یادش به خیر
یادش به خیر یه روزگاری داشتیم....یه جشنی تو روز سینما داشتیم.....یادش به خیر اون قدیما تابستون...روزا رو رد میکردیم تا شهریور....اخه تو شهریور جشن تولد بود....جشن تولد سینمامون بود...

یادش به خیر چه دلهره ها یی که داشتیم....یادش به خیر چه فیلمهایی داشتیم...کادوی جشن فیلمهای خوب ما بود...کادوی جشن بازیهای خوب بود.....هر سال تو جشن به اونایی که خو بودن...یه تندیس یادگاری میدادن...میگفتن که یادتون باشه که سینما...همیشه منتظر شماهاست.... باران اومد برای نقش سارا یه تندیس و یادگاری برداشت.....

یه سال گفتیم تندیس مال بهداد....اما عمو اومد تندیسش رو برداشت و رفت...بهدادم به عشق عمو.....دست عمو رو بوسید و رفت....عمو که تندیسش رو برداشت و رفت.....اما دیگه پشت سرش رو ندید....سینما آخرین یادگاریشو به عمو.....داد و دیگه عمو رو موندگار کرد....عمو که رفت سینمامون یتیم شد...عمو که رفت سینمامون فلج شد....

یادش به خیر دعوت و خاک آشنا.....یادش به خیر عموی محبوب ما....روزا رو رد کردیم شد و تابستون...منتظر جشن تولد بودیم......اما دیگه تولد انگار نداریم....
میگن دیگه سینما رونق نداره....میگن دیگه کسی حوصله سینما رو نداره....
سینمامون داشت غرق میشد تو ابتذال...اما خاله الی مون اومد و نذاشت....
دلم لک زده واسه عمو پرویز.....دلم شده یه ذره واسه گلی مون....یعنی میشه یه روزی از این روزا...گلی مون و دوباره ما ببینیم!!؟؟؟
دوست ندارم سینما تعطیل بشه...دوست ندارم که قهر کنن با سینما....بیاین با هم دیگه دعایی کنیم...دعا کنیم سینما تعطیل نشه....دعا کنیم فیلمهای خوب ساخته شه...دعا کنیم قهر نکنن با سینما...
دعا کنیم.........
تا پست بعدی
یا علی
سلام به همه شما عزیزان
دوست عزیزم به اسم ناهور(ماهور نه)مطلبی رو برای من فرستاده در مورد حاج کاظم و حضورشون در این دوره....
من هم دقیقا مطلب رو برای شما میزارم.
موقعیت تهران
تهران.تهران
کاظم!از تهران به حاج کاظم!حاجی صدات نمیاد موقعیت رو اعلام کن!
کاظم کاظم تهران......تهران جان اینجا موقعیت صفر عاشقی
شما موقعیتتون رو اعلام کنید!
تهران تهران کاظم....!حاجی ما تو موقعیت تهران 88 هستیم....30 خاطره است که ازتون بی خبریم حاجی اینجا همه چیز به هم ریخته،هوا آلوده است،غبار همه جا رو گرفته ! حاجی بچه ها به وجودت نیاز دارن توپخونه خالیه هر چی نقل و نبات داشتیم تموم شد اگر تانکهاشون بیشتر از این نزدیک بشن
یا حسین.........!
تهران،تهران ، کاظم.......
حاجی جون صدامو داری ؟ حاجی عباس کجاست ما آرپیچی زن نداریم ! حاجی به قاسم بگو زودتر آب برسونه به بچه ها تشنه اند!
حاجی سلحشور گفته بود قراره یه سری اسلحه و مهمات برسونه پس چی شد؟
حاجی اصغر زخمی شده.......اصغر و اصغر ها گوشه نشین شدن.....
حالا دیگه دور دوره نوذره و همه هوای رفتن دارن به هر طریقی.....
حاجی سعید رفت مثل نسیم دم صبح بوی بهار نارنجش هنوز از یادمون نرفته به امید همین بود صبحها که برای نماز پا میشیم تا سپیده بعدی آماده باشیم ولی......
حتی دیگه صدای ساز جمعه هم دل هیچ کس رو گرم نمیکنه!
اوضاع غریبه....خمسه خمسه هاشون به جای 5 تا 50 تا ترکش داره یه جوری به تنت میشینه که دردشو بعدها میفهمی .....کجایی حاجی صدامو داری....؟
کاظم....کاظم تهران
تهران جان به گوشی؟پس خوب گوش کن!
88 این 30 خاطره به اندازه عمر ما تموم شدو ما هم تو همین هوای الوده نفس کشیدیم هر چند بال فرشته ها چشم و دست و پا و و ریه خیلی هامون رو ناز کرده اما با چشم بسته خوب میبینیم،راه نمیریم اما هر جا که پا لازم باشه اولین پاها هستیم....ماسک زدیم....و نفسهامون به شماره افتاد ولی مثل خیلی ها ی دیگه آلودگی رو درک کردیم و و تو همه نفس تنگی هاشون شریک شدیم
88 هنوز صدام رو داری؟کاظم جان به گوشم....
درسته همه نقل و نباتها تموم شده اخه عروسی عزا شده دوره بزن و بکوب و حنا بندون خیلی وقته که مهمون بعضی شبهای آسایشگاه ....
که تو همشون یکی به وصال میرسه اونم با ذکر یا حسین!
راستی گفتی عباس!اون از همه زودتر رفت ،مال این خاک نبود آخه دلش شاد بود یادته همش میخندید حتی دست و پاهاش هم طاقت زمین رو نداشت چون یکی از فرشته ها سفارشی گردنشو بوسیده بود و عطرش بدجوری عباس رو مست کرده بود و از جای همون بوسه بود که عباس مدام دل تنگ تر شد حتی وقتی دستمو گذاشتم روی گردنش تا به هوای یه هوای دیگه هوایی نشه فایده ای نداشت و زودتر از همه رفته بود.....!صدامو داری؟
پرسیدی کجام؟گفتم که موقعیت صفر عاشقی،اینجا زمان و مکان تو قید و بند نیست واسه همین هم پر کشیدن آسونه!یادمه چند روز پیش که قاسم داشت ملحفه ها رو عوض میکرد پرسیدم چیه اینجا این طوری گرفتت که زحمت رو کم نمیکنی؟
گفت:کجا خوشه اونجا که دل خوشه!قرار بود دوستای خوبی باشیم!اما نشد!خیلی ها تشنه موندن.....!
به اصغر بگو مومن تو که تو شبهای عملیات بند پوتین خودت و یه گروه رو گره میزدی حالا گره زدن یه طناب پاره که کاری نداره.آره راست میگی وقتی کنار گوشت نارنجک بترکه...حتی صدای ساز جمعه هم نمیتونه آرومت کنه اما.....
همه اینها کنار فرشته هالیی مثل فاطمه و زن عباس که هنوزم کنار ما هستن یه کم قابل تحمله....
دیشب بعد از شیف کاری از در رختشورخونه آسایشگاه زن عباس رو دیدم که دست عباس کوچولو توی دستش بود و داشت میرفت،بق عادت همیشه برگشت و یه نگاه به بالای آسمون انداخت و دستهای نحیفش رو بلند کرد و با لبخند خسته ای خداحافظی کرد و رفت....
تهران هنوز صدامو داری؟.......آره حاجی جان رساتر از قبل میشنوم !
خدا رو شکر که تو میشنوی اخه میگن ناشنوایی مسری شده .
چند روز پیش که سلحشور برای بازدید اومده بود جلوتر اومد و خم شد تا به قد من که نشسته ام برسه....اروم تو گوشش زمزمه کردم :سنگر خوب و قشنگی داشتیم....
نشنید و رفت سهم من هم یه لبخند بود و بس!
تهران منم دارم تو همین موقعیت 88 نفس میکشم و لحظه لحظه اش رو باهات شریکم اما با یک فرق ...بین دو طبقه فرشته توی ساختمونی که بالاخره رنگ و نقاشی اش که به روزهای اخر سال رسیده بود تموم شد....
اینجا موقعیت صفر عاشقی
تهران هنوز صدام رو داری؟
امیدوارم شما هم از خوندن مطلب لذت برده باشید
تا پست بعدی
یا علی
دوست عزیزی به اسم دنیا مقاله ای رو برای من فرستادند در مورد کارنامه فیلمسازی ابراهیم حاتمی کیا..مقاله جالب و خوندنیه..
این مقاله در سال 85 در روزنامه اطلاعات به چاپ رسیده.....
از دنیا ممنونم بابت ارسال این مقاله...شما عزیزان هم اگر مطلبی در مورد ابراهیم حاتمی کیا نوشتید برای من بفرستید و مطمئن باشید حتما از اون استفاده میشه.....
اما مقاله:
به نام خدا
نگاهی به کارنامۀ ابراهیم حاتمی کیا: شاخص ترین فیلمساز سینمای دفاع مقدس
آتش بس، آخر جنگ نیست!
ساعت 1:30 بعدازظهر روز 31 شهریور سال 1359، عراق به ایران حمله کرد.
صدام مدّتی کوتاه (کمتر از 2 سال) پس از پیروزی انقلاب، با تحریک، تشویق و حمایت مادّی و معنوی امریکا، قرارداد منعقده بین ایران و عراق در سال 1354 را نادیده گرفت و به قصد گرفتن مناطقی از خوزستان، نیروهایش را برای تجاوز به خاک مملکتِ ما، به سوی ایران فرستاد و جنگ تحمیلی آغاز شد.
همۀ سرزمین های عرب (به استثنای سوریه)، دولت های قدرتمند اروپایی، و در رأس همۀ کشورها: امریکا با کمکهای فراوانشان و فروختن اسلحه با کمترین میزان قیمت، عراق را یاری دادند. بنابراین، جنگِ نابرابر، با خشونت بیشتری ادامه یافت.
شاید هیچ کس آن موقع حتّی تصوّر نمی کرد که این جنگ، 8 سال به طول انجامد. با طولانی شدن جنگ، افکار مردم ایران نسبت به واژۀ جنگ، بسیار تغییر کرد؛ چرا که آن را با تمام وجود، تجربه، حس و لمس کردند. غوغا و وحشت جهنّمِ نبرد از جبهه ها، به درونِ شهرها و زندگی ها آمد و همه را به نوعی درگیر کرد: صدای آژیر خطر، غرّش مهیب موشک ها و انفجارها، خاموشی برق ها، اخبار رسانه ها، از دست رفتن عزیزان در جبهه ها و در شهرها زیر بمباران شدید عراقی ها و… چهره ای سیاه، شوم و فراموش نشدنی از جنگ در صفحات اذهان مردم ساخت که هرگز پاک نخواهد شد. بی تردید این جنگ، مهم ترین حادثۀ تاریخی ایران در چند صد سال اخیر می باشد.
سرانجام پس از 8 سال جنگ خونین و کشتارها و ویرانی هایی که مقدار آن ناگفتنی است، جنگ تحمیلی در تیر ماه سال 1367 با پذیرش قطع نامۀ 598 شورای امنیت سازمان ملل متّحد و اعلام آتش بس از سوی ایران، به پایان رسید.
در سال 1370، عراق از سوی سازمان ملل به عنوان مسئول و آغازگر جنگ معرّفی شد. امّا این موضوع، درست 3 سال پس از اتمام جنگ طویل المدت و سوختن جنوب در آتش، چه تأثیری داشت؟! آیا می توانست فجایع و یادگارهای عصر جنگ: یکدست شدن جنوب در ویرانی، بحران اقتصادی- اجتماعی، فقر، قحطی، گرسنگی، آوارگی و تیره روزی جنگ زدگان را از بین ببرد؟ و جانِ از دست رفته و سلامتیِ بیش از یک میلیون آدم را بازگرداند؟
* تولّد سینمای دفاع مقدّس :
پس از انقلاب، در شرایطی که سینمای ایران در بد شرایطی بود و در آشفتگیِ موضوع، دست و پا می زد، جنگ، یگانه ژانرِ واقعی سینمای ایران شد و بسیاری از فیلم سازان، وارد این عرصه شدند. روندِ تاریخیِ سینمای ایران، ترسیم جنگ و خلق صحنه های نبرد بود. امّا متأسّفانه اغلب این آثار، به دلایل غلو در شخصیّت پردازی، و تصنع و ضعف در فیلم نامه و ساختار، مورد توجّه مردم و منتقدین قرار نمی گرفتند. چیزی که این فیلم ها نمایش می دادند، مطابق با واقعیّت جنگ نبود و بسیجی ها را قهرمانانی خارق العاده، غیر طبیعی و خستگی ناپذیر جلوه می داد. فیلمساز جنگ باید با جبهه، آشنایی کامل داشته باشد؛ در غیرِ این صورت، فیلم، ماندنی نخواهد بود.
* ظهور یک پدیده :
در این شرایط، ابراهیم حاتمی کیا با صداقت و نیتی پاک وارد سینما شد. او که در طی سال های جنگ، در جبهه ها حیّ و حاضر بود و بهترین سالهای جوانی اش، در فضای جبهه و زیر رگبار گذشت، در آثار خود تنها به ثبت و ضبط رویدادهای واقعی پرداخت.
حاتمی کیا متولّد سال 1340 در تهران و در خانواده ای است که اصلاً اهل دنیای فیلم و سینما نبودند. او ابتدا قصد داشت آرشیتکت شود: « در پی چیزی بودم که کار خلّاقانه ای به شمار آید. » اما شاید تقدیر این بود که او وارد دانشکدۀ سینما و تئاتر شود و رسالت اجتماعی خود را در سینما در عرصۀ دفاع مقدّس انجام دهد. او به عنوان نماینده ای از نسل جنگ، همۀ توان و نیروهای خلّاقۀ خود را صرف کرد تا این رویداد عظیم تاریخ مملکت را به وسیلۀ هنر سینما که آینۀ تمام نمای هر جامعه و هر دوره است، به تصویر بکشد.
حاتمی کیا فعّالیّتِ سینمایی خود را در سال 59 با ساخت فیلم های کوتاه و انیمیشن آغاز کرد. او در کلاس های کارگردانی، فیلم نامه نویسی و فیلم برداری در کنار اساتیدی چون اکبر عالمی، هوشنگ طاهری و... تجربه های فراوانی اندوخت. با وقوع جنگ تحمیلی، درس را نیمه کاره گذاشت و با یک دوربینِ سوپر8 در دست، راهی اهواز شد و حضور عینی و عملی در دل جنگ و میانۀ کارزار را تجربه کرد. به همین دلیل، الگوهای کلیشه ایِ حاکم بر سینمای جنگ را از بین برد؛ و موفّق ترین و ارزشمندترین آثار را در حیطۀ سینمای دفاع مقدّس خلق کرد. زیرا علاوه بر ترسیم سینمایی غیرشعاری، متعادل و دور از اغراق، نگاه او به مقولۀ جنگ، انتقادی بود.
چنانچه خود گفته است: « گاهی وحشت می کنم که مبادا کار ما در سینمای جنگ، تبدیل به تبلیغ و تشویقِ جنگ شود. »
اولین فیلم بلند حاتمی کیا، هویت (1365) با درون مایۀ فلسفی- عرفانی و لحنی انتقادی است که او را به عنوان فیلم سازی متعلّق به جنگ مطرح کرد.
* دیده بان (1367): نقطۀ عطف در سینمای جنگ
دیده بان آغاز تحولی عظیم در سینمای دفاع مقدّس بود؛ حاتمی کیا این فیلم را در واپسین سال جنگ ساخت و سیل عظیم تماشاگران را در آن روزهای دشوار، به سینما کشاند. او با وجود کمبود امکانات سینمایی، به سبب آشنایی با محیط جبهه و روحیّۀ رزمندگان، برخلاف سایر آثار این سینما، فضایی کاملاً ملموس و حقیقی از جنگ و آدم هایش آفرید. دیده بان در زمان خود، یک شگفتی به حساب آمد و قدرت استعدادِ حاتمی کیا را در زمینۀ ارائۀ آثار حادثه ای- جنگی نشان داد و توّجه سینما دوستان و منتقدان را جلب کرد.
ساخت مهاجر (1368) و وصل نیکان (1370)، ثابت کرد که موفّقیّت دیده بان، اتّفاقی نبوده است. این دو فیلم نیز، مضامین جنگی داشتند. مهاجر ما را به بطن جبهه و جنگ می برد، و وصل نیکان دربارۀ دلتنگی ها و خاطرات بسیجیان پس از بازگشت از جبهه بود.
از کرخه تا راین (1371): ملودرامی جذاب و تأثیر گذار که با آن، همه اعم از مخاطب عام و خاص، حاتمی کیا را شناختند. یک مجروح شیمیایی جنگ برای معالجۀ نابینایی خود، به آلمان – که صادر کنندۀ اصلی سلاح شیمیایی به دولت وقت عراق بود- می رود. امّا در آنجا پی می برد که به یکی دیگر از عوارضِ مواد شیمیایی – سرطان خون- مبتلا گردیده است و در انتها همچون سرنوشت هزاران قربانی جنگِ شیمیایی به شهادت می رسد. این اثر با بار دراماتیک بسیار قوی و موسیقی دلنشین مجید انتظامی، به توفیقی چشمگیر دست یافت.
*«اکنون شهیدان مرده اند و ما مرده ها زنده هستیم! شهیدان سخنشان را گفتند و ما کرها مخاطبانشان هستیم! آنها که گستاخی آن را داشتند که – وقتی نمی توانستند زنده بمانند– مرگ را انتخاب کنند، رفتند و ما بی شرمان ماندیم. » دکتر علی شریعتی
زبان، قلم و تصویر نمی تواند ستایش شهیدان و جانبازان را بگوید. کسانی که با خلوص نیت، برای دفاع از وجب به وجب خاک ایران، و جان، مال و ناموس مردم، دست از هستی خود شستند؛ شهید، مصدوم، شیمیایی و یا اسیر شدند تا ما با آرامش و آسایش زندگی کنیم. آنان به ما زیستن دادند و به ما آموختند چگونه باید زیست. زندگی برای هیچ کس نخواهد ماند و آن چه می ماند، خوبی است. نام شهیدان به خاطر فتحِ بلندترین قلّۀ کمال برای همیشه در تاریخ می ماند.
اثر بعدی حاتمی کیا، عاشقانۀ متفاوت خاکسترِ سبز (1372) بود که موضوعی جهانی را مدنظر داشت. داستان فیلم دربارۀ سفر تحقیقاتی یک فیلم ساز بسیجی به جبهه های جنگ بوسنی و هرزگوین است.
* بوی پیراهن یوسف (1374): عشق، امید و انتظار
امید به عنوان یکی از مهم ترین اعتقادات دینی ما، زیربنای اصلی قصّه ای گرم و پرحس و حال می شود؛ امید برای بازگشت اقوام آزادۀ ملّت به میهن و ...
برج مینو (1374)- این فیلم در کارنامۀ ابراهیم حاتمی کیا، پیشرفت محسوسی به حساب نمی آید و دربارۀ سفر ذهنی یک بسیجی است به روزهای حضور در جبهه.
*وآژانس شیشه ای (1376): مرگ آرمان ها
بسیار از این فیلم، سخن گفته اند و باز هم جای سخن باقی است. آژانس شیشه ای جنجال برانگیزترین ساختۀ حاتمی کیا تا به امروز است و پس از نمایشش در شانزدهمین جشنوارۀ فیلم فجر، مثل بمب اتمی در ایران سروصدا کرد.
آژانس شیشه ای نخستین فیلم حاتمی کیا پس از انتخاب سیّد محمّد خاتمی با آرای 20 میلیونی و بی سابقۀ مردم بر کرسی ریاست جمهوری ایران و تحولات فرهنگیِ ناشی از آن می باشد. کارگردان با برگزیدن سوژه ای جسورانه، درامی پرتنش و فضایی محدود و ملتهب، یکی از زیباترین و کلامی ترین فیلم های سینمای ایران را خلق می کند.
فیلم دربارۀ دو دوست رزمندۀ قدیمیِ سال های جنگ تحمیلی به نام های حاج کاظم و عبّاس است. ترکش کوچکی در نزدیکی شاهرگ گردن عبّاس وجود دارد که برای مداوای آن، باید هرچه سریع تر به خارج از کشور برود. شرایط در آژانس هواپیمایی طوری پیش می رود که با فراهم نشدن امکان سفر عبّاس، حاج کاظم دست به خشونت می زند، اسلحه ای به دست می گیرد و مسافران را به عنوان گروگان و شاهد در آژانس نگاه می دارد... حاج کاظم- با نقش آفرینی پرقدرت پرویز پرستویی- یک بسیجی زخم خورده و تنها بود که پس از سال ها سکوت، بی توجه به قانون، احقاق حق می کرد و خواستار سهم کوچک خود از جنگ می شد. او شاید اکنون حسرتِ روزهایی را می خورد که او و دوستان هم رزم اش در جبهه از دست داده بودند.
شخصیّت های گروگان گرفته شده در آژانس، هرکدام نمایندۀ یک قشر فکری یا اجتماعی خاص بودند؛ و اکثراً نشانگر ملّتی فراموشکار که پس از گذشت کمتر از 10 سال از پایان جنگ، ایثار، فداکاری و رشادت های رزمندگان را از یاد برده است.
عبّاس و کاظم از نسل صادق و عاشقی هستند که برای دفاع از مام وطن، جان خود را در طبق اخلاص گذاشت؛ از زندگی شهری، مادیات و تعلقات دنیوی دل کند و هرگونه رنج و مشقتی را به جان خرید.
عبّاس، کشاورز فعلی، درست برخلاف افکار مردم عام فیلم نسبت به وضعیت بسیجی ها پس از جنگ، همه چیزش را از دست داده و حتّی پولِ تهیّۀ بلیط مسافرت به خارج از کشور برای درمان را ندارد. درست در نقطۀ مقابل آن، دلالان، نوکیسه ها و سوداگران بودند که جنگ برای آنان، به مثابۀ مهمانی و جشن بود و با زد و بندها و به قیمت خون عبّاس ها، گاهی یک شبه، ره صد ساله را پیمودند و به ثروت های میلیاردی دست یافتند.
این فیلم، در جشنوارۀ شانزدهم فیلم فجر، اکثر سیمرغ های بلورین را به خود اختصاص داد و هنگام اکران عمومی، انبوه تماشاگران را جذب سینما کرد و به عنوان پرمخاطب ترین فیلم فصل شناخته شد. آژانس شیشه ای، فیلمی کوبنده با انتقادات صریح اجتماعی بود که چالش های بسیاری را برانگیخت.
روبان قرمز (1377) فیلمی است عارفانه و استعاری در ستایش عشق و زندگی. لوکیشن فیلم، بیابان است و در آن فقط سه شخصیّت حضور دارند که یکی از آنان، پس از اتمام جنگ، سال ها در آن بیابان زیسته و تنها همدم و هم رازش، لاک پشت بوده است (نماد صبر و استقامت).
موج مرده(1379): این فیلم، دستخوش سانسور شدید شد و در جلب نظر مخاطبان موفّق نبود. محور اصلی داستان، تفاوت فاحش بین بازماندگان دوران جنگ و جوانان امروز را بررسی می کرد.
*ارتفاع پست(1380): جنگ تضادها
این فیلم، آغاز بسیار خوبی برای ورود حاتمی کیا به دهۀ جدید بود. برعکس عقیدۀ بسیاری که گفته بودند او از سینمای جنگ فاصله گرفته، ارتفاع پست بیش از سایر آثار جنگی، نشانه های جنگ تحمیلی را در خود دارد.
ارتفاع پست یک طنز تلخ و گزنده است با نگاهی کاملا ًمنتقدانه به اوضاع جامعه، دربارۀ یک هواپیماربایی در دل آسمان توسط یک خانوادۀ زحمتکش و رنجدیدۀ جنوبی. آنان که 8 سال جنگ و بدبختی ها و فلاکت های ناشی از آن را پشت سر گذاشته اند، به دلیل فشارهای اقتصادی- اجتماعی، تصمیم می گیرند که از سرزمین خود کوچ کنند. این خانواده صاحب فرزندی عقب افتاده هستند که نبود امکانات در دوران جنگ، او را از طبیعی ترین ثروت خدادادی(سلامتی) محروم کرده است. چرا که بی تردید، بیشترین فشار جنگ، بر روی اهالی خطّۀ جنوب کشور بوده است.
تضاد، مهم ترین خصیصۀ فیلم ارتفاع پست است؛ تضادی که حتی در نام فیلم هم خود را به رخ مخاطب می کشد. تضادها، تنش ها و درگیری ها بین شخصیّت ها، در هواپیمایی که نمونۀ کوچکی از جامعۀ ماست، باعث می شود که هر یک بخواهند سرنوشت هواپیما را خود بدست گیرند و صد البته فرجامِ تراژیک این مسیر، سقوط است.
در سکانس های پایانی فیلم، در میان آسمان و زمین و در بحرانی ترین شرایط، شاهد تولّد کودک و پلان زیبای دست او به حالت مشت هستیم (نماد اعتراض) و سرانجام فرود آمدن هواپیما در ناکجاآبادی که همان ارتفاع پست است؛ در این لحظات نیز تصّور هر یک از مسافران از این مکان، متفاوت است و در انتها از نگاه زن، پرواز پرندگان در غروب را مشاهده می کنیم (دعوت به امید).
فیلم با این که تقریباً همۀ زمان آن در فضایی بسته و محدود اتّفاق می افتد، به دلیل داستانِ سرشار از تعلیق و هیجان، و اجرای حرفه ای اش، عادی ترین تماشاگر را در تمام مدّت 110 دقیقه، بر صندلی میخکوب می کند. حاتمی کیا در این اثر خود، در حقیقت، جنگ و عوارض ناشی از آن را زیر سؤال برده بود.
* خاک سرخ (1381): تصویر یک حماسه
خاک سرخ، نقطۀ اوج شکوهمند حاتمی کیا در فیلم سازی و بهترین اثر عمر اوست. این مجموعۀ عظیم، نخستین تجربۀ سریال سازی ابراهیم حاتمی کیاست و از جنبه های محتوایی و تکنیکی، نمونه ای بی بدیل در تلویزیون و حتّی در سینما محسوب می شود و مخاطبان زیادی را پای تلویزیون نشاند.
قصّۀ فیلم در طول مدّت کمتر از یک هفته، از حملۀ نیروهای متجاوز عراقی تا اشغال خرمشهر، رخ می دهد: شهریور سال 1359_ تهران: لیلا عظیمی، تنها فرزند یک خانوادۀ تهرانی است که مادرش را در کودکی و پدرش را سال گذشته از دست داده است. یک شب پیش از مراسم ازدواجش با سعید، ورود ناگهانی مردی، همه چیز را به هم می ریزد؛ لیلا برای کشف هویت واقعی خود و یافتن خانوادۀ حقیقی اش، به همراه همسرش راهی خرمشهر می شود. خرمشهر: با آغاز جنگ و بمباران خرمشهر توسط ارتش دشمن، خانوادۀ لیلا ناچار می شوند به جای ترک شهر، در انتظار دختر خود لیلا بمانند و ...
خاک سرخ، اثری حماسی – غنایی است که داستانی ملودراماتیک را بر زمینۀ روزهای ابتداییِ بحبوحۀ جنگ ایران و عراق، نقل می کند . این سریال 17 قسمتی، حاوی نکات و ظرایف بسیار عمیق سیاسی – تاریخی است که همۀ آن در قالب این متن، نمی گنجد.
حاتمی کیا با هوشیاری در صحنه ای از فیلم، با کنار هم قرار دادنِ دو نمایِ لیلا در لباس عروسی و عزا، و در سکانسی دیگر، با نمایش رقص و پایکوبی سرباز مزدور عراقی که پیراهن عروسیِ دخترِ خانه ای غارت شده را بر تن کرده، یادآور شد که صدام، جشن ملّت ایران را با خون یکی کرد.
خاک سرخ ما را به حال و هوای خرمشهر در روزهای جنگ سال 59 می برد و کاراکترهایی زنده و پرخون می آفریند که زمانه شان را شهادت می دهند. ایرج محجوب – پدر لیلا – قهرمان نخست فیلم است که 17 سال از عمر خود را در زندان های سیاسی شاه گذرانده است. لیالی – مادر لیلا – که نمادِ مادر ایرانی و در ابعادی گسترده تر، سمبل ایران زمین است، نیز 17 سال را در انتظار همسر انقلابی و دختر گمشده اش به سر برده است. در این جا، زن که جایگاه و نقش او در اغلب آثار جنگی نادیده گرفته شده بود، قهرمان فیلم حاتمی کیا می شود. اکنون زن و مرد – با بازی های تکان دهندۀ پرویز پرستویی و مهتاب کرامتی– در کنار هم و در حالی که بمب و خمپاره بر سر مردم شهر باریدن گرفته است، فصولی نفس گیر و باور نکردنی از مبارزات و جان فشانی های مردمِ جنوب، می آفرینند. محجوب از صندوقچۀ قدیمی کتاب هایش، اسلحۀ دوران مبارزه با شاه را برای رویارویی با ارتش بعث صدام برمی دارد و لیالی با آن، وطن فروش خائن را به قتل می رساند.
در انتهای سفر کابوس گونۀ لیلا، پس از کشته شدن همسر و یافتن والدین، پدر اسیر می شود و در سکانس پایانی، مادر در جادّه در انتظار بازگشت پدر است .
از صحنه های سمبلیک زیبای فیلم، سکانسِ کتاب سوزانِ خانۀ محجوب توسّط بمبارانِ دشمن و اشارۀ مداوم به رحل قرآن (کاغذ در حال سوختن) است: ورق علم و آگاهی به دست جهل و نادانی عراقی ها نابود می شود. قرآن به زبان مادری آنان نوشته شده، اما متأسفانه هیچ گاه مفاهیم آنرا درک نکردند. اسلام صلح جویانه ترین دین عالم است. پروردگار در قرآن می فرماید: « هرکس انسان بی گناهی را به قتل برساند، مثل آنست که همۀ مردم دنیا را کشته و هرکس انسانی را از مرگ نجات دهد، مثل آنست که همۀ مردم را حیات بخشیده. » ارتش خونخوار صدام با حملۀ ناجوانمردانه به ایران، باعث مرگ صدها هزار انسان بی گناه اعم از کودک و پیر، و کوچک و بزرگ شد.
و هم چنین مرد دیوانۀ قسمت های انتهایی فیلم که در دفتر خود در حال رسم نقشه بود، سمبل دیوانگان و دیکتاتورانی مانند صدام است که با نقشه های پلید و شیطانی خویش، دنیا را به خاک و خون می کشانند.
خاک سرخ، عصارۀ حضور چند سالۀ حاتمی کیا در جبهه و تلاش 20 سالۀ او در سینماست. او در این اثر جاودانۀ خود، ضمن ترسیم مقاومت مردم قهرمان ایران که با ایثار خود، حماسه آفریدند، با ارائۀ تصویری سیاه، تلخ و رعشه آور از جنگ، ابعاد ویران کننده و خانمان سوز آن را به ما یادآوری کرد.
به رنگ ارغوان (1383): فیلمی که هنوز به نمایش در نیامده است و به زعم بسیاری، سیاسی ترین و به گفتۀ خود حاتمی کیا، شاعرانه ترین اثر او دربارۀ موضوع محبوبش یعنی جدال بین عقل و دل می باشد.
* به نام پدر (1384): آتش بس، آخر جنگ نیست!
به نام پدر، بهترین فیلم جشنوارۀ فجر سال گذشته، سوژه ای است بکر و تازه در زمینۀ سینمای جنگ که سالهاست دچار تکرار و افت شده. حاتمی کیا با این فیلم زیبا و بیدار کننده و در عین حال خشن، غافلگیرمان کرد.
دختر یک سردار جنگ، پا روی مین هایی می گذارد که روزگاری، پدرش برای دفع دشمن کاشته و در بیمارستان بستری می شود. می گویند ایران دومین کشوری است که مملو از مین های خنثی نشدۀ بسیاری در نقاط مرزی می باشد که برای کشتن میلیون ها نفر کافی است! فیلم به نام پدر، درام واقع گرایانه ای است که هرگز نمی توانیم از پیام های نهفته در آن غافل باشیم. کارگردان در عین تنفّر از جنگ، اعلام می کند که جنگ هنوز سایۀ خود را از سرِ ما بر نداشته و به طرز غیر مستقیم، به مشکلات مردم افغانستان و عراق، گردن کشی های امریکا و اسرائیل، و مسائل انرژی هسته ای ایران اشاره می کند. طنین جملات گل شیفته فراهانی(دختر فیلم) تا مدت ها در گوش مخاطب زنگ خواهد زد. فیلم با صحنۀ عبور پرغوغای چندین هواپیمای جنگنده در آسمان، به پایان می رسد.
* فیلم سازی در اوج
ابراهیم حاتمی کیا، فیلم ساز نسل انقلاب و جبهه که در واقع از جنگ وارد سینما شد، چالشی نوین در بستر سنمای دفاع مقدّس (که می تواند نزدیک ترین مصداق به سینمای ملّی باشد) ایجاد کرد. او کارگردانی است یگانه در عرصۀ دفاع مقّدس که نام خود را در این حوزه به زیبایی تمام، حک نموده است.
حاتمی کیا وارد سومین دهۀ فیلم سازیِ خود شده و در حالی که بسیاری معتقدند سینمای جنگ به آخر خط رسیده، او هم چنان مسئول و آگاه، به دغدغۀ جنگ و پیامدها و فجایع ناشی از آن می پردازد؛ و به قول خودش، هنوز هم حرفهای ناگفتۀ بسیاری در این زمینه دارد. او سال ها پیش گفته بود: « اگر زمانی فیلمِ غیر جنگی ساختم، لابراتوآر اجازه دارد آن را بسوزاند! »
ایران نازنین ما، جنگ خونین 8 ساله ای را با عراق پشت سر گذاشت؛ امریکا و عراق این جنگِ نا جوانمردانه و نابرابر را به ملّتِ ما تحمیل کردند و مردم، طعمِ زهرآگین آن را چشیده و تاوان بسیار سنگینی پرداختند. حاتمی کیا در واپسین اثر خود (به نام پدر) به جنگ به عنوان پدیده ای مخرب، خوفناک و تهوّع آور که اثرات ویرانگر آن تا ده ها سال باقی است، نگاه می کند. فیلم او مرزها را در هم می شکند و جنبه ای جهانی پیدا می کند؛ زیرا جنگ از ابتدای پیدایش بشر تاکنون، همواره گریبانگیر او بوده است.
* و جنگ ادامه دارد...
به راستی در این سال ها آفرینش فیلم هایی نظیر گیلانه (رخشان بنی اعتماد) و به نام پدر (ابراهیم حاتمی کیا) نشانۀ چیست؟ حتماً افراد دلسوز و خردمند، بوی خطر را احساس کرده اند. طبیعی است که تا وقتی ابلهان و دیوانگانی همچون بوش ها و حامیان صهیونیستش در دنیا حکم فرمایی می کنند، آتش بس آخر جنگ نیست. در شرایطی که جناح هار سرمایه داری به رهبری صهیونیسم بین الملل، به طور شبانه روزی به تولیدِ زرادخانه های جنگی مشغول می باشد و انبارهایش از تسلیحات اعم از هسته ای و غیرهسته ای، انباشته شده و دنبال گزک به هر دلیل می گردد تا جنگی در دنیا راه بیندازد و سلاح هایش را مثل همیشه به دو طرف دعوی واگذار کند، مسئولین حکومت در کشورمان در این مقطع حساس و دوران ساز، باید عاقلانه، مدبّرانه و هوشمندانه عمل نمایند. البته ملّت صلح طلب ایران، خواستار جنگ و جدل نبوده و نخواهد بود و در طول تاریخ، ایرانیان اصیل هرگز به هیچ کشوری تجاوز ننموده اند و صلح و آزادی، همواره شعار ایرانیان بوده است.
امیدواریم هیچ گاه درگیر جنگ ناخواستۀ دیگری نشویم.
دنیا سادات میرکتولی
دی ماه 1385
امیدوارم شما هم مثل من از این مقاله خوشتون بیاد
البته خود من با یه جاهالیی مشکل دارم و اون قسمتی که در مورد موج مرده بود...خواننده های همیشگی این وبلاگ میدونند که موج مرده از فیلمهایی که خود من به شدت دوسش دارم.و تقریبا توی سه تا پست در موردش من مطلب نوشتم...
ولی این مقاله نوشته من نیست
تا پست بعدی
یا علی
سلام آقا ابراهیم
نامه ای برای شما نوشتم تا بگم که چی شد که من شیفته سینمای شما شدم و این وب رو برای شما راه اندازی کردم.
اولین تصویری که از شما در ذهن من شکل گرفت با برج مینو بود.
دختر بچه کوچیکی که دست خواهر و پدرشو گرفته بود....بلیت فیلمی که میخواستن برن تموم شده بود و انگار سرنوشت طوری چیده شده بود که تصویری که از شما در ذهن من شکل میگیره با مینویی باشه که قصد این رو داره که دونستن رو تجربه کنه.
دختر بچه ای که تو سینما بود با خودش گفت:مگه حقیقت ارزش داره که مینو انقدر برای دونستنش داره زجر میکشه.گفت اگه مینو میتونه منم باید بتونم رفتن دنبال حقیقت رو تجربه کنم.
یاد گرفت که حقیقت از همه چیز مهم تره.
دختر کوچولو یه ذره بزرگ تر شد ...سعید از کرخه تا راین رو دید ... سعید رو دوست داشت چون سعید هم بچه ها رو دوست داشت...وقتی میدید سعید داره برای امام گریه میکنه دوست داشت بدونه مگه امام کی بود که سعید انقدر دوسش داره.وقتی دید سعید حتی نتونست بچه شو ببینه دلش شکست و از هر چی جنگ بود متنفر شد....از جنگی که باعث شد سعید انقدر توش زجر بکشه....
دختر کوچولو یادگرفت که چقدر خوب میشه با خدا حرف زد...چقدر عاشقانه و راحت...دید خدا انقدر بزرگه که وقتی از همه جا دلت گرفت و حوصله دنیا رو نداشتی هیچ کس مثل اون نیست که راحت بتونی باهاش حرف بزنی....پیشش داد بزنی....گریه کنی
یکی از دلایل راحت حرف زدن من با خدا فیلم های شماست...من از کودکی با فیلم بزرگ شدم....خیلی از مسائل رو از فیلم های شما یاد گرفتم...
مسائلی مثل شجاعت....صراحت.....عشق
حاج کاظم رو که دیدم شیفتش شدم....دوست نداشتم کسی اذیتش کنه...دوست نداشتم کسی به حاجی من بی احترامی کنه...وقتی میدیدم یه نفر به حاج کاظم داره بی احترامی میکنه عصبانی میشدم.گریم میگرفت...با خودم میگفتم من هیچ وقت مردم تو آژانس نمیشم که حاجی رو انقدر اذیت کنم...میگفتم منم باید مثل حاجی بتونم همیشه حرفمو رو بزنم....میگفتم یادم باشه که اگه یه حاج کاظم دیدم بهش بی احترامی نکنم....اخه اون به خاطر من رفته جنگیده...وصیت حاج کاظم رو با جون و دلم فهمیدم وقتی حاج کاظم به سلمان گفت که با امثال عباس مهربون تر باش پیش خودم گفتم هیچ وقت به عباس ها بی احترامی نمیکنم چون حاجی گفته...قصه حاج کاظم رو حفظ کردم با جون و دلم فهمیدمش...با خودم میگفتم یادم باشه که این قصه رو برای بقیه حتما تعریف کنم.
دقت کردید که دعوای حاج کاظم و سلحشور چقدر به درد الان میخوره ...وقتی سلحشور به حاجی میگه:
دهه منم نیست...دهه تو هم نیست ..دهه این پسرته...دهه ما دهه ثبات..این کشور کی باید روی آرامش رو ببینه...این مملکت کی باید روی آسایش رو ببینه
تویه این اتفاق های اخیر همیشه این دیالوگها ورد زبونم بود...همیشه میگفتم دهه ما دهه ثبات...ما بالاخره کی باید روی آرامش رو ببینیم....
ایکاش میشد برای مسئولان الان یه بار دیگه آژانس شیشه ای رو اکران کرد تا توی دعواشون یه کم هم به ما فکر کنن
یه حرف حاج کاظم همیشه تو گوشمه اونم وقتی میگفت:
من خیبریم...اهله حور..عود...نی ...ساز...خیبری دود نداره سوز داره
از روبان قرمز بگم و بلایی که این فیلم سر من اورد اخه من روبان قرمز رو حدود 10-15 بار دیدم (خدایی تو 5 بار آخر متوجه فیلم شدم)روبان قرمز به من یاد داد که دور خودم روبان نزارم...به من یاد داد که میشه روبان ها رو برداشت...طوری که پات روی مین نره و مین ها رو خنثی کرد.....به من ارزش عشق رو یاد داد که میتونه چقدر با ارزش باشه...میتونه باعث عوض شدن زندگی بشه....
چقدر روبان قرمز به درد حال و هوای الان من میخوره.
عاشق محبوبه بودم...چون با اومدنش باعث تغییر تو زندگی داوود شد...داوود اون رو از خودش روند ولی اخرش نمیخواست از دستش بده...صادقانه بگم جمعه رو دوست نداشتم...چون اون رو رقیب داوود میدونستم.
سردار راشد موج مرده من رو دیوونه خودش کرد...تا قبل از این که موج مرده ببینم از هواپیمای ایرباس و ناو وینسنس چیز زیادی نمیدونستم.اما وقتی تو سکانس اول فیلم دیدم که سردار داره جنازه بچه از توئ آب میکشه بیرون همه تنم لرزید...موج مرده خیلی تلخ بود ولی خوب بود...وقتی سردار راشد گفت:آمریکایی ها به ملوان ناو وینسنس مدال دادن اون وقت شما دارید من رو به خاطر یه مشت زدن به این غول اهنی مواخذه میکنید...
من همون لحظه شکستم....
دیالوگ شاهکار موج مرده اونی بود که میگفت:قرار بود ما بریم جنگ شما از بچه هامون نگهداری کیند حالا کلاه تون رو قاضی کنید کدوم یکی از ما کم فروشی کرد.
وقتی ارتفاع پست رو دیدم از مرزها حالم به هم خورد گفتم من دیگه دور خودم مرزی نمیزارم...من دیوار ها رو بر میدارم...
همیشه در مورد قصب خرمشهر زیاد شنیده بودم اما وقتی خاک سرخ رو دیدم با جون و دلم اون رو فهمیدم..
یه گلایه از شما دارم اونم این که چرا سکانس اخر دعوت رو حذف کردید ...وقتی این سکانس رو تو دی وی دی دیدم...حسرت خوردم...این سکانس میتونست شاه سکانس فیلم باشه و باعث این بشه که خیلی از منتقدا نتونن این طوری بی رحمانه دعوت رو بکوبن.اپیزود دانشجو هم عالی بود...ایکاش حذفش نمیکردید.
اگه نامه من طولانی شد ببخشید....اوایل همه به من ایراد میگرفتم که چرا اسم وب هست استاد سینما ابراهیم حاتمی کیا....فکر کنم با خوندن این نامه اکثرا" هدف من رو بفهمن...روزی هم که تصمیم به راه اندازی اینجا گرفتم دوست داشتم یه مکانی باشه تا همه هوادارهای شما بتونن به روز ترین خبر ها رو در مورد شما بفهمن...چون خود من همیشه برای پیدا کردن یه خبر از شما زجر زیادی رو باید میکشیدم....
به شما قول میدم که توی این وب همیشه از شما و فیلم هاتون حمایت بشه....
دوست دار شما
م.ا(اقلیما)
پ.ن:اول پستم سلام نکردم از بابتش معذرت میخوام چون متنم نامه بود ...
پ.ن:دست نوشته های من رو میتونید توی این وب بخونید....توی این وب از سینما خیلی کم حرف زده میشه
یا علی![]()
سلام به همه شما عزیزان
هفته قبل هفته تلخی بود....هر روز خبری از شلوغی و کشتار....این وبلاگ به احترام آقای حاتمی کیا که هم در دوران قبل از انتخابات و هم بعد از اون سکوت رو اختیار کردن حرفی از این شلوغیها نزد و گرنه بدونید مدیر این وبلاگ حرفهای زیادی داشت...
پست امروز در مورد یه روز خاص و مهم برای همه ماست
شب آرزوها...توی این شب مسلما" یکی از خواسته های همه ما تموم شدن این درگیری هاست.
یک سال دیگه هم گذشت....درست پارسال همین موقع ها بود که برای اولین بار تو اینترنت اومدم و شب آرزوها رو مطرح کردم.
شب آرزوها شب عجیب و به یاد موندنی....پارسال شب آرزوها برای من شب فراموش نشدنی بود.این حس فقط مال من نبود بلکه مشترک بین اکثر دوستانم بود.

توی شب آرزوها برای من خیلی دعا کنید.حال و روز خوبی ندارم ... به دعای همه شما احتیاج دارم.
توی شب آرزوها برای دوستان خوب کنکوری هم دعا کنید.
شب آرزوها پنج شنبه اول ماه رجب...
یکی از این اعمال روزه در این روز عزیز و دوست داشتنی...
بقیه اعمال توی مفاتیح ذکر شده....من به دلیل اینکه آیان قرآن هستن و باید حتما با نشانه های مخصوص باشند نمیتونم بزارم.
و اما آرزوی من برای شما:
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش
آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد.و چون زندگی بدین
گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.و نیز آرزومندم
مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا
نگهدارد.همچنین، برایت آرزومندم
صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران
ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران
نمونه شوی.و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان
یابند.امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره
گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.امیدوارم
که دانهای هم بر خاک
بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود
دارد.بعلاوه، آرزومندم پول داشته
باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من
است »
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ
دیگری است!و در پایان، اگر مرد
باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو
بیاغازید.اگر همه ی اینها که گفتم
فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم
ویکتور هوگو
توی شب آرزوها برای همتون دعا میکنم تا به آرزوهای قشنگتون برسید
یا علی
سلام به همه شما عزیزان......
مقاله ای که قصد نوشتن اون رو دارم در مورد اسطوره سازی برای سینمای دفاع مقدسه.
ایرانی ها انسانهای اسطوره سازی هستند و این همیشه و همه جا برای ما ثابت شده.ولی متاسفانه در حال حاضر این اسطوره سازی برای انسانهایی در حال صورت گرفتنه که جونشونو برای این مملکت دادند.انسانهایی که رفتند و جنگیدند.....متاسفانه در سینمای حال حاضر این گونه انسانها رو کسانی نششون میدن که هیچ گونه گناهی نکردندو از فضا اومدن و رفتند جبهه....کسایی که همه کارهاشون درست بوده و همه اونها رو برادر خطاب میکنند.
فیلم سازان بزرگی مثل ابراهیم حاتمی کیا......مرحوم ملاقلی پور .... احمد رضا درویش و یا فیلم سازی که سعی کرده بعد دیگری از جنگ رو به تصویر بکشه.....کمال تبریزی.....
همیشه در تلاش بودند که واقعیت جنگ رو به تصویر بکشند انسانهایی که به جبهه رفتند رو کسانی نشون بدن از دله مردم.
الان این فیلم سازان به سراغ ساخت فیلم جنگی نمیرن ....به نظرتون چرا؟
روزی که ابراهیم حاتمی کیا گفت که سازمان سینمایی دفاع مقدس این سینما رو خراب میکنه خیلی ها سعی در محکوم کردن ایشون داشتند و گفتند که این کارگردان بزرگ پیش داوری کرده.
بد نیست نگاهی کوتاه به فیلمهای جنگی حال حاضر داشته باشیم تا بیشتر به کلام این کارگردان پی ببریم.

متاسفانه این موج بیشتر در تلویزیون راه افتاده.تلویزیونی که مخاطبش میلیون ها انسان هستند.
تلویزیون الان اگر قصد این رو داشته باشه که یک جانباز شیمیایی نشون بده ....اون رو در حالی نشون میده که داره سرفه میکنه و حتما یه تسبیح دستشه ...من برای این جانباز ها احترام زیادی قائلم و میدونم که زندگی پر از دردی رو دارند اما این برای بعضی از کارگردانها تبدیل به یک ابزار شده....چند وقته قبل هم تیتیری رو در یکی از روزنامه ها خوندم که میگفت سرفه کن تا بهت بگن شیمیایی....
چقدر قشنگ حسن فتحی این افراد رو در میوه ممنوعه نقد کرد.....مسلما به یاد دارید سکانسی رو که امیر جعفری برای کلاه برداری پیش یک سری افراد سرفه میکرد و تسبیح به دست داشت و همه در اون جمع میگفتند که شیمیایی شده در حالی که این باور رو تلویزیون با فیلم های در سطحه نازل در بین مردم جا انداخته و حسن فتحی قصد این رو داشت که به مردم یک گوشزدی بده.
جانبازهای ما ارزششون خیلی بالاتر از اینه.......الان در بین هنرمندها جانباز عزیز رضا ایرانمنش وجود داره که همیشه براش از خدای عزیز سلامتی درخواست میکنم.
نکته دیگر:
اگر دقت کرده باشید در اکثر این فیلمها یک سکانس مشترک وجود داره و اون سکانس آب خوردنه که هیچ کس آب نمیخوره تا شخص کناری از آب سیراب بشه.....
من قصد این رو ندارم که بگم این وقایع در جنگ ما اتفاق نیفتاده چرا اتفاق افتاده ولی انقدر با نماهای بد نشون داده شده که لوث شده.
این اسطوره سازی برای این قوت گرفته که برخی از فیلم سازان بدون توجه به تاریخ جنگ و از روی توهمات خود شروع به نوشتن فیلمنامه میکنند...
ما در هیچ یک از این فیلمها شکست گردان ایران رو نمیبینیم و همیشه طوری میبینیم که ایران همیشه پیروز بوده....
اما در فیلم روبان قرمز ما این شکست رو دیدیدم.گردان داوود شکست خورد..
در موج مرده ما با سردار راشدی مواجهیم که در عین خوبی نمیتونه با فرزند و خانواده اش ارتباط درستی داشته باشه.و ما میبینیم که سردار جنگ حتی ضعفهایی رو داره.در فیلم دوئل منصور کسی بود که دزدی میکرد ولی وقتی دید کشورش به وجود او احتیاج داره به جنگ اومد و شهید هم شد.
صادقانه بگم من اخراجی ها رو نیز به این دلیل دوست دارم که اون هم گوشه ای از آدمهای جنگ رو نشون میداد....کسانی که ادعای مذهب دارند و از ترس جونشون میرن و در آمبولانس قائم میشن ....این صحنه ناخودآگاه من رو یاد هیوا و سکانسی که شخصیتی که آتیلا پسیانی بازی کرده بود از ترسه جونه خودش و از ترس این که کشته نشه با تیر پای خودشو زخمی میکنه.
حالا مرحوم ملاقلی پور اون رو با زبان عاشقانه بیان کرد.
اسمه هیوا اومد .دلم تنگ شده برای این فیلم....دلم تنگ شده برای عمو رسول سینمای ایران ... عمو رسول یار همیشگی ابراهیم حاتمی کیا بود.وقتی از عمو رسول پرسیدن هیوا یعنی چی؟
عمو رسول گفت هیوا یعنی بسیجی نه راهب دیر رو به کلیسا...
من به عنوان یک نسله سومی از کارگردانهایی مثله ابراهیم حاتمی کیا......احمد رضا درویش...کمال تبریزی استدعا دارم که لااقل دلشون برای ما نسله سومی ها به رحم بیاد و دوباره در مورد واقعیت های جنگ شروع به فیلم ساختن کنن...و باور کنن که نسله ما هنوز احتیاج به شنیدن صحبتهای تازه داره.
انسانهای جنگ برای نسله آدمهایی هستند که برای ارزشها جنگیدند...جوانهایی که به خاطر وطن رفتند جلو اونها دوست نداشتند ایران دست دیگران باشه....دوست داشتند ایران دسته ایرانی ها باشه.
ایکاش قدرشونو بدونیم....ایکاش..این اسطوره سازی بیشتر به خود رزمنده ها ضربه میزنه....خیلی از رزمنده ها رو دیدم که وقتی بعضی فیلمهای جنگی رو میبینند اذیت میشن چون اذعان دارند که این فیلمهای واقعیت رو نشون نمیده
تا پست بعدی
یا علی
تقدیر از ابراهیم حاتمی کیا
حضور معاون سينمايي ودبيرجشنواره؛
خبرگزاري فارس: مراسم تقدير از هيئتهاي انتخاب و داوري بيست و هفتمين جشنواره بينالمللي فيلم فجر روز پنجشنبه جاري برگزار ميشود.

به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از روابط عمومي بنياد سينمايي فارابي، اين مراسم با حضور محمدرضا جعفري جلوه معاون امور سينمايي و سمعي و بصري وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و دكتر مجيد شاه حسيني دبير جشنواره فيلم فجر در هتل انقلاب تهران برگزار مي شود.
در اين مراسم همچنين برگزيدگان بيست و هفتمين دوره جشنواره بينالمللي فيلم فجر حضور خواهند داشت و اعضاي هيئت مديره خانهسينما و جمعي از تهيهكنندگان، كارگردانان، مسئولان سينماي كشور و ديگر هنرمندان كشور حضور خواهند داشت.
هيئتهاي انتخاب بخشهاي مختلف سينماي ايران و بينالملل جشنواره در اين مراسم حضور خواهند داشت و از آنها تقدير خواهد شد.
تجليل از داوران بخش سوداي سيمرغ ، نگاه نو ، سينما ويديو، چشم واقعيت و داوران ايراني در جستوجوي حقيقت ، جلوهگاه شرق ، راه انبياء و جامجهاننما از ديگر بخشهاي اين مراسم است.
انتهاي پيام/ا



