همه شما عزیزان....از همه شما عذرخواهی میکنم بابت دیر گذاشتن این پست...راستش سرعت اینترنت دیشب به طرز فجیعی پایین بود و نمیشد کاری کرد...

برای همین این پست رو امروز گذاشتم.

درگذشت سیف الله داد رو به همه شما تسلیت میگم..این سومین هنرمندی بود که امسال دار فانی رو وداع گفت.امیدوارم که دیگه امسال شاهد این ماجرا نباشیم.

آقای حاتمی کیا یادداشتی رو در این زمینه دادند که برای شما میزارم همچنین با عکسهای مربوط به مراسم ایشون .......

 

 

كاش فيلم‌هاي بيشتري مي‌ساخت

ابراهيم حاتمي‌كيا



مرگ سيف‌الله داد برايم تلخ بود و تاسف‌آور. واقعا اگر بخواهم صادقانه و بدون كلي‌گويي درباره او بگويم، بايد اذعان كنم كه من شخص خودش را بسيار بلند قامت‌تر از مديريتش مي‌دانستم. معتقدم سيف‌الله داد بايد به جاي تن دادن به مديريت‌ و هزارتوهاي آن، فيلم‌هاي فاخرش را كارگرداني مي‌كرد، چه در اين صورت بسيار موفق‌تر بود و حق بيشتري از خلاقيتي كه داشت مي‌گرفت. سيف‌الله داد به ما ثابت كرده بود، كارگرداني كردن و فيلم ساختن را بلد است ولي اكثر اوقات خودش را درگير كار مديريتي مي‌كرد و اين مساله‌اي بود كه باعث صحبت بين من و او بود. به او مي‌گفتم: مگر فيلم ساختن بلد نيستي، مگر كارگرداني را دوست‌تر نمي‌داري، پس چرا گهگاه تن به پست‌هاي مديريتي مي‌دهي؛ كارها و فعاليت‌هايي كه بايد در ساختار بوروكراتيك‌شان غرق شوي، براي پايين و بالا كردن‌شان ذره‌ذره بجنگي... اين مساله مهم من با سيف‌الله داد بود و باز هم تاسف مي‌خورم كه چرا او فيلم‌هاي بيشتري نساخت و دلم مي‌سوزد از اين اتفاقي كه نيفتاد. سيف‌الله داد هنرمند بهتري بود، امكان رشد و تاثيرگذاري هنري‌اش بيشتر بود، اگر فيلم‌هاي بيشتري مي‌ساخت. مثلا شما به فيلمي مثل «كاني‌مانگا»ي او نگاه كنيد. يك فيلم كه با نگاه به اصطلاح گيشه‌اي ساخته شده و در آن دوران سينماي نيمه‌جان ما را كه فضاي مرده‌اي داشت تكان داد. فيلم در نوع خودش موفق بود يا فيلم «بازمانده» كه الحق كار شسته و رفته و در نگاه و ژانر خود اسلوب داري است. اگر درست يادم باشد در زمان معاونت پارلماني آقاي دكتر مهاجراني بود در دولت آقاي‌هاشمي‌رفسنجاني. ما براي ساختن فيلم «از كرخه تا راين» نيازمند بودجه ارزي بوديم و اين مساله را با مهاجراني مطرح كرديم. ايشان اختصاص بودجه ارزي براي ساخت اين فيلم و توصيه به بانك‌ها براي پرداخت اين پول را منوط به اين قضيه كردند كه من فيلمي درباره فلسطين بسازم كه به دلايلي زير بار نرفتم در همان زمان آقاي سيف‌الله داد پذيرفت كه اين فيلم را بسازد كه نتيجه‌اش شد فيلم «بازمانده». واقعا شايد اگر ايشان ساختن اين فيلم را قبول نمي‌كرد. «از كرخه تا راين» هم ساخته نمي‌شد و به نوعي «كرخه تا راين» سرنوشتش به «بازمانده» وابسته است. ما توانستيم بودجه ارزي را بگيريم و كرخه تا راين را بسازيم... باز تاكيد مي‌كنم‌ اي كاش سيف‌الله داد فيلمساز پركارتري مي‌شد تا مديري گرفتار بوروكراسي سازمان‌هاي مديريتي اما با همين چند فيلم هم به خيلي‌ها ثابت كرد كارش را بلد است.
روحش شاد


عکسهای مراسم:

 

 

 

 

 


پ.ن:خبرهای بعضی از خبراری ها من رو خیبی اذیت کرد برای همین لینکشو برای شما میزارم

ایسنا

مهر

هر کاری کردم خود مطلب رو نتونستم بزارم.

پ.ن:خبر مربوط به داریوش مهرجویی به خاطر ازاد شدن ایشون و گسترش نیافتن بیشتر

همین الان حذف شد

تا پست بعدی

یا علی

 

 

 

نوشته شده توسط اقلیما | موضوع: خبرهای مختلف | لینک ثابت |
پاسخ ابراهیم حاتمی کیا
سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 21:40
سلام به همه شما عزیزان.....

توی سایت سینمای ما هر روز نامه هایی از طرف کاربران برای ابراهیم حاتمی کیا گذاشته میشد ...

که در یکی از این پستها هم نامه من گذاشته شد.....لینک

آقای حاتمی کیا پاسخ کوتاهی رو در سایت سینمای ما به نامه ها دادن.که من هم برای شما میزارم..

یا لطیف

این ایام بعضی شوخی و جدی ازم آدرس حاج کاظم و سلحشور و اصغر و سلمان و عباس رو می‌گیرن. عزیزم من هم مثل شما گاهی وقتا اونا رو می‌بینم. از شما چه پنهون یه وقتایی فهمیدم که شونه به شونه هم وایستادیم، ولی ساکت. بیائید گیوه‌های مکاشفه رو وربکشیم و بریم تعقیب‌شون. ببینیم کجا می‌رن. با کی نشست و برخاست دارن. حرف دل‌شون چیه. حال و روزشون چطوره. نکنه دارن آژانس 2 رو می‌سازن و ما بی‌خبر نشستیم. ممنون‌تون می‌شم منو از دلشورگی دربیارین.
                                                                                        

ابراهیم حاتمی کیا                 


یا علی              

نوشته شده توسط اقلیما | موضوع: | لینک ثابت |