تبليغاتX
استاد سینما ابراهیم حاتمی کیا

شاهکاری به نام آژانس
سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 12:45
سلام

امروز می خوام براتون از یه فیلم بگم

فیلمی از فیلم های استاد ابراهیم حاتمی کیا،فیلمی که خیلی از ماها با اون بزرگ شدیم

فیلمی که در زمان خودش به یه دختر ۱۰ ساله یاد داد که با امثال عباس مهربونتر باشه

فیلم آژانس شیشه ای

خیلی از ما ها با آژانس بزرگ شدیمبا تک تک دقایقش

چند وقت قبل که رفتم وبلاگ هاله دیدم راجع به آژانس نوشته،دلم هوای آژانس رو کرد.نمی دونم شما دوستان هم مثل من و هاله این حس رو به آژانس دارید یا نه؟؟؟

بچه های هم نسل ما هنوز قصه حاج کاظم توی گوششونهاون حرف حاج کاظم که به ابوذر گفت "با امثال عباس مهربونتر باشیم"

راستش می خوام همین جا از همه کسانی که برای نسل ما که جنگ رو ندیده یا اونقدر کوچیک بوده که هیچ چیزی از جنگ یادش نیست و با دوربین این عزیزان جنگ رو دیده تشکر کنم از مرحوم رسول ملاقلی پورابراهیم حاتمی کیااحمد رضادرویشکمال تبریزی

یه قسمتی از دیالوگهای آژانس رو براتون می زارم که خودم خیلی دوسشون دارم:

می دونم بد موقعی برا قصه شنیدنه؛

ولی من،می خوام براتون یه قصه بگم.

وقت زیادی ازتون نمی گیرم.

یکی بود،یکی نبود...

یه شهری بود،خوش قد و بالا.

آدمایی داشت،محکم و قرص.

ایام،ایام جشن بود؛جشن غیرت.

همه تو اوج شادی بودن که یه هو یه غول حمله کرد به این جشن.

اون غول،غول گشنه ای بود که می خواست کلی از این شهرو ببلعه.

همه نگرون شدن؛

حرف افتاد با این غول چی کار کنیم؟

ما خمار جشنیم؛

بهتره سخت نگیریم...

اما پیر مراد جمع گفت:

باید تازه نفسا برن به جنگ غول.

قرعه به نام جوونا افتاد؛

جوونایی که دوره ی کُرکُریشون بود،رفتن به جنگ غول...

غول،غول عجیبی بود...

یه پاشو می زدی،دو تا پا اضافه می کرد.

دستاشو قطع می کردی،چند تا سر اضافه می شد.

خلاصه چه درد سر...

بالاخره دست و پای آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمی برگشتن به شهرشون،

که دیدن پیرشون سفر کرده...

یکی از پیر جوونای زخم چشیده جاشو گرفت.

اما یه اتفاق افتاده بود؛

بعضیا این جوونا رو طوری نگاشون می کردن که انگار،غریبه می بینن...

شایدم حق داشتن...

آخه این جوونا مدت ها دور از این شهر،با غوله جنگیده بودن.

جنگیدن با غول آدابی داشت،که اونا بهش خو کرده بودن.

دست و پنجه نرم کردن با غول،زلالشون کرده بود.

شده بودن عینهو اصحاب کهف؛

دیگه پولشون قیمت نداشت...

اونایی که تونستن خزیدن تو غار دلشونو اونایی هم که نتونستن،مجبور به معامله شدن...

من شما رو نمیشناسم؛

اما اگه مثل ما فارسی حرف می زنید،پس معنی غیرتو می فهمید؛

این غیرت داره خشک می شه.

شاهرگ این غیرت...

کمک کنید نذاریم این اتفاق بیفته؛

من برای صبرتون یه "یا علی" می خوام،

همین.

شناسنامه کامل آژانس شیشه ای:

نویسنده و کارگردان: ابراهیم حاتمی کیا

مدیر فیلمبرداری: عزیر ساعتی

تدوین: هایده صفی یاری

طراح صحنه: پرویز شیخ طادی، حمید چارکچیان

چهره  پرداز: مهرداد میرکیانی

بازیگران: پرویز  پرستویی، حبیب رضایی، رضا کیانیان، بیتا بادران، قاسم  زارع، محمد حاتمی، اصغر نقی زاده، صادق صفایی، نسرین نکیسایی، عزت الله مهرآوران، فرشید زارعی فر، صادق توکلی، فرهاد شریفی، فرهاد مهادیان، ساحره متین، مجید مشیری، هنگامه فرازمند، بهناز توکلی

تاریخ نمایش: 1377

 

خلاصه داستان:

حاج کاظم  دوست همرزمش عباس را پس از سال ها در یکی از خیابان های شلوغ تهران می بیند. عباس با همسرش نرگس برای مداوای ترکشی که در گردن دارد  عازم بیمارستان است. حاج کاظم  که با اتومبیلش مسافرکشی می کند، او را به بیمارستان می برد  و پزشک معالج وضعیت عباس را بحرانی  تشخیص میدهد. و اصرار می کند که در اسرع  وقت عباس به بیمارستانی در لندن  منتقل  شود. زن و شوهر در خانه حاج کاظم ساکن  می شوند تا مقدمات  سفر مهیا شود.  بهمن پزشک همرزمشان  ویزای سفر را تهیه میکند و حاج کاظم نیز با فروش اتومبیل خود درصدد تهیه هزینه بلیط هواپیما است. خریدار اتومبیل به وعده اش عمل نمی کند و حاج کاظم پس از مرافعه  با رئیس  آژانس کاکتوس که قصد دارد بلیت رزور شده کاظم وعباس را به شخص دیگری واگذار کند، با گرفتن   اسلحه یک سرباز وظیفه افرادی  را که در آژانس  هستند  به عنوان شاهد نگه می دارد تا امکان سفرعباس و  خودش به لندن فراهم شود.  دو مامور امنیتی به نام های احمد همرزم حاج کاظم و سلحشور وارد ماجرا می شوند و پس از گفت و گو عده ای از شاهدان آزاد می شوند. سلحشور در مقابله با حاج کاظم معتقد به شدت عمل است. اما احمد به شیوه خود غائله را فیصله می دهد و همراه با حاج کاظم و  عباس   به سوی لندن پرواز می کند. قبل از خروج ازهواپیما از  مرز هوایی کشور، هنگام تحویل سال نو، عباس جان می سپرد.  

نوشته شده توسط اقلیما | موضوع: شاهکاری به نام آژانس | لینک ثابت |