قبل از جشنواره این وبلاگ یه بخشی رو راه اندازی کرده بود به اسم پرونده فیلمها
که از به نام پدر شروع شد.با شروع شدن جشنواره ...این فعالیت متوقف شد.و حالا با اتمام جشنواره دوباره شروع به فعالیت میکنیم.
در قسمتهای قبلی مصاحبه های مربوط به فیلم به نام پدر رو در اختیارتون گذاشتم و از امروز سراغ نقدها میریم.
اولین نقد نقدی رو برای شما میزارم که حسین لامعی زحمت نوشتنشو کشیده که ازش خیلی ممنونم.
"به نام پدر" یا "به نام سکوت....."؟
میگویند برای شناخت هر فیلمی باید سینمای کارگردانش را شناخت...
میگویند محال است با سینمای فردی گره بخوری که از آن فرد فاصله ها داری......
"به نام پدر" تنها یک "فیلم" نیست.... بلکه قسمتی از وجود مردیست که که کودکان با او جوان شدند و جوانان با او میان سالی را گذرانده اند.....
مردی که نزدیک به 25 سال جماعتی را هم چنان با خود به این سو و آن سو میکشد....
جماعتی که با سینمای او رشد کرده اند این موضوع را بسیار عمیق درک کرده اند که بنام پدر قطعا متفاوت ترین اثر ابراهیم حاتمی کیاست...
حاتمی کیا مرد اعتراض است.....
در از کرخه تا راین به "خدا" اعتراض میکند!..... اعتراضی عاشقانه....
در "ارتفاع پست" به شرایط بسته ی جامعه میتوپد....!
در "موج مرده" به مسئولین حمله میکند.....
در "آژانس شیشه ای" باز هم به مسولین حمله میکند اما قلم تیز انتقادش ین بار گلوی "مردم" را نشانه میرود....!
در هر فیلم حاتمی کیا نماینده ای دارد.... در آزانس شیشه ای حاج کاظم.... در موج مرده سردار راشد و ....
اما داستان "به نام پدر" بسیار متفاوت بود.....
در بنام پدر ابراهیم حاتمی کیا همان گونه که خود بارها گفت نوک تیز انتقادش بر گردن کسی از جامعه نبود...
حاتمی کیا در بنام پدر نوک فلمش روی گردن مسئولان یا مردم یا .... فشاری وارد نمیکند.......
در به نام پدر در اوج تعجب قلم تیز حاتمی کیا روی رگ های گردن خودش سنگینی میکند.....!
این بار قلم حاتمی کیا بر گردن خودش مینشیند.... نماینده ی حاتمی کیا که جانبازی مهندس در به نام پدر است در مقابل دخترش جوابی ندارد....!
وقتی دخترک روی تخت بیمارستان میگوید: بابا پامو دوست دارم...! چرا میخواین ازم بگیرینش... بابا دیدی گفتم جنگ تازه شروع شده...! چرا من باید نا خواسته ادامه دهنده ی جنگ تو باشم بابا...؟!
"و این جا آغاز به نام پدر است.... "
آغاز به نام پدری که حاتمی کیا خودش سکوت میکند تا قلمش "نماینده ی خودش" در فیلم را زیر سوال ببرد.... و خودش فقط سکوت میکند!
دختری که پایش بر روی مینی میرود که روزگاری پدرش آن مین را زیر خاک پنهان کرده بود.... دخترکی که پایش را روی مینی میگذارد که پدر میخواست زیر پای عراقی های متجاوز برود....
حاتمی کیا در به نام پدر درگیرتر و "پریشانتر" از آن است که به دفاع از نماینده اش برخیزد... این قدر پریشان که در دیالوگی شگفت آور نماینده اش در فیلم (پرویز پرستویی) به زنش میگوید: آیا ما اشتباه کردیم به جنگ رفتیم....؟؟!!
این جاست که "هم راهانه" 25 ساله ی حاتمی کیا هم وارونه میشوند....! در دلشان آشوب است....میگویند این همان حاتمی کیای حاج کاظم است؟!.... میگویند چه شد ابراهیمی که همیشه حامیه جان بازان بود و .... اکنون چرا در مقابل دختر جوان نماینده اش در فیلم سکوت میکند؟! چرا حاتمی کیای اکنون حاتمی کیای دیروز نیست...
این جا بود که نماینده ی بنیاد شهید اعلام کرد: حاتمی کیای امروز میخواهد جنگ را زیر سوال ببرد و این موجب تاسف است...!
اما حاتمی کیا سکوتش هم چنان ادامه دارد.....
چرا او حتی به خودش هم میتازد.....؟!
پدر از زنش و دخترش فاصله میگیرد به روی تپه ی جاودانه ی شاهد میرود: پا را در جایی میکوبد که مین آن جا بود اما زیر پای دخترش
"خدا...... خدا..... این پا رو بگیر..... پای دخترمو به من پس بده.... خدا.... چرا اون باید تاوان جنگ منو بده..... پای منو بگیر پای اونو بده.... به خودت قسم راضیم...."
چه قدر این دیالوگ تداعی کننده ی "سکوت" حاج کاظم! در آژانس شیشه ای بود که وقتی نماینده ی دولت میگفت: یه دهه هر کاری خواستی کردی.... بردی! خوردی... و ... حالا اجازه بده ما کارمونو کنیم... دوره ی منم نیست.... دوره ی پسرته...! اون پسرت کی باید روی خوش بختی رو ببینه... دهت گذشته مربی!"
اما قهرمان فصه ی حاتمی کیا که "حاج کاظمه جاودانه" بود بدون 1 حتی کلام جواب با اشک در چشم میرود گوشه ای و سجاده پهن میکند....!
اکنون در بنام پدر سجاده ی قهرمان قصه ی حاتمی کیا بر سر تپه شاهد پهن میشود.... اما نه فقط با اشک.... که با فریاد... که با بغض... که با ناله.....
اما مگر میشود حاتمی کیا از آرمانش و دوستانش دست بکشد؟! مگر میشود از نوجوانانی که بدون چشمداشتی بر روی مین رفتند و جان دادند فرار کند؟!
به همین خاطر خواشته یا ناخوساته باز هم آخر فیلم و داستان یکباره بوی دیگری میگیرد.... حاتمی کیای خسته ی به نام پدر لنگان لنگان باز هم از آرمان هایش میگوید....
قهرمان قصه اش در آخر به زنش میگوید:
"من با خدا عهدی بستم که اگر زنم را به من برگرداند بروم مینها را خنثی کنم....! بروم مینها را از بین ببرم تا زیر پای دخترکی دیگر نرود.... می گوید: جنگ ما هنوز پایان نگرفته."
و میرود.... با چکمه ای در پا و میله ای رد یاب در دست پا در خاک ریزهای جبهه میگذارد برای جمع کردن مینها.... در همین حین هواپیماهایی از امتداد سرش میگذرند و یعنی حاتم یکیای دل شکته باز هم فریاد زد: من از جنگ بی زارم اما از دفاع و حفظ آرمان ها خیر...
برای همین در آخر فیلم قهرمانش به عهدش با خدا عمل میکند و دوباره به خاکریزهای خاک آلود بر میگرد.... اما با دلی خسته....! اما با چشمی گریان....
اما همچنان سوالها باقیست! هم چنان پریشانی موج میزند..... هم چنان عاشقانش وارونه میشوند....
حاتمی کیا هر چند در انتها باز هم از "دفاع مقدس" میگوید اما سوال است که چرا قهرمانش جوابی در مقابل دخترش ندارد؟! چرا سکوت؟! چرا پریشانی؟! چرا تزلتزل؟!
جواب این سوالها را فقط خود او و خدایش میدانند اما باز هم در به نام پدر میشود کاملا فهمید که او هم چنان حاتمی کیاست......هم چنان با قلمش میلیونها نفر را درگیر خودش و افکارش میکند....
"با همان آرمانهایش با همان ارزشهایش با همان فریادهایش "با همین" پریشانیش"
و این جاست که شاید بشود علت سکوت قهرمانه قصه اش را در "بنام پدر" فهمید....
"گویا قهرمان قصه ی حاتمی کیا هم چون او پریشان است..."
"یا علی مدد"
نقد بعدی نقدی که پویان عسگری برای فیلم نوشته:
1) ساخت "به نام پدر" واکنش ابراهیم حاتمیکیا است نسبت به شرایط روز؛ به توقیف "به رنگ ارغوان"؛ به سکوت بعد از آن و دم بر نیاوردن و یا به نوعی بچهی خوب جلوه کردن. در سراسر "به نام پدر"، انفعال و خنثی بودن موج میزند و این برای فیلمسازی که در هر فیلمش به نوعی عصیانگر بود یک عقبگرد وحشتناک است. تا به حال دیده بودید که حاتمیکیا نسبت به فیلمهایش منفعل عمل کند و دفاعی برای آنها نداشته باشد؟ مصاحبههای چند وقت اخیر او را دربارهی "به نام پدر" بخوانید تا بفهمید چه میگویم.
2) ناصر شفیعی از تبار قهرمانان قدیمی حاتمیکیا است. یک رزمندهی بسیجی که بعد از جنگ به شهر بازگشته و درگیر تناقضهای موجود در آن شده است. بازگشت به عقب و بررسی قهرمانهای قدیمی حاتمیکیا باعث میشود تا قهرمان امروز او را بهتر بشناسیم. سعید(علی دهکردی) در "از کرخه تا راین" ، شخصیتی است که به خاطر دیدگاه رومانتیک سازندهاش، احساساتی و محجوب جلوه میکند. او ساکت است، اما بههیچوجه سکوتش معنی منفعل بودن نمیدهد. آرامشی دارد که از پس کلی سختی به دست آمده. طبیعی است که این قهرمان آرمانی نمیتواند زنده بماند. او توانایی مقابله با جامعهی پیش رویش را ندارد. مثل یک دستمال سفید در میان انبوهی سیاهی. و او تاوان این سفید بودنش را میدهد و میمیرد.
موسی (علی مصفا) در "برج مینو" برای فرار از چیزهایی که درکشان نمیکند به رویاها و خاطراتش پناه میبرد. اینجا دیگر حاتمیکیا پیچیدهتر شده و همه چیز را به آسانی با مرگ قهرمانش حل و فصل نمیکند. خطکشی وجود ندارد و تمام خاطرات موسی از زمان جنگ، جزئی لاینفک از زندگی روزمرهاش میشود. حاتمیکیا در " آژانس شیشهای" نهتنها بهترین شخصیت مجموعه فیلمهای خود، بلکه یکی از بهترین شخصیتهای تاریخ سینمای ایران را خلق میکند. چیزی که اینجا در مواجهه با شرایط موجود پدیدار میشود و تا بهامروز در سینمای او باقی میماند، نوعی عصبیت است. عصبیتی که بهدرستی در "آژانس شیشهای" کارکرد داستانی دارد. نکتهی مهم اینجا است که مسئلهی تناقض آرمان با شرایط روز، تبدیل به موتور داستان فیلم شده. کل فیلم سعی دارد این موقعیت را توضیح دهد. شرایط بغرنج فیلم طوری است که تلاش بیشتر حاج کاظم(پرویز پرستویی) برای نجات عباس(حبیب رضایی) مساوی میشود با زودتر مردن او. نمونهای کوچکتر از تناقضهایی که خود فیلمساز با آنها درگیر است.این درک نکردن توسط جامعه و ول نکردن آرمان، سردار راشد (پرویز پرستویی) را در "موج مرده" تبدیل به دنکیشوتی میکند که روزگارش گذشته. قهرمان خسته و تنهایی که راهی جز مردن ندارد. اینجا اوج عصبانیت حاتمیکیا در شخصیت قهرمانش متبلور میشود. بعضی جاها دیگر به او حق نمیدهیم و شاید به همین خاطر باشد که مرگش در عین غمانگیز بودن، محق جلوه میکند. همهی اینها را گفتم تا برسم به ناصر شفیعی (پرویز پرستویی). او چه دارد؟ تلاش برای ثبت معدن و فرار از دست آدمهایی که دنبال او هستند، به جای اینکه داستان را هیجانانگیزتر کند، قهرمان را ناتوان جلوه میدهد. قهرمان حاتمیکیا به راحتی با شرایط روز کنار آمده. حیف از حاج کاظم که اینقدر راحت تبدیل شد به ناصر شفیعی.
3) در تماشای هر فیلمی این حق برای بیننده وجود دارد تا جغرافیای آدمها را درک کند و بفهمد که قصه در کجا اتفاق افتاده؛ در "به نام پدر" هیچ چیز مشخص نیست، کشف و شهود هم جواب نمیدهد. پیدا کردن این که پرستویی، نصیرپور و فراهانی در کجا هستند کار حضرت فیل است و وقتی هم که یک جا جمع میشوند، باز جغرافیا مشخص نیست این نکته کمتوجهی فیلمساز را میرساند. اثبات این نکته است که او کارش را جدی نگرفته. این همه نمای ناواضح و فلو در کدام فیلم حاتمیکیا دیده بودید؟ این دیگر ساده برخورد کردن نیست. اسمش سهلانگاری است. نمای شب را به صبح قطع کردن در دو نمای پشت سر هم اسمش هیچ چیز نیست جز پیچاندن تماشاگر. در کدام فیلم حاتمیکیا همه چیز اینقدر ساده تمام میشود و میردو پی کارش؟ مگر میشود که یک شرایط بغرنج را خلق کنی و با دو دیالوگ سروتهش را هم بیاوری؟ شکل اجرای پایان فیلم اثبات این نکته است که فیلم اصلا پایان ندارد. هیچچیز حل نشده، همه سر جای خود باقی ماندهاند و این یعنی درجازدن. یکی از بزرگترین ویژگیهای آثار هنری این است که به طور ناخودآگاه و از دل داستان آینده را پیش بینی میکنند. این را گفتم تا قضیهی هواپیمای آخر فیلم روشن شود. حاتمیکیا میخواهد که آینده را پیشبینی کند، اما شرمنده که کارکرد هواپیما در حد ستون یک روزنامه جلوه میکند، در حد تفسیرهای سیاسی مردم کوچه و بازار.
4) ملودرامی که در آن حسابگری به کار رفته باشد، قطعا احساسی بر نمیانگیزد. "از کرخه تا راین" هم ملودرام بود، بدون دو دوتا چهارتا. همین حالا هم تاثیر هرکدام مشخص است. به قول شاعر این کجا و آن کجا؟ خسرو دهقان(منتقد قدیمی) زمانی گفته بود که مسعود کیمیایی و ابراهیم حاتمیکیا به مفهوم احساسی، ایرانیترین فیلمسازان معاصر هستند، چون با دلشان فیلم میسازند. حرف بسیار درستی است و یک پیشبینی ریز در دل خود دارد. وضعیت امروز حاتمیکیا، مشابه وضعیتی است که کیمیایی در دههی هفتاد دچارش شد.
نقد مریم قهرمانی بر به نام پدر
« به نام پدر» ماجرای کاشت یک مین در زمان جنگ و برداشت آن در زمان صلح است. زمانیکه زمین یکپارچه سبز شده و محصول آن به بار نشسته است. در این اثر حاتمی کیا دیرینه شناسی جنگ را موازی دیرینه شناسی زمین پیش می برد: جستجوی آثار باستانی و رگه های قیمتی و مین به عنوان مصداقهای عینی و کندوکاو خاطرات گذشته جنگ در مواجهه دو همرزم قدیمی و دو نسل رو در روی هم به عنوان مصداقهای ذهنی. دختر ناصر به دنبال کشف یک اثر باستانی که از قضا از آلات (میراث) جنگی گذشته می باشد، بدون هماهنگی وارد جنگ (تحمیلی) می شود و مسببی نزدیکتر از پدر برای توضیح مشکلی که برایش پیش آمده نمی یابد.
« خانواده» که تا پیش از این در آثار حاتمی کیا کاملا یکدست بود (آژانس شیشه ای) و یا عنصر معترض آن در بیرون از حلقه خانواده به سر می برد (از کرخه تا راین) اینبار مخلوطی است از یک پدر فراری از دشمن خودی و یک دختر معترض و عصبی از غیبت همیشگی پدر. سکانسهای مواجهه ی پدر و دختر به گفتگوی تند دو نسل تبدیل می شود. پدری با پوتین های شبه نظامی و دختری با کفش کتانی تکه تکه شده. ناصر به عنوان پدر، مخالف به هم خوردن وضعیت تثلیت پدر سالارانه ای است که همه چیز را منوط به خواست و اجازه او می کند.
این وضعیت کاریزماتیک به او اجازه نمی دهد تا با تازه واردی که قصد بهم زدن این وضعیت را دارد کنار بیاید. از همین زاویه می توان به وضعیت کاملا روایی فیلم اشاره کرد که بر مطابقتی تمام عیار با اصول سینمای قصه گوی حاتمی کیا هم خوانی دارد. اگر روند گفتگوی طبقاتی در یک آژانس مسافرتی ( آژانس شیشه ای)، برخورد قبیله ای با جهان در یک هواپیمای ربوده شده (ارتفاع پست) و مواجهه دو عضو یک خانواده (به نام پدر) را در مسیر آثار حاتمی کیا دنبال کنیم، احتمال اینکه او در اثر بعدی خود به مونولوگ درونی یک بازمانده جنگ می پردازد را قوت می بخشیم. «به نام پدر» تغییر ارزشها را به شکل نمادینی با کارکرد یک مین در زمان جنگ و کارکرد عکس آن در زمان صلح به نمایش می گذارد مانند چاقوی دولبی که نشاندهنده تناقضی است که در اغلب آثار حاتمی کیا می بینیم. چنانکه نماهایی از بازداشتگاه ناصر و همرزم سابقش بی شباهت به سنگر نیست. ناصر نیاز به گزارشگر و سخنگویی دارد که صریح و روشن وضعیت را به او گزارش کند.
این از سوئی به روحیه نظامی او برمی گردد و از سوئی دیگر خستگی او را از گفتگوهای پشت پرده نشان می دهد. او در شنیدن واضح و روشن خبر از دست دادن پای دخترش عجله دارد. در بیمارستان، زمانی که به پیگیری خط قرمز متمرکز است میثم را در حال نزدیک شدن ندیده و به راه خودش ادامه می دهد گویی بی هیچ واسطه ای می خواهد وارد اتاقی شود که دخترش در آن در حال از دست دادن پایش است. راحله زن صبور زمان جنگ اینبار در زمان صلح برای کشمکشهای شوهر و دشمنان خودی اش دلتنگ تر و بیقرار تر بنظر می رسد و وسایل ارتباطی جدید نیز در گزارش گیریهای مکرر از وضعیت شوهر به کمک او آمده. پدر – مادر و دختر دائما از طریق تلفن همراه جویای حال هم هستند.(فاصله) بازگشت ناصر به جنوب در زمان صلح از دست دشمنان داخلی و انتخاب آنجا برای ادامه تحصیل دختر نوعی جاماندگی و نا تمامی از جنگ را در خانواده جنگدیده ی مرکز نشین نمایان می کند.
رزمنده ای که تپه ای را نشانه گذاری کرده و دختری که برای جستجوی نشانه های تپه به آنجا رفته است. اگر شکست مطلق قاسم و ناصر را در امتداد موفقیت نسبی حاج کاظم قرار دهیم . به سرخوردگی حاتمی کیا در دستیابی به خواستها در آثار اخیرش خواهیم رسید. اگر شکست قاسم به خاطر عدم تحقق خواستی نامشروع بود اینبار شکست مظلومانه ناصر برای خواستی مشروع است. و ما را به این نتیجه می رساند که حلقه عدم تحقق در آثار حاتمی کیا روز به روز تنگ تر می شود. در سکانس تعقیب ناصر توسط همکاران سابقش به سکانس حرکت کامیونی در پشت سر ناصر و هم نوایی بوق ممتد تلفن همراه راحله با بوقهای کامیون برای کنار زدن ناصر می رسیم که کار فوق العاده ای از آب درآمده است. کامیونی که جاده مال اوست و خودی هایی که همه چیز مال آنهاست. « به نام پدر» بر اساس جستجو و کندو کاو است. این موضوع از سکانس ابتدایی فیلم با نمای درشتی از کنار زدن خاک نمود پیدا می کنند و تا پایان کار ادامه می یابد. در جایی دیگر دوستان قدیمی بعد از کنار زدن عینک سیاه که زخم قدیمی را پنهان کرده یکدیگر را باز می شناسند. و حال این مسئله مطرح می شود که دغدغه اصلی حاتمی کیا از این جستجو چه می تواند باشد آیا صرفا نگرانی برای مین های باقیمانده از جنگ؟ حاتمی کیا مدتهاست از جبهه به شهر آمده و به نشانه های بازمانده از جنگ می پردازد. اما اینبار او مسئله مهمتری را مطرح کرده است: زمینی که زخمی است. زمینی که میراث جنگ گذشتگان و سرشار از استخوانهای متلاشی شده و پلاکهای گم شده است. انتخاب جنوب برای جستجوی آثار گذشته و رگه های معدنی آیا تصویر نمادینی از جستجوی گروه تفحص نیست؟ و آیا مین ها میراث گذشتگان ما نیستند که مثل یک نیزه در لحظه ای کشف شوند؟ آیا حبیبه در آن واحد موفق به کشف دو اثر باستانی نشده است؟ در سکانس یافتن مین توسط ناصر او را در حال نشاندار کردن نقطه مکشوفه با پرچم کوچک سرخی می بینیم. آیا این پرچم همانی نیست که ایثار و مقاومت را نشاندار کرده و آیا این همان پرچم نیست که جایگاه شهیدان را نشانه گذاری کرده است؟ و آیا جا گذاشتن سنگ قیمتی (شهر) در کنار تخت دختر و بازگشت به جبهه در پوشش یک مین یاب با نمایی از هواپیماهای جنگی بخاطر این نیست که جنگ هنوز در زیر زمین ادامه دارد.
**برای امروز ۳ تا از نقد ها رو برای شما گذاشتم.
در پست بعدی ادامه نقدها و دست نوشته آقای حاتمی کیا و هم چنین بعضی از دوستان در مورد به نام پدر....
تقریبا همه شما متوجه شدید که من همزمان با این وبلاگ وبلاگی رو برای شهاب حسینی راه اندازی کردم.خیلی از دوستان از این میترسیدند که من نسبت به اینجا بی تفاوت باشم و این جا رو دیگه اداره نکنم.اما همین جا به همه شما قول میدم که با انرژی هم این وبلاگ و هم به وبلاگ شهاب حسینی
رو اداره میکنم به همه شما قول میدم..نقدهایی که گذاشتم هم مثبت هم منفی.اکثر دوستانی که من رو میشناسند اطلاع دارند که من هیچ وقت فیلمی رو نقد نمیکنم.چون برای نقد فیلم یه اصولی قائلم که حس میکنم خودم شرایطشو ندارم.اگر هم مطلبی در مورد فیلمی نوشتم نظر شخصی خودم بوده حالا این نظر به صورت متنی ادبی به شما ارائه شده.
نظرتونو در مورد این نقدها حتما به من بگید
تا پست بعدی
یا علی


