سلام به همه شما عزیزان![]()
بعد از مدتها فیلم شناسی داریم.این بار فیلم بوی پیراهن یوسف.
بوی پیراهن یوسف
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور................کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
یوسف یعقوب وقتی که رفت قرار نبود عزیز مصر بشه.یوسف دایی غفور وقتی که رفت عزیز بود وقتی که برگشت با تاج پادشاهیش برگشت.
امید....امید به بازگشت.دایی غفور امید داشت.همین امیدم باعث زنده بودنش بود.امیدی که هیچ وقت تبدیل به ناامیدی نشد.همین ایمان و امید بود که به دایی انرژی برای زندگی میداد.
دایی انتظار میکشید.انتظاری که سخت بود.ولی دایی این انتظار رو دوست داشت.اون به انتظارش اعتقاد داشت.ایمان داشت.اون میدونست که یوسف برمیگرده.درسته بعضی از جاها ناراحت بود یا شکایت میکرد اما همیشه یه ندایی توی درونش بهش میگفت که دایی بالاخره انتظارت به سر میاد.دایی غفور حرف دلشو گوش کرده بود.
دایی با همین انتظارش به شیرین هم درس بزرگی داد.بهش یاد داد که منتظر بودن فقط حرف نیست.اگه منتظر واقعی هستی باید ایمان داشته باشی.باید اعتقاد داشته باشی و مطمئن باشی که میاد.
شیرین خونه رو برای خسرو آماده کرده بود.اما با کوچکترین مسئله پا پس کشید.شاید شیرین از انتظار کشیدن میترسید.شاید چون انتظار رو یاد نگرفته بود...
بوی پیراهن یوسف با چشم دل دیدن رو به ما یاد داد.اون اسیر میترسید که خانوادش اونو با صورت ظاهرش قبول نکنن.اون اسیر به جای اون صورت یه دل مهربون و بزرگ داشت دلی که هر کسی نمیتونه اونو ببینه.
دخترش وقتی میاد طرفش از صورت باباش یه جفت چشم مهربون رو میبینهو دنبال همون چشمها میره.دخترش با اون دل صاف و مهربونش تونست باباشو ببینه.
هر اسیری رو که می اوردن دل دایی پر میکشید پیش یوسفش دل شیرین میرفت پیش خسروش.
در آخر وقتی اسرا رو اوردن شیرین دنبال یوسف دایی میگرده تا بهش بگه دایی بالاخره انتظارت،صبرت،به سر اومده.تا به دایی زندگی دوباره داده باشه.
دایی دنبال خسرو شیرین میگرده تا به شیرین ثابت کنه که اگه صبر داشته باشی اگه ایمان داشته باشی مطمئن باش به نتیجه میرسی.
وقتی یوسف برمیگرده دایی میبینه یوسف با تاج پادشاهیش برگشته.یوسف اومد تا به شیرین بگه ایمان داشته باش.به حرف دلت گوش کن مطمئن باش که نتیجه میگیری...
دایی به شیرین یاد داد:
صبر...ایمان...انتظار....اعتقاد
امیدوارم از این پست هم راضی بوده باشین
تا پست بعدی
یا علی


