سلام به همه شما همراهان همیشگی این وبلاگ....
وبلاگ استاد سینما ابراهیم حاتمی کیا سومین سال فعالیت خودش رو شروع کرد...امیدوارم تونسته باشم در طی 2 سال قبل پوشش خبری خوبی به آثار اقای حاتمی کیا داده باشم....
و اما پست امروز پرونده فیلم......
بعد از پرونده فیلم های دعوت....سریال حلقه سبز....به نام پدر.....موج مرده.....
و خبرهای به رنگ ارغوان
این بار پرونده روبان قرمز......
سعی کردم نقد های جامعی رو در مورد این فیلم جمع اوری کنم.....البته پرونده کامل به همراه مصاحبه با عوامل در شماره 247 مجله فیلم موجود که من متاسفانه به اون مجله دسترسی ندارم و اگر کسی اون شما رو داره خواهشا" مصاحبه با عوامل رو برای من بفرسته....
و اما نقد:
نویسنده و کارگردان: ابراهیم حاتمیکیا
بازیگران: پرویز پرستویی، رضا کیانیان، آزیتا حاجیان
«ابراهیم حاتمیکیا» در طول پانزده سالی که فیلم میسازد، در هر ده اثر خود از «هویت» گرفته تا «روبان قرمز» چه مستقیم و چه غیر مستقیم به سینمای جنگ پرداخته و مضامین دلخواهش را آن طور که میخواسته، با الفبای سینما به تصویر کشیده است. وی تنها کارگردانی میباشد که تمام آثارش به دور از سینمای اکشن و حادثهای به جنگ و پیامدهای بعد از آن پرداخته است. به فرض در «آژانس شیشهای» نهمین فیلم «حاتمیکیا»، او به سرگذشت آدمهایی میپردازد که هنوز زخم جنگ در آنها تازه است و آرمانهای دفاع مقدس برایشان عزیز و ارزشمند، ولی دیگرانی هستند که با واقعیات روز زندگی میکنند و به مشکلات باقیمانده از جنگ توجهی ندارند. «آژانس شیشهای» از تقابل آرمانگرایی و واقعگرایی سخن به میان میآورد همان طور که «روبان قرمز» در ادامه آن به همین موضوع تکیه دارد و به نظر میرسد که ساختار فیلمنامه آن نیز نسبت به فیلمهای قبلی «حاتمیکیا» تکامل یافتهتر است.
سال 1389 است، بیست و یک سال از پایان جنگ میگذرد و سه شخصیت اصلی «روبان قرمز» در بیابانی نامشخص در پی خواستههای خویش هستند و میکوشند واقعیت روز را به نفع خود تغییر دهند و دیگران را مطیع خویش نمایند.
«داود» رزمندهای است باقیمانده از سالهای جنگ. او زندگیاش را وقف پاکسازی منطقه و خنثی کردن مینهای مانده از آن سالها کرده است و به قول خودش دنیا و هوسهای دنیایش را خنثی میکند. وی فضای پاکسازی نشده میدان مین را با روبانهای قرمز محدود کرده است و به کندی لاکپشتش، مشغول خنثی کردن آنهاست. داود مردی آرمانگراست که میکوشد با یاد دوستان همرزمش خویشتن را ارضا کند و با کارش دلبستگیاش به جنگ و مردانگی را نشان دهد و ارزشها را پاس بدارد.
«جمعه»، مردی افغانی است با گذشتهای مبهم. وی زنش را در افغانستان از دست داده و اینک در گورستان تانکها در تنهایی خویش کتاب میخواند و ساز میزند و به زنش فکر میکند. او با واقعیت روزمره، زندگیش را میگذراند و با دنیای داود و ارزشهای او فاصله بسیاری دارد.
آرامش این دو مرد با ورود «محبوبه» به هم میخورد. وی زن جوانی است که بعد از سالها به مزرعه پدرش در جنوب ایران بازگشته است تا در آنجا ساکن شود، ولی ارث پدری را ویرانهای محصور در روبانهای قرمز مییابد. با اینهمه آرام و بیخیال است و بیخبر از همه جا وارد محدوده روبانها میشود. داود وی را میبیند و میگوید: «اینجا مین کاشتهاند.» محبوبه هم با سادگی پاسخ میدهد: «اینجا زمین ماست، هرچه بخواهیم بعدا میکاریم.» زن خطر را درک نمیکند و بیتوجه به حرفهای داود از میان روبانها به سمت خانه پدریاش میرود و در میان خرابهها به دنبال یافتن خاطرات کودکیش کنکاش میکند و اول از همه ننویش را مییابد و چون کودکی تازه متولد شده تن خستهاش را به آرامش گهواره میسپارد تا اینکه کمکم رؤیایش رنگ واقعیت به خود میگیرد. او در میان آشغالها و تل خاکی که حیاط را اشغال کرده است یک تانک عراقی مییابد و هیجانزده مشغول خالی کردن اطراف آن میشود. زن از یافتن تانک شادمان است و میپندارد این همان گنجی است که در خواب دیده است. جمعه نیز بر این رؤیا صحه میگذارد و میگوید که تانک قیمتی است و مثل یک گنج میماند. زن به درون تانک میرود و با اسکلت یک عراقی روبهرو میشود و موشهایی که روی اسکلت میچرخند، ترس بر او غلبه کرده و از حال میرود و در عالم خواب و خیال مادرش را میبیند که به کمک او آمده، در تانک را باز کرده و میخواهد وی را بیرون بیاورد ولی ناگهان دست مادر تبدیل به دست مرد افغانی میشود و محبوبه سرآسیمه به خود میآید و میبیند هنوز در تانک است و جمعه برای کمک به وی آمده است.
داود که از رفت و آمد آن دو به تنگ آمده است به محبوبه هشدار میدهد که آنجا منطقه نظامی است و او حق کشتن دارد. محبوبه از خانه خارج شده و اعلام میکند این بار دومی است که از خانهاش بیرون رانده میشود اما جمعه، محبوبه را تحریک میکند که به مزرعهاش بازگردد و حقش را از داود بگیرد و اضافه میکند که «به من اعتماد کن» و محبوبه میگوید به هیچ مردی اعتماد نمیکند. گرچه با گذشت زمان این اعتماد پیدا میشود و محبوبه گردنبندش را به جمعه میبخشد، گردنبندی که ابتدا داود آن را از میان خرابههای خانه یافته است و عکس محبوبه را روی آن دیده، پس آن را به صاحب اصلیش برمیگرداند و محبوبه گردنبند را به جمعه میبخشد و جمعه آن را دوباره به داود میدهد و محبوبه باز آن را از وی پس میگیرد و به جمعه میگوید نباید هدیهای را که از یک زن گرفته است به دیگری بدهد. گویا این گردنبند نشانه مهر و عاطفهای است که ابتدا داود را برمیانگیزد و سپس این عشق و علاقه بین سه شخصیت دست به دست میگردد تا اینکه در مدتی کوتاه هر دو مرد عاشق محبوبه میشوند و همان مثلث معروف عشق آثار دراماتیک پیدایش میشود.
البته محبوبه به جمعه گرایش بیشتری دارد چرا که او مهربانتر است و به وی کمک میکند ولی داود با ظاهری ژولیده، کلامی خشن و رفتاری تند محبوبه را به تنگ آورده است. او با زبان اسلحه بیشتر آشناست و کمتر در پی ارتباط کلامی با بقیه است، بر عکس جمعه که در اندیشه برقراری ارتباط بیشتری با محبوبه است. او چهره زنش را در صورت محبوبه میبیند و حتی جورابهای وی را که بسیار دوست دارد به محبوبه میبخشد. او مردی عاطفی است که همیشه سازش همراهش است، سازی که با یک قوطی حلبی و تکهای چوب و سیم ساخته شده است و در عوض داود همیشه اسلحه به دست در مقابل آن دو ایستاده است. داودی که باید نشانه حفظ ارزشها و رشادتهای جنگ باشد معلوم نیست چرا اینهمه خشن است و فقط خشونت را از جنگ به ارث برده است! بیننده دوست دارد شخصیت مثبت فیلم رفتار و کردار مثبتی نیز داشته باشد نه اینکه بخواهد همه جا حرفش را با سلاحش پیش ببرد.
از آنجایی که جمعه نیز چون داود در جنگ و سرنوشت سیاسی کشورش دخیل بوده و در افغانستان روی مینها زندگی کرده، راه رفته و ازدواج کرده است لذا خودش را چون داود مستحق زندگی در آنجا و اظهارنظر میداند و به محبوبه کمک میکند تا تانکش را بفروشد. او در نماهای مختلف تانک را پاک میکند، تار میزند، تانک را تعمیر میکند، ساز میزند، محبوبه النگوهایش را میفروشد، جمعه برای تانک بنزین و لوازم یدکی میخرد، محبوبه شادمان است، جمعه سخت کار میکند و شور زندگی را در محبوبه زندهتر میکند و میگوید: «محبوبه میبینی که جمعه چطور روی جاده مرگ، جاده زندگی را باز میکند.» این صحنههای رمانتیک با کمک موسیقی زیبای فیلم به عشق و علاقه محبوبه و جمعه تأکید مینماید. مرد
تفکری فرا وطنی دارد و سرسختانه در پی شکستن حصارها میباشد. او وجود مرزها را شوخی تلقی میکند و به محبوبه میگوید اگر با وی ازدواج کند، بچههایشان با هیچ کشوری جنگ نمیکنند. اما محبوبه در خیالات خودش است و به جمعه میگوید: «چرا مردهای اینجا اینقدر دیوانه هستند.» ولی عاقبت همین زن به خواستگاری یکی از همین مردهای دیوانه جواب مثبت میدهد و داود که پاسخ منفی شنیده آنجا را ترک میکند تا کس دیگری به جای وی برای خنثی کردن مینها بازگردد. جمعه تانک را برای عروسی آذین میبندد و زن خود را میآراید تا سوار بر مرکب عروس آنجا را ترک گوید و تانکش را با کمک جمعه به آدمهای آن سوی مرز بفروشد که ناگهان داود دوباره پیدایش میشود و مانع خروج تانک از خانه محبوبه میگردد. ظاهرا دعوای دو مرد بر سر بردن و یا نبردن تانک است و در باطن دعوا بر سر بردن محبوبه و باز اگر بخواهیم عمیقتر به ماجرا نگاه کنیم دعوا بر سر همسو کردن مردم و عقاید آنها به نفع خودشان است.
داود که نتوانسته هوسهایش را خنثی کند نمیخواهد محبوبه از آنجا برود. جمعه خشمگین از این کشمکش تانک را به روی زمین مین میفرستد و تانک چادر داود را خراب میکند و به مینها میرسد و از محل انفجار تانک چشمهای میجوشد، چشمهای که داود نویدش را به دوستانش داده بود. در بیست و چند سال گذشته داود و همرزمانش در این محل جنگیده و همه از تشنگی از پا درآمده بودند ولی وی مطمئن بود که حتما روزی از اینجا چشمهای خواهد جوشید.
آب وارد تونلی میشود که داود هر شب حماسههای جنگ را بر دیوارههای آن جاودانه میساخت. لاکپشت داود به آب میزند از حجاریهای مربوط به صحنههای رزم میگذرد و در انتها به نقش عشق میرسد و به آخرین کندهکاری که چهره خندان محبوبه است. داود به سمت محبوبه میشتابد و جمعه چون کوهی خاموش به آن دو مینگرد. محبوبه توانسته است داود را به مرزهای یک انسان واقعی برساند و او را از آرمانها و ایدهآلهایش اندکی دور سازد. در عوض خود نیز تحت تأثیر آرمانهای داود قرار میگیرد و چون او، به عالم شهود و کشف میرسد. محبوبه در خاطرات مرد شریک شده و شاهد رزمندگانی میشود که از بیآبی در حال شهید شدن هستند و یا هنگام آب برداشتن از همان چشمه خیالی داود شهید شدهاند. حتی هنگامی که محبوبه میخواهد به داود آب بدهد با اینکه از قمقمه صدای آب میآید ولی آبی در آن نیست و داود تشنهلب است اما هنگامی که داود از میدان مین میرود، محبوبه با شک و تردید قمقمه را تکان میدهد و این بار همان ظرف خالی پر از آب است و گویا قرار است داود نیز مثل دوستانش تشنهلب باشد.
البته انفجارهای پی در پی نیز در شکلی استعاری به ایجاد فضای خاص جنگی کمک میکند. اولین انفجار مربوط به چمدان محبوبه در آغاز فیلم است، لباسها و وسایل محبوبه به هوا پرتاب میشود و نماد از بین رفتن آرزوها و مایملک مردم در جنگ میگردد. دومین انفجار مربوط به وقتی است که داود بالشتی را که محبوبه به شکمش بسته است تا حامله بنمایاند، روی مین پرت میکند و میگوید: «بچهات رفت روی هوا» و انبوه پرهایی است که در آسمان میرقصند. سپس در سکانس مباهله، هنگامی که داود با سلاحش و جمعه با سازش به خاطر محبوبه روی میدان مین میروند تا معلوم کنند کدام بر حقند، این اسلحه داود است که توسط محبوبه روی مینی پرتاب میشود و محبوبه اظهار میکند که زبان او را روی مین انداخته است و چه جالب است که بعد از این سکانس داود به جای مین از زمین سازدهنی پیدا میکند، شاید زبانی لطیفتر و به دور از خشونت.
چهارمین انفجار در دست خود داود است. وی هنگام خنثیسازی یک مین به خطا میرود و مجروح میشود. داودی که بدون هیچ اشتباهی تا به حال به کارش مشغول بود اینک وقتی از محبوبه، «نه» شنیده و فهمیده دلش پیش جمعه است، خودش را میبازد و با حواسپرتی به خود صدمه میزند.
و انفجار آخر، همان نقطه اوج فیلم و منفجر شدن تانک است و به حقیقت پیوستن سخن داود و عیان شدن عشق درونیش نسبت به محبوبه. این پایان، تمام حرفهای داود را ثابت میکند و نشانه پیروزی آرمانهای جنگ میشود.
جدای از این سه شخصیت، حضور دو حیوان، سگ و لاکپشت نیز حائز اهمیت
است. هر مرد حیوانی دارد که به تعبیری نشاندهنده نیمه پنهان شخصیت و یا همان هوسهای حیوانی اوست. داود ظاهرا خشونتطلب و عصبی است ولی درونش چون لاکپشت، آرام و متین است. گویا همین جانور نماد عقل داود است و در تصمیمگیریهای او دخیل میباشد. مثلاً وقتی که داود میخواهد میدان مین را به قهر ترک کند و برود این لاکپشت اوست که روی وسایلش مینشیند و مانع رفتن او میشود. در چندین نمای فیلم نیز داود با لاکپشت حرف میزند و از او میخواهد که برای نجات جان خودش از آنجا برود.
اما سگ جمعه که شخصیتی وحشی و پر سر و صدا دارد، نشانگر نیمه دیگر وجود مرد افغانی است. گرچه به چشم سر، جمعه آرام و منطقی است ولی شاید درونش و دیدش نسبت به محبوبه همچون سگی سیاه است و دلیل این سخن همان است که وقتی محبوبه برای بار دوم به محل گورستان تانکها میرود، سگ به وی حمله میکند و جمعه میگوید آن سگ دیگر قلاده ندارد و بهتر است او دیگر پایش را آنجا نگذارد. سگ نماد پرخاشگری و عصیان درونی جمعه است. حتی کار هر دو مرد هم حکایت از شخصیتهای آنها دارد. داود در میدان مین مشغول است، مینی که در عین آرامی و ناپیدایی با یک حرکت کوچک همه چیز را بر هم خواهد ریخت و نوید مرگ خواهد شد. جمعه نیز نگهبان گورستان تانکهاست، تانکهایی با هیبتهایی خشن، و اما از کار افتاده که پتانسیل تبدیل شدن به پیک مرگ را در درون خود دارند.
مین، تانک، سگ، لاکپشت، زمین، زن، چشمه حقیقت، لبهای تشنه و ... همه و همه به گونهای نشان از توجه «حاتمیکیا» به ایجاد فضایی خاص و خلق روابطی سمبلیک و استعاری دارد. علاوه بر معنای ظاهری اثر و جدای از شخصیتهای مقتدر فیلم که هر سه در نقش خود به خوبی میدرخشند، تمامی حرکات و گفتار آنان، تعبیری جهانی مییابد و سعی مینماید در میان خشونت جنگ راهی به آرامش صلح بیابد؛ چون روبانهای سرخرنگی که از میان مرگ، راهی به سوی امنیت و عشق باز میکنند، راهی که به خانه محبوبه و یا همان مأوای عشق منتهی میشوند. داود گرچه خشن و بیرحم است ولی گاه بسیار مهربان میشود و چون صحنهای که عقربی دست محبوبه را نیش زده است به کمک او میآید، سفره نان قرمزی کنار او میگذارد و سایبانی سرخ بالای سرش درست میکند. حتی جایی که محبوبه را با خشونت از خود میراند قلبا دلبسته اوست و با منوری مسیر محبوبه را روشن میکند تا رفتن او را ببیند و همچنین مخاطب ببیند که برق عشق چگونه در چشمان مغرور وی میدرخشد.
البته نگاه استعاری کارگردان قبلاً نیز در سه فیلم، «خاکستر سبز»، «برج مینو» و «بوی پیراهن یوسف» به خوبی نمایان بود و این بار «روبان قرمز» تماما استعاره است و نماد. نگاه خاص دوربین و کارگردانی ویژه فیلم نیز در راستای همین دید مخصوص است و سعی دارد تماشاگر را از دریچه دوربین کارگردان با وقایع سال 1389 روبهرو کند. زمان و مکانی فرضی که هنوز هیچ کس آن را تجربه نکرده است. البته قابل ذکر است فیلم «تا پیروزی» نیز محتوا و مضمونی چون «روبان قرمز» دارد. در این فیلم غربی نیز در زمان و مکانی نامشخص دو مرد و یک زن به پایان دنیا رسیدهاند و هر کدام سعی دارند با خشونت در محدوده خود ریاست کنند و زن آواره میان این دو مرد سعی دارد به استقلال برسد.
حال باید دید بعد از این «حاتمیکیا» با دنیای سمبلهایش چه خواهد کرد و چگونه سینمای جنگ را زنده نگاه خواهد داشت، البته آن روز دور نیست. «موج مرده» یازدهمین فیلم این کارگردان در راه است. اثری دیگر در پویایی سینمای جنگ و نگاه متفاوت سازندهاش به ارزشهای دفاع مقدس. البته سریال «لیلا و جنگ» کار جدید «حاتمیکیا» در قالب یک مجموعه تلویزیونی، در دست ساخت است که نگاهی به زندگی لیلا در جنگ دارد. در هر حال مخاطب «ابراهیم حاتمیکیا» و آثارش همچنان در انتظار است تا دنبالههای روبان قرمز را در دیگر فیلمهای جنگی این کارگردان ببیند.
دو نقد کوتاه:
نقد فیلم روبان قرمز
فیلم روبان قرمز فیلمی نمادین است و من میخواهم از تمام این نمادها سهتایشان را انتخاب کنم و دربارهی آنها حرف بزنم. آن سه نماد سه شخصیت داستاناند که هر کدام نماد یک قشر از جامعهی ما هستند.جمعه، نماد جامعهی روشنفکری است، داوود، نماد جامعهی به اصطلاح مذهبی یا بسیجی است ومحبوبه، نماد مردم عادی است.
در کل داستان جمعه تلاش میکند بین داوود و محبوبه تفرقه بیندازد. مثلا در صحنهای که جمعه به داوود میگوید گردنبند را محبوبه به من داد و یا موقعی که جمعه به محبوبه میگوید این زمین حق تو است یا وقتی به محبوبه میگوید زبان داوود تفنگش است که این نشان میدهد روشنفکرها دارند بین مردم وبسیجیها اختلاف میاندازند واز آن سو نیز خود بسیجیها هم کاری میکنند که مردم از آنها بدشان بیاید. مثلا صدای خشن داوود یا اینکه میخواهد محبوبه را بیرون کند یا اینکه سرش داد میزند یا تفنگ به دست گرفتن داوود و در کل اخلاق بد او مانع نزدیکی محبوبه به او میشود.
در فیلم هر چه داوود و جمعه دعوا میکنند سر محبوبه است یا اینکه میخواهند بگویند کدام یک بر حق است ولی این کارشان همیشه با نارضایتی وناراحتی محبوبه همراه است. مثلا در صحنهی مباهله یا دعوای کنار تانک که تن به تن است. این یعنی اینکه هر چه بسیجیها و روشنفکران با هم مجادله میکنند این به ضرر مردم تمام میشود و مردم این وسط از دست
میروند.
در فیلم نشان میدهد که داوود در گذشته است، محبوبه در حال است و جمعه در آینده زندگی میکند و نقطهی قوت فیلم این است که هیچ کدامشان را به خاطر طرز تفکرشان مقصر نمیداند ولی به هر کدام میگوید که گذشته وحال وآینده را رها نکنند. مثلا در صحنهای که داوود به گذشته میرود، فیلم به محبوبه میگوید که گذشته را فراموش نکن.
در کل من فیلم را دوست دارم وبه نظر من محبوبه شخصیت مثبتتری نسبت به دو نفر دیگر است چون نه به حرف جمعه گوش میکند نه به حرف داوود و کار خودش را میکند. ولی از نظر کارگردان داوود بهتر است زیرا آخر در صحنهای که لاکپشت به عکس محبوبه میرسد، داوود به محبوبه میرسد.
«محمدرضا نقوی»
به نظر من این فیلم به شدت نمادین میباشد و دارای معنی بسیار متفاوت از برداشتهای اولیه است. با عمیقتر کردن تفکر بر روی کلیات فیلم، نقشها وتکتک آیتمهای اصلی موجود و در کنار هم قرار دادن و مرتب کردن و طبقهبندی این موارد وکنار گذاشتن جزئیات غیر مرتبط با اصل داستان و دقت روی شخصیتپردازیها، به این نمادها پی بردهام. البته حتی تمام این تلاشها الزاما نمیتوانسته بر نقد من از این فیلم صحه گذارد و باز هم جای خطا وجود دارد.
در اینجا گذرا به این نمادها میپردازم. نام فیلم (روبان قرمز) با نوارهای قرمز رنگ موجود در اطراف میدانهای مین ارتباط معنایی دارد. در واقع این نوارها حد ومرزها و باید و نبایدها یا به عبارتی خط قرمزهای فرهنگی، سیاسی و اجتماعی است که هر فردی ملزم به قرارگیری در این محیط و در این چهارچوبهاست. هر کسی با تخطی از این مرزها وارد دنیایی از مخاطرات شده و برای خود مشکل ایجاد میکند.
محبوبه را میتوان نشان ایران دانست. یعنی در واقع محبوبه نشانگر ملت ایران و انتخابهای آنان است. در بخشی که دراز کشیدن او در گهواره را نشان میدهد منظور از گهواره را مهد ایران دانستهام. احساس تعلق بیش از حد او به این مرز و بوم (در چند نشانه میگوید اینجا خانهاش است) میتواند ما را بیشتر به این مساله نزدیک کند. در اینجا در واقع نقش اصلی را تفکرات و انتخابهای محبوبه بازی میکند و فیلم با هدف به نمایش گذاشتن همین انتخابها ساخته شده.
داوود نمادی از سنتگراییها و تفکرات غالبا مذهبی است اما او هم عاری از خطا نیست. در قسمتی، محبوبه با اشاره به اسلحه، میگوید زبانت را بردار و این ناتوانی استفاده غلط از زور و قدرت را توسط او نشان میدهد. از آنجا که در بخشهای پایانی فیلم از آن زمین آب میجوشد به مسالهی بر حق بودن داوود پی میبریم زیرا او به این مساله از ابتدا یقین داشت. او مدام در افتخارات قبلی خود و در رشادتها و جنگها سیر میکند.
داوود و جمعه هر کدام نمادی از دو شیوهی متداول و متفاوت در تفکرند. ایران نیز در گیر و دار انتخاب یکی از این دو سبک است. (محبوبه هنگامی که از درون تانک به بیرون از آن نگاه میکند آن دو مرد را در پوششها (تعابیر گوناگون) میبیند و هر بار محکم آن را رد کرده (نه گفتنها) و باز خود را وارد عالمی از تردیدها میسازد)! این بخش از فیلم ضعف ایران را در انتخاب بیان میسازد. جمعه نمادی از غربزدگی و تأثیرگذاری اعمال بیگانه بر تفکرات مردم ایران است (گیتار همراه او و استفاده از آن در پاسخ به داوود در جایی که داوود تیر میزند و با هر تیر داوود او هم چند بار گیتار نشانه همین مساله است.)
در یک جمعبندی میفهمیم داوود راست میگفت اما متاسفانه انتخابهای ایران به سمت غربزدگیها گرایش بیشتری پیدا میکند (محبوبه در انتها با جمعه ازدواج کرد) و ظاهر ساختگی ساز و غرب را به باطن اصیل داوود ترجیه داد. از طرفی میفهمیم حرف حق را نمیتوان با زور (اسلحه داوود) به ملتی قبولاند!
«سیدمحمدمسعود صدرنژاد»
الف تهراني
« من از اينجا نمي رم اين زمين زمين پدرمه و اين خونه ام خونه من »
محبوبه با فرياد هم اگر بگويد گاهي كسي نمي شنود. همان كه مي گويد; داود:
« اين از كجا پيدايش شده. نمي دونم چرا راش دادم » و يا كسي مثل « جمعه »
مي فهمد و حتي براي محبوبه غنيمتي با ارزش مانند يك تانك سالم پيدا
مي كند. و به غنيمت خرابي خانه اش تانك را متعلق به او مي داند. حاتمي كيا
اين بار تمثيل گونه جنگ را روايت مي كند. بر عكس « ديده بان » به دنبال
نجات كسي به استقبال خطر نمي روند چرا كه اهالي روبان قرمز همه به
گونه اي خود در خطرند. و همان سان كه ديده بان راهي به سوي خط اول دو
دل به خرق عادت و خلاف طبيعتهاي جنگ مي نگرد داود روبان قرمز نيز به
دنبال چشمه اي است كه سالها پيش يافته و حالا گم كرده « محبوبه » نيز
باورش نمي كند و « جمعه » هم او را مسخره مي كند داود و جمعه با هم
دوستي بهم زده اند. شبيه به « مهاجر » دو دوست يكي از غيب مي گويد و يكي
از شهود باز هم اگر مقايسه كنيم موارد اينگونه زياد پيدا خواهيم كرد. اين
شايد اولين خصيصه يك فيلمساز مولف است كه در همه آثارش يك
جورهايي ردپاي انديشه هايش در آدم هاي همان فيلمها پيدا مي شود و جالبتر
آنكه اين آدمها با خود فيلمساز و درگيريهايش به جلو يا عقب مي روند. يك
مقدار يا حتي خيلي بيشترآنها با يكديگر متفاوت مي شوند. اما مي تواني
بفهمي اين آدم همان آدم چند فيلم پيش او است.
قصه يا طرح روبان قرمز خيلي ساده است. « محبوبه » (آزيتا حاجيان )
دختري آواره پس از سالها دوري از وطن و پس از پا گذشت چند سالي از
پايان جنگ به خانه اش برمي گردد. در نزديكي خانه به مردي عجيب و غريب
داود (پرويز پرستويي) كه هنوز با آرمانهاي روزهاي جنگ زندگي مي كند
و سخن مي گويد برمي خورد. و بعد از مدتي با قبرستان تانك و نيز آدم
هميشه ساكن اين قبرستان جمعه (رضا كيانيان) كه از قضا افغاني ست
آشنا مي شود.
تيتراژ فيلم با اعلام زمان وقايع در چند سال بعد و حروف نامعمول به تو
مي گويد: اين بار همه چيز كه كه نه اما خيلي چيزها تمثيل است. محبوبه
دختري است كه خواب ديده بختش در شهر خود و ديار پدري است با
چمداني از لباس و تور سفيد عروسي. او پول پس اندازش را چون بچه اي در
زير لباس پنهان مي كند. چرا كه امروز آدمي كم ارزشتر از پول است. وجود و
ارزش هر آدم به مقياس ثروت اوست اينها همه در واقعيات عالم شهود
است. وقتي « داود » به دخترك مي گويد: « اگه وضعت اين طور نبود و اون بچه
نبود.. . . » دختر در جوابش مي گويد: « اگر نبود چي » بعد بسته اي را از زير
لباسش در مي آورد و به او مي دهد: « بيا اين هم بچه م » و راهش را مي كشد كه
برود. صداي انفجار او را به خود مي آورد. باز مي گردد. گرد و غبار مي نشيند.
مرد با خنده به او مي گويد: « چيزي نشده بچه ات رفت روي مين » و مقداري
پر در آسمان معلق مي ماند. در قسمتهاي جلوتربا صحنه اي كوتاه از
چسباندن تكه هاي پول سوخته به هم توسط محبوبه حاتمي كيا ما را متوجه
وجود پول در آن بسته مي سازد. بازگشت به خويشتن خود كمي كه نه بل كه
بسيار سخت است. دختر كه در آرزوي يافتن سعادت به ديار خويش آمده
است در همان مرحله اول به ميدان مين برمي خورد. خطر خطر و خطر بسيار
بعد در شب و تاريكي و تنهايي در خانه پدري عقربي خطرناك او را مي گزد.
با كمك « داود » نجات مي يابد. اما خطر هنوز هست. او تانكي سالم را در خانه
يافته است. به همسايه خود داود نيز خبر داده است. اما او فقط دختر را با
پاسخي از سر خود باز مي كند. محبوبه شايد از سركنجكاوي و بيشتر آنكه
هماي سعادت خود را در تانك ديده اطراف آن را خالي مي كند و به درون
تانك مي رود. هنوز از فتح خود كاملا كامياب نشده كه با جنازه اي برخورد
مي كند. مي ترسد از مرگ كه شايد تاوان طمع او بوده است. و درون تانك
روياهاي سعادت خود را يك يك از روزنه هاي چشمي تانك مي بيند. هر بار
نه مي گويد. چون نمي داند سعادتش در چيست. فقط تانك را به عنوان نشاني
از سعادت پذيرفته است.
عجيب است كه « جمعه » به اصرار « داود » به سراغ « محبوبه » مي رود. او
را جانشين همسر از دست رفته اش مي يابد. جمعه با سياست و هوشمندي به
تحريك داود مي پردازد كه او را بيرون كند و داود نيز با اسلحه چنين مي كند.
اينها تفاوت دو آدم را نشان مي دهد. جمعه موجودي حسابگر و عاقل
است كه ايده آل هاي خاص خود را دارد. بيش از هر چيزي واقعيات حاكم بر
جهان را به عنوان آرمانهايش پذيرفته است. آرمانهاي او از آسمان به زمين
نزول كرده است. افغاني بودنش خيلي ربط به قصه و فضا شايد نداشته باشد
كه به نظر بيشتر رد گم كردن است. چرا كه هم امروز مي توان در ميان خيلي ها
مثال اين آدم پيدا كرد. « داود » نيز آرمانهايش آسماني است و هنوز نگذاشته
است واقعيات زندگي او را به روزمرگي بكشاند. شايد به همين خاطر كه
روزمره نيست او را به تبعيد فرستاده اند. مي توان اشاره كرد به اواخر فيلم كه
جمعه از او تقاضاي كمك مي كند تا جاده اي را تا جلوي خانه محبوبه
پاكسازي كند و او در پاسخش مي گويد: « نفر بعدي رو كه فرستادند اين كار
رو انجام مي ده »
محبوبه آرماني نيست اما او فقط به واقعيات اعتقاد دارد. باور نمي كند
غير واقعيتهاي موجود در دنيا چيزي هم پيدا شود. مثلا معجزه مثلا وجود
چشمه اي در برهوت اين سرزمين. براي او حتي واقعيت ها نيز آرماني به
حساب نمي آيند. آنجا كه در تانك به همه خواستگارها « نه » مي گويد شايد از
سر همين نكته باشد.
محل اتفاقات هم از عجايب فيلم است. برهوت است. برهوت كه
تمثيل دنياي ما آدمهاست. با اين تمثيل رفت و آمد آن ماشين كه بيابان پرسه
مي زند منطقي جلوه مي كند.
داود براي دخترك آنگاه كه مجروح مي شود به تمثيل قصه چشمها را
تعريف مي كند و مي گويد: اينجا مانده است تا به ديگران ثابت كند كه وقتي
آب بچه هاي تحت امرش تمام شده بود و ماشين حمل آب را نيز دشمن
مورد هدف توپ قرار داد چطور چشمه اي در محل اصابت گلوله توپ
سربرآورد. محبوبه نبايد باور كند كه نسل امروزآنهمه قصه و غصه جنگ را
دريابد. سخت است به يك جوان هيجده ساله بدون آرمان بگويي كه در
روزگاري نه چندان دور هم سن و سالهاي او فرمانده تيپ بودند و با اشتياق
به استقبال مرگ خود خواسته رفته اند تا ديگران از خطر رهايي يابند.
حاتمي كيا قصه چشمه را به صورت زيبايي به تصوير كشيده است.
داود فقط اسم ياران گذشته خويش را به زبان مي آورد و آب را ترجيع بند
ميان اسامي قرار مي دهد و تصاوير ساكن و نمك سود واقعه را از نگاه
محبوبه به شكلي متفاوت نمايان مي سازد.
اينها همگي مقدمه اي بر درگيري سه نگاه از سوي سه آدم است. داود و
جمعه هر دو علاقه مند به محبوبه مي شوند. محبوبه حرف جمعه را بهتر
مي فهمد اما نه به طور كامل ولي به فضاي ذهني داود خود را نزديكتر
مي بيند اما آن را باور نمي كند. از درگيري ميان اين دو نفر نيز به شدت بيزار
است. داود پس از شكست در جلب محبوبه و مجروح شدن و خروج
اجباري از منطقه و حضور در بيمارستان با سر و وضعي متفاوت به آنجا باز
مي گردد. او از آرمانهاي خويش دست شسته است اما فهميده كه دنيا و
واقعيتهاي آن در حال تغييرند. اين درك از زمانه و اتفاقات دائما در حال
جريان براي او تلخ است و اين تلخي به زيبايي با بازي روان پرستويي خود
را نشان مي دهد. روانه كردن « جمعه » براي خواستگاري محبوبه نيز نشان از
همين پذيرش واقعيت دارد. زماني كه در ميانه راه باز مي گردد و جاده اي را
به اندازه عبور يك كاميون براي عبور محبوبه و جمعه باز مي كند و براي
خداحافظي به ميان آنها مي رود نشان از پذيرش همان واقعيتها دارد. اين كه
بايد براي دنيا نيز كمي مايه گذاشت و عشق دنيايي نيز گاهي زيبايي هايي
دارد. و يا در آنجا كه نمي گذارد جمعه تانك را ببرد نشان اعتقاد به آرمان
گذشته او دارد. يعني آرمانهايش نمرده اند بلكه به آنها چيزي به نام درك از
واقعيت و زمانه خود اضافه شده است.
جمعه نيز ديدگاه خود را پس از تعمير تانك به شكل سخنراني براي
محبوبه باز مي گويد: « اين مرزها همه الكي است. عجم فارس و عرب همه
قديمي شده است و بايد به طور واقعي زندگي كرد و از زندگي لذت برد. در
بهترين جاي دنيا كه تو را پذيرا مي شوند زندگي را پي بگيري » از نكات
عجيب جمعه كه در فيلم به زيبايي تصوير شده آنجايي است كه او براي
تعمير تانك طلاهاي محبوبه را كه به آن دلبستگي دارد با همه ناراحتيش از او
مي گيردتا آنجا كه دختر مجبور به چسباندن تكه هاي پول به يكديكر
مي شود.
زيباترين صحنه فيلم را بايد صحنه آخر دانست. تانك به راه مي افتد.
چادر داود و راهروهاي منقوش آن را كه گذشته او است خراب مي كند در
حالي كه محبوبه در جلوتر ايستاده و جمعه و داود در كنار يكديگر جلوي در
خانه. داود ناگهان متوجه جوشيدن چشمه مي شود. چشمه اي سالها در پي او
بوده است. لاك پشت كه از اول فيلم حضور داشته به درون راهروهايي كه
توسط داود كنده كاري شده مي رود و محبوبه و داود به سوي چشمه
مي دوند. لاك پشت جلوي تصوير دختري كه در انتهاي راهرو حك شده
است مي ماند. ديدن محبوبه وداود نه به نشان وصال كه نزديكي بيشتر دو
نگاه است. محبوبه كه اعتقاد داشته در آنجا فقط چاه خانه پدري وجودداشته
كه آنهم پر شده است و داود كه از يافتن چشمه حيات بخش روزهاي جنگ
نااميد شده بود. جمعه مي ايستد كه نشان از ايستايي آرمانهاي او است.
آرمانهايي كه واقعيتند اما در حد و اندازه هاي يك ايده ال و آرمان قرار
ندارند. حاتمي كيا قصه امروز جامعه خود و جهان را در لباس تمثيل به
زيبايي به تصوير كشيده است. در اين فيلم سه بازيگر آن هر كدام با ابزارو
تكنيكي متفاوت آنچه را كه نياز بوده نشان داده اند. تدوين از هرگونه تصوير
اضافي گذشته است و تصاويري با حركت و ضرب آهنگي مطلوب كنار هم
قرار داده است. اگر چه فيلمبرداري در حد اعجاز نيست ولي نبايد آن را
دست كم گرفت بخصوص آنكه فيلم بصورت اسكوپ مي باشد و با امكانات
محدود در ايران كاري فراتر از حد امكانات را پيش روي ما قرار داده است.
گفتگوهادر حد ايجازند و بسياري از مفاهيم به عهده تصوير گذاشته شده
است.
روبان قرمز در سینمای ایران یک اتفاق تازه است همان طور که خود حاتمی کیا نیز یک اتفاق تازه است.
این نقد هایی بود که تونستم جمع اوری کنم....امیدوارم بتونم مصاحبه ها رو نیز جمع اوری و به شما ارائه کنم....
باز هم از کسانی که شماره مربوط به پرونده روبان قرمز در مجله فیلم رو دارند خواهش میکنم که نقد و مصاحبه برای من بفرستند.
تا پست بعدی
یا علی


