سلام به همه شما عزیزان
یک سال از درگذشت عمو خسرو سینمای ایران میگذره...دوست داشتم یه مطلب خودم
بنویسم
ولی قلم یاریم نمیکرد....چندبار نوشتم و پاره کردم
همه حسمو توی همین چند جمله میگم که:
عمو دلم برات خیلی تنگ شده....خیلی....با این که به خودت قول دادم که گریه نکنم اما همین
چند
روز قبل که داشت خواهران قریب رو میداد
دوباره با بغضت زدم زیر گریه...ببخشید سر قولم نبودم.....
مطلبی که برای شما عزیزان میزارم مطلبی در مورد فعالیتهای خسرو شکیبایی(ببخشید هنوز بعد
۱ سال کلمه مرحوم تو دهنم نمیچرخه)
این مطلب برگرفته شده از خبرگزاری مهر:
| "خسرو" خالق شخصیتهایی ماندگار و بیبدیل در سینمای ایران بود | |
| پرونده سینمایی زندهیاد خسرو شکیبایی بخشی از حرفه و مهمترین بخش کارنامه بازیگری است که شخصیتهایی ماندگار و تکرارنشدنی در سینمای ایران به یادگار گذاشت. | |
| به گزارش خبرنگار مهر، مرحوم شکیبایی در سالهای آخر زندگی در آثاری ایفای نقش کرد که در شان او نبود، انبوه فیلمهای تلویزیونی و آثاری که کارگردانهایشان چهرههای شناختهشده نبودند و تنها برگ برندهشان این بود که شکیبایی در آنها بازی میکرد. دیدن بازیگر محبوبمان در قابهای زشت و بدقواره این فیلمها و تلاش او برای گرما دادن به این آثار غمگینکننده بود.
ستاره بزرگ و محبوب سینمای ایران با انبوهی از نقشهای تکرارنشدنی و ماندگار در تاریخ سینما در آثاری بازی میکرد که نه تنها به اعتبار و منزلت حرفهای او نمیافزود، بلکه خاطره نقشآفرینیهای درخشانش در "هامون"، "کیمیا"، "پری"، "سارا" و... را کمرنگ میکرد. شکیبایی بازیگری بزرگ و تکرارنشدنی بود که میتوانست با حضورش مقابل دوربین به هر اثر انرژی بدهد و ضعفهای آن را بپوشاند.
|
زمانی که سلامت بود هر نقش را به اتفاقی تازه در کارنامهاش تبدیل میکرد، مهم نبود در فیلم داریوش مهرجویی بازی میکند یا مجموعهای تلویزیونی. مهم این بود که با هوشمندی ویژگیهای هر نقش را درک میکرد و میکوشید حضوری باورپذیر داشته باشد. استفاده درست از صدا و میمیک و لحن خاصش تاثیرگذار و دوستداشتنی بود.
شکیبایی که سالها در تئاتر بازیگری را تجربه کرده بود، در میانسالی به شهرت و محبوبیت رسید. 45 ساله بود که در "هامون" بازی کرد اما جوانتر به نظر میرسید و تا سالهای آخر همچنان این ویژگی را حفظ کرده بود. گرچه هرگز سیمای ستارهها را نداشت، اما عملا سالها ستاره سینمای ایران بود و نامش عده زیادی را به سالنهای سینما میآورد.
بسیاری از بازیگران همدورهاش دوست داشتند مقابلش نقشآفرینی کنند و بیشترآنها از این تجربهها خاطرههای خوش داشتند. اما با دانستن همه این ویژگیها بازی در فیلمهای سینمایی "دلشکسته"، "نسکافه داغ داغ"، "دایناسور" و فیلمهای تلویزیونی "مسافر" و "سومین روز پس از مرگ" را توجیه نمیکند.
بازیگری که در شرایط سخت در "اتوبوس شب" و "چه کسی امیر را کشت؟" حضوری درخشان داشت و بازی خاطرهانگیزش در "شب" ماندگار است، میتوانست گزیدهکارتر بماند و خود را هزینه هر کارگردان تازهکار نکند. دیدن شکیبایی درهم شکسته و خسته روی پرده اندوهی عمیق داشت، اما تواناییهای شکیبایی تمام نشده و حتی تحلیل نرفته بود و این فیلمها بودند که برای او کوچک شده بودند.
روزی روزگاری
تصویر خسرو شکیبایی در مجموعه تلویزیونی "روزی روزگاری" دوستداشتنی است، تصویری که کمک کرد این ستاره محبوب سینما برای مخاطب عام شناخته شود. "روزی روزگاری" اتفاقی بود که شکیبایی نیاز داشت تا تبدیل به بازیگر محبوب مردم شود و فراتر از هواداران "هامون" علاقمندانی پیدا کند.
او در سالهایی که برای مخاطب سینما شناخته شده بود در "روزی روزگاری" مقابل دوربین رفت. فضای متفاوت مجموعه و جذابیت نقش مرادبیک بستری فراهم کرد تا قابلیتهای شکیبایی بیشتر دیده شود. کارنامه تلویزیونی او به "روزی روزگاری" ختم نمیشود. زمانی که با "خانه سبز" به تلویزیون برگشت در اوج محبوبیت بود. سیمای مرد خانواده، رمانتیک و احساساتی را که در سینما هم تجربه کرده بود با خود به تلویزیون آورد.
شخصیتی شیرین و دوستداشتنی که تکرار هامون و هیچ نقش دیگری نبود، "خانه سبز" بدون او، بدون صدا و نگاههای گرمش قابل تصور نیست. مجموعه هنوز و در دیدارهای مکرر تاثیرگذار است و دیدن شکیبایی با آن لبخندهای دوستداشتنی باور مرگ این ستاره را سخت میکند.
"سرزمین سبز" به اندازه "خانه سبز" موفق نبود، لحظههای گرمی داشت اما کامل و بینقص نبود و تکرار جذابیتهای "خانه سبز" اشتیاقی در بیننده برنمیانگیخت. "در کنار هم" اما تصویر دوستداشتنی ستاره شیرین را کامل میکرد. آمیزه ویژگیهای مثبت و منفی که شکیبایی استاد خلقشان بود در نقش وکیل این مجموعه به چشم میخورد. او این تجربه را در "کاکتوس" هم داشت.
اما بازی در مجموعههای "بوی گلهای وحشی" و "آواز مه" در کارنامه شکیبایی نمره منفی محسوب میشود. بازی در آثاری غریب و پر از ایراد که بازیگران در آنها حضوری تاثیرگذار و باورپذیر نداشتند. بازیگری که کارنامه تلویزیونی درخشانی داشت، در دهه 80 با رونق ساخت فیلم تلویزیونی در آثاری مقابل دوربین رفت که در شان او نبودند.
سه دهه متفاوت
خسرو شکیبایی در سه دهه 60، 70 و 80 سینمای ایران حضوری پررنگ داشت. اما کارنامه سینماییاش در این سالها یکسان نبود. دهه 70 پربارترین دوره کاری این بازیگر محبوب است. دورهای که درخشش در "هامون" فضایی برای کار و تجربه کردن نقشهای متفاوت برای او به وجود آورد و شکیبایی در دورهای درخشان بخت همکاری با کارگردانهای شاخص سینمای ایران را به دست آورد.
در این دوره او بازیگری است که هم محبوبیت و اقبال مخاطب را دارد و هم به دلیل توانایی و قابلیتهایش میتواند با کارگردانان طراز اول سینما همکاری کند. شکیبایی نقشهای متفاوت کارنامهاش را در این مقطع بازی کرد، نقشهایی که تا سالها در خاطر دوستدارانش ماند.
بازی در مجموعههای "روزی روزگاری" و "خانه سبز" و فیلمهای "یکبار برای همیشه"، "عاشقانه"، "پری"، "کیمیا"، "سارا"، "بانو" و "خواهران غریب" در این سالها نشان میدهد شکیبایی چهرهای قابل اعتماد برای سینمای روشنفکری و هنری بوده و به همین میزان برای مخاطب عام هم جذاب و دوستداشتنی است؛ در میانسالی که با معیارهای رایج ستارهها همخوان نیست.
اما چه کسی میتواند بگوید حرکات و لحن و صدای شکیبایی در "خانه سبز"، "عاشقانه"، "کیمیا" و "خواهران غریب" برای مخاطب شیرین و دوستداشتنی نبوده است؟ به اندازه کدام ستاره جوان آن سالها نقشهای متفاوت به او پیشنهاد میشد. دهه 60 شکیبایی با پدیدهای مانند "هامون" کشف میشود.
او که سالها روی صحنه تئاتر بود و در فیلمهایی هم بازی کرده بود، با فیلم مهرجویی برای مخاطب شناخته شد. دهه 60 با "خط قرمز" برای شکیبایی آغاز شد همکاری با مسعود کیمیایی که در آن سالها مهمترین فیلمساز سینمای اجتماعی بود میتوانست زمینه دیده شدن این بازیگر بزرگ را فراهم کند اما اکران نشدن این فیلم کشف شکیبایی را به تاخیر انداخت.
او در این فاصله در فیلمهایی مقابل دوربین رفت که هیچکدام آثار شاخصی نبودند اما چهره و نام شکیبایی را معرفی کردند. با نگاه دوباره به این آثار میتوان قابلیتها و استعدادهای او را درک کرد. بازیگر میانسالی که مخاطب نمیشناختش اما جنس بازی و قدرتش مقابل دوربین تاثیرگذار بود.
شکیبایی در "شکار"، "دزد و نویسنده" و "رابطه" بارقهای از نبوغش در بازیگری را عیان کرد اما زمان لازم بود تا او با نقش هامون در سینمای ایران جاودانه شود. در همین دوره است که شکیبایی در تئاتر تلویزیونی "مدرس" بازی میکند. "مدرس" با شکیبایی ماندگار شده و جز او و آن مونولوگ تکرارنشدنی مخاطب از این تئاتر تلویزیونی چیزی به خاطر نمیآورد.

دهه 80 دوران پرفراز و نشیب کارنامه شکیبایی ثبت شده است. دورانی که با مرگ ستاره ناتمام میماند اما تصویری که از این سالها در ذهن میماند تصویر ستارهای است که همچنان محبوب و قابل اعتماد است، هر چند درخشش و اوج روزهای گذشته را ندارد. ستارهای که محبوبیت و تواناییاش را در آثاری هدر میدهد که در حد و اندازه او نیست.
شکیبایی در این سالها نقشهایی بیادماندنی در "کاغذ بیخط"، "ستاره بود"، "سالاد فصل"، "حکم"، "چه کسی امیر را کشت؟" و "رئیس"، "اتوبوس شب" و "شب" بازی کرد. اما بخش قابل توجه کارنامه کاری شکیبایی در این سالها به انبوه فیلمهای سینمایی و تلویزیونی برمیگردد.
پرونده سینمایی شکیبایی در اوج به پایان نرسید، اما او همچنان بازیگری محبوب بود. بازیگری که حضورش در یک فیلم نازل تلویزیونی عده زیادی را پای تلویزیون مینشاند تا نشانههایی از بازیگر محبوبشان بیابند. بازیگری که سینمای ایران هرگز او را فراموش نمیکند. بازیگری که از صحنه تئاتر به سینما آمد تا نقشهایی را جان بدهد و در حافظه مردم یک سرزمین حفظ شود.
این مرور کامل ترین مروری بود که توی یه چند وقت خوندم.....
اظهار نظرهای مختلف رو نزاشتم....سال قبل نامه رضا کیانین نازنین رو به خسرو شکیبایی گذاشتم
شاید خوندن دوبارش خالی از لطف نباشه:
رضا کیانیان
«سلام خسرو جان
بيخبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي!
دو هفته پيش هم كه آخرين جايزهات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزهات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست.
فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمهاي براي ما كه پشت سرت بوديم، حرف ميزدي!
يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود.
آخه يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نميدونستيم داري ميري. نميدونم خودت ميدونستي يا نه. ميگن آدماي خوب قبل از رفتن، حالشون خيلي خوب ميشه؛ چون دارن ميرن يه جاي خوب. ما از كجا بايد ميفهميديم كه اين حال خوب نشانهي چيه؟ هميشه بعد از اينكه اتفاق ميافته، ميفهميم. ولي فكر كنم خودت ميدونستي؛ چون هيچي نگفتي و اونجوري فقط لبخند زدي. شايد داشتي خداحافظي ميكردي و ما نميفهميديم. ولي چه خداحافظي باشكوهي! خيليها آرزو دارن در اوج خداحافظي كنن؛ اما نميتونن. شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت. شايد اگر حرف ميزدي، همهي خداحافظيات ميشد همون چند تا كلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و لبخند زدي. حالا كه فكر ميكنم، ميفهمم اينجوري بيشتر حرف زدي.
من هي بايد از تو ياد بگيرم. يادته سالها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم، تو روي صحنههاي تئاتر ميدرخشيدي. من كلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده بشم.
بعدها هم كه تو روي پرده سينماها ميدرخشيدي، باز هم من كلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم.
يادته من اولين فيلمم رو كه بازي كردم، تو «هامون» بودي. من يادمه كه در فيلم «كيميا»، دست منو ميگرفتي. كلي حال ميدادي كه رو بيام و ديده بشم. بعد هم فقط يك بار ديگه شانس داشتم در كنار تو بازي كنم؛ تو فيلم «درد مشترك»، چه بامسما.
ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوههاست. هر قلهاي رو كه فتح ميكنن، ميبينن پشتش يه قلهي بلندتر هست. من هرچي ميدوم، تو يه قدم جلوتري؛ مثل الآن. جلوتري ديگه عموجون. رفتي اونور. نميدونم چقدر ديگه بايد بدوم تا به اونور برسم، تازه نميدونم در چه وضعيتي ميام اونور.
پس از اونور يه دعايي براي من بكن. ميگن دعاي اونوريها براي اينوريها زودتر مستجاب ميشه. اينجوري كه تو رفتي، كلي «خدابيامرزي» و «يادش بخير» و «حالهاي خوب» و «يادهاي خوب» و .. بدرقهي راهته.
من كه شاهدم، خودتم اگه حالشو داشته باشي، يه نگاهي به اينور بندازي ميبيني.
دست پر رفتي ديگه. ميبيني چقدر از من جلوتري! كلي بايد بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.
البته جات پيش ما خاليه. هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت. ولي خوب مثل به دنيا آمدنه ديگه. موقعش كه برسه، بايد متولد بشيم. ما يه تولد رو ديديم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك.
ميدونم اونجا كلي از بر و بچههاي سينما و تئاتر اومدن پيشوازت. حتما كلي هم تدارك ديدن.
ما كه اون دنيا به بازيگريمون ادامه ميديم. اونجا هم حتما نمايش هست. اونوريهام حتما به سرگرمي احتياج دارن. پس اونجا بيكار نميمونيم. وقتي مردم رو سرگرم ميكنيم و حالشون خوب ميشه. يه خدابيامرزي به ما و پدر و مادرمون ميگن ديگه. وقتي مردم تو خيابون تو رو ميديدند و بياختيار لبخند ميزدند، خودش خدابيامرزيه ديگه. وقتي مردم ميفهمن كه تو رفتي و ديگه ميون ما نيستي، گريه ميكنن و جاتو خالي ميكنن، خدابيامورزيه ديگه.
ميبيني خدا چه لطفي به تو داشته كه اين موقعيت و جايگاه رو بهت داده. پس اونطرف هم حتما تحويلت ميگيره و ميبردت روي صحنهها و پردههاي اونجا، كه بازم مردم اونور ببيننت و حالشون بهتر بشه و خدابيامرزي ادامه داشته باشه.
به اميد ديدار»
یا علی



